يکي از نکاتي که اينجانب طي سالها جد و جهد و مداقه و تحقيق و بررسي در اشعار مولانا جلال الدين محمد دريافته ام
,نوع شخصيت و اخلاق و منش ايشان مي باشد!مولانا به گواه اشعار خويش بسيار آدم مردم آزار .لوده.پشت هم انداز و لاابالي و تخسي بوده!
"اين بارسرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم/ساقي و مطرب هردو را من کاسه ي سر بشکنم"اين نوع رفتار از يک آدم عارف و اهل معرفت و طريقت بسيار بعيد مي باشد .در اين بيت مولانا توضيح مي دهد که چگونه به سبک لمپنها کافه را به هم ريخته و سر و دست ساقي و مطرب را مي شکسته!
و يا در اين بيت:"پنهان شدم آن نرگس مخمور مرا ديد/بگريختم از خانه خمار مرايافت" برداشت اينجانب اين است که مولانا با نگار.صنم يا به قول امروزي ها GF خويش قرار مي گذاشته و بعد طفلي را سر قرار قال مي گذاشته و در گوشه اي پنهان مي شده!آخر مردم آزاري از اين بيشتر که آدم صنم خود را قال بگذارد؟!؟
و يا در بيتي توضيح مي دهدکه چگونه جماعت عازم به سفر حج را با آن خدم و حشم و بارو بنديل و اسب و شتر سرکار مي گذاشته و در بيابان سرگردانشان مي کرده و از اين سو به آن سو مي کشانده !:"اي قوم به حج رفته کجائيد کجائيد ؟/معشوق همين جاست بياييد بياييد"تصور کنيد که مولانا در بيابان تغيير موضع مي داده و هربار مي گفته بياييد که معشوق اينجاست!آنوقت ملت بيچاره هربار سر خر را کج مي کردند و مي رفتند به سمتي که مولانا نشاني ميداده!
و يا با دادن اخبار کذب و پراکندن شايعه مردم را ريشخند مي کرده:"خبرت هست که در مصر شکر ارزان شد؟؟خبرت هست که دي گم شد و تابستان شد؟"
ازاين بدتر اينکه گهگاه شمس هم همپاي مولانا به مردم آزاري مي پرداخته. تاجايي که مثلآ ملت را برسرچاه مي کشاندند و ناغافل بنده خدا ها را به داخل چاه هل مي دادند :"يعقوب را بگويم يوسف به قعر چاه است/چون بر سر چه آيد تو در فکن به چاهش"
في الواقع جاي بسي شرمساريست که انساني با اين استعداد و فهم و کمالات چنين رفتاري را پيشه کرده بوده و يکي نبوده بگه پسرجان!از سن و سالتو گيس سفيدت خجالت بکش!چرا مردم آزاري مي کني!؟!ليچار و لغز و لن تراني و پشت هم اندازي و لاابالي گري هم شد کار؟!؟ |