" آقا قربونت پا شو ديگه ! ... " يه نگاهي بهم کرد و دوباره مشغول شد ، شيشه کتيرا رو باز مي کرد ، قوطي گل گاو زبونو مي بست ، جواب مشتري رو مي داد ، عنبر نساراو چار تخم و سياه دونه ... ! خب !بعد ؟... انگار نه انگار که من بهش گفتم زود باش ، کلافه در و ديوار رو نگاه مي کردم . چشمم افتاد به اون ننه مرده ، سرش و گذاشته بود روي لباساش و دراز به دراز ولو شده بود کف دوکون ، طفلي !
دوباره گفتم : " ... آخه قربون شکل ماهت فکر ماهم باش همينطوريشم کلي عقبيم ! " اين بار سري تکون داد و لبخندی زد و دوباره مشغول شد ، بي خياليش آزارم مي داد " عجب آدمي هستي تو !!! " تو دلم گفتم!
يه چند نفر ديگه هم مثل من بيرون مغازه منتظر بودن با ايماو اشاره ازم پرسيدن که چه خبر ؟! شونه اي بالا انداختم و با دستام بهش اشاره کردم!. يعني که " خودتون مي بينين ديگه! "
***
بالاخره مشتريها کمتر شدن و شروع کرد به شال و کلاه کردن منم مثل برق گرفته ها از جام پريدم ! خوشحال کمکش کردم تا در مغازه رو ببنده که يهو چشمم افتاد به جنازه ی تو مغازه ! زير بغلشو گرفتم و با بدبختي کشيدم بيرون ...
يکي از اونايي که منتظر بود يک منقل آورده بود داشت اسپند دود مي کرد ، با سلام و صلوات راهيش کرديم و دنبالش راه افتاديم ... به کمر کوچه نرسيده گفتم : " خِيل ِ ُخب ديگه وايسين ، طبق قرار ما بيشتر از اين نمي تونيم بريم ".
برگشت و يه نگاه به من و ديگران کرد ، لبخندي زد و آروم راه افتاد. همينطور که دور مي شد داد زدم : " به شهر هفتم که رسيدی يه زنگ بزن ما م را بيفتيم ! " |