فصلي از شاعريم نزد شما ها سر شد
با شما قافيه و وزن ِ دلم بهتر شد
اگر از جنس شما شعر نگفتم پوزش !
يا اگر دامن تان با سخن من تر شد
يا اگر صاعقه ي حرف نسنجيده ي من
خود فرو نامده با خرمن تان اخگر شد
من همينم كه شنيديد ! و بعضي ديديد
گاه هم گوش شما از غزل من كر شد...
در دلم هيچ به جز مهر شما باقي نيست
خاطرات ِ بد ِ من ، سوخت و خاكستر شد
و شما نيز كريمانه حلالم داريد
و بگوييد :«كدورت ز دل ما در شد !»
باز از دفتر حافظ به خودم مي نگرم
«زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد»
آخرين ميوه ي اين فصل هم از آن شما !
آخرين كودك ِ اين نسل ، كه بي مادر شد. |