تقدير  
سلام
من قبلا خوندم[وقيح] 
      وب سایت
 
چمــــــــــن  
ما قبلن نخونده بودیم!
پَ شوما بودی که عطارو روونه هف شهر عشقش کردی! بنده خدا سرشو انداخته بود پایین داش کاسبیشو میکردا! اقلکن رفیق نیمه را نمیشدی!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
سهيلا ملکی  
سلام

اولين بار بود خوندم .
اولش که داشتم می خوندم کمی گنگ بود برام ولی بعد درست شد ،جالب بود


راه عشق او که اکسیر بلاست محو در محو و فنا اندر فناست
فانی مطلق شود از خویشتن هر دلی که کو طالب این کیمیاست
گر بقا خواهی فنا شو کز فنا کمترین چیزی که می‌زاید بقاست
گم شود در نقطه‌ی فای فنا هر چه در هر دو جهان شد از تو راست
در چنین دریا که عالم ذره‌ای است ذره‌ای هست آمدن یارا کراست
گر ازین دریا بگیری قطره‌ای زیر او پوشیده صد دریا بلاست
برنیاری جان و ایمان گم کنی گر درین دریا بری یک ذره خواست
گرد این دریا مگرد و لب بدوز کین نه کار ما و نه کار شماست
گر گدایی را رسد بویی ازین تا ابد بر هرچه باشد پادشاست
از خودی خود قدم برگیر زود تا ز پیشان بانگت آید کان ماست
دم نیارد زد ازین سیر شگرف هر که را یک‌دم سر این ماجراست
زهد و علم و زیرکی بسیار هست آن نمی‌خواهند درویشی جداست
آنچه من گفتم زبور پارسی است فهم آن نه کار مرد پارساست
سلطنت باید که گردد آشکار تا بدانی تو که این معنی کجاست
در دل عشاق از تعظیم او کبریایی خالی از کبر و ریاست
محو کن عطار را زین جایگاه کین نه کسب اوست بل عین عطاست

      وب سایت
 
سهيلا ملکی  
موفق باشيد . فکر می کنم چراگاهيها نوشته بودن که قراره اينجا تغييراتی کنه.. منتظریم
      وب سایت
 
هستی  
می گفتین اس ام اس بزنه خرجش کمتره [وقيح] 
      وب سایت
 
جشنواره  
جبهه مشارکت ایران اسلامی حوزه اصفهان برگزار می کند
نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه "سرزمین مادری ما"
جبهه مشارکت ایران اسلامی حوزه اصفهان نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه "سرزمین مادری ما" را در آستانه شب یلدا برگزار خواهد کرد.

شرایط ارسال داستان:
موضوع آثار آزاد مي باشد
شرط سنی برای شرکت در جشنواره وجود ندارد
آدرس، تلفن و سن شرکت کننده در پايان اثر قيد شود
علاقمندان مي توانند با ارسال حداکثر 5 اثر در بخش آزاد و 3 داستان در بخش "سرزمین مادری ما" در این جشنواره شرکت نمايند

مهلت ارسال داستان: 15 آذرماه 86
زمان برگزاری جشنواره: 29 آذرماه 86 (به میمنت شب یلدا)

صفحه ویژه جشنواره در سایت بازباران به نشانی www.bazbaran.ir شما را در جریان مراحل برگزاری جشنواره قرار خواهد داد.
دریافت آثار و ارائه پیشنهادها از طریق پست الکترونیکی زیر نیز میسر می باشد.
Email:
isfmosharekat@yahoo.com

نشانی پستی دبیرخانه جشنواره: اصفهان، خیابان شمس آبادی، روبروی بیمارستان سینا، بن بست انصاری، ساختمان جبهه مشارکت ایران اسلامی
دبیرخانه نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه "سرزمین مادری ما"

    پست الکترونیک   وب سایت
 
اممیر  
سلام جعفر!
میگم این بلاگفا آدمو روانی نکنه خوبه.معلوم نیست چی به چیه.یهوقت با خودم میگم نکنه این جعفر که بهش می گن فری لابد فریدون جیرانیه یا چونکه مو سرش فر فریه لابد محمد رضا هنرمنده! شاید جعفر پناهی باشی و ما بی خبریم خدا داند که آیا مسعود کیمائی اینجا باشه یا نه! شاید من هم مولانا باشم یعنی از نوادگان مولانا!یا شاید دکتر فوق تخصص مغز و اعصاب باشم و رو اعصاب آدما راه برم اصلن من آنتونی هاپکیزم و شما؟!و لی هرچی باشم مصطفی مستور نیستم[وقيح] . بگذریم.
      وب سایت
 
اممیر  
بحث هفت شهر عشق شد. میگم جدا از اینکه معتقد باشیم فرایند تکامل یه توهم هست و اینکه اینروز را قربانی فرداهای آسمان آبادی کنیم یا نه.خوده همین توسل کردن به پله ها برای رسیدن به بام خوشبختی و آرامش بد جور آدمو آروم می کنه.خوده همین مسیررفتن به شهر هفتم خودش یک فرایند درمانیه. پایان در خود مسیر هم هست اما به قدر وجودفاصله تا کمال مطلق یا همان شهر هفتم. شخصن معتقدم که من هیچ وقت به شهر هفتم نخواهم رسید ولی می دونم در پایان همین مسیر لذتی عمیق و خوشایند با تمام شدت خودش مرا احاطه می کند.اینهائی که میگیم در این بابها فقط من بابه اینه که ذهن نیاز به این گونه مفهوم سازیهای منظم دارد.ولی گهگاهی که نیاز هست که تمام پله های وهم رو کنار بزاریم و بی پله و بی مفهوم برقصیم و خودمان عین همین شهر عشق باشیم.یادمه یه بار از یه دانشجوی ادبیات پرسیدم که آیا تو تا حالا با اشعار مولانا رقصیدی یا نه؟ گفت ای بابا ما هنوز به آن درجه نرسیدیم که یه مرحله سماع برسیم. می بینی ؟! اینها همان مفهوم پله هستن که میگن تا پله ها را نری نمی تونی به بام سماع برسی. ناراحت شدم. اینا رو کی به خورده کتابای درسی ما میده؟.بهش گفتم بابا پله های ذهنتو دور برییییییییییییییز[عصبي] [گريان] 
      وب سایت
 
مسعود  
سلام !
به اممير :
منم هرچي به اين آقا جلال بلخي گفتم به خرجش نرفت كه نرفت ! جفت پاشو كرده بود تو يه كفش كه :
از مقامات تبتل تا فنا
پله پله تا ملاقات خدا!
حتي بهش گفتم : دوره ي اين حرفا گذشته ! من مي تونم با همين اوضاع و احوال ...ام قرائت شخصيم رو از خدا ارائه بدم! اما مي دوني چي گفت ؟ گفت :
در تو نمروديست ، در آتش مرو !
رفت بايد ؟ اول ابراهيم شو...
[مسعود] 
      وب سایت
 
چمن  
به چاکرتونم به لَفس مبارکش گف: باید که جمله جان شوی. که البت حالیمون نشد ینی چی!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
چمــــــــــن  
داش جعفر، شا مسّود، ما دوباره رفتیم بالا! چه حکمتیه؟[سائل]  بین خودمون بمونه، اَ بالابلندی خوف ورمون میداره!
[ساكت] [نگران] 
    پست الکترونیک   وب سایت
 
چمــــــــــن  
اَصَن یقین باسه همینه که تا حالا رو همون پله اول موندیم![ناراحت] 
    پست الکترونیک   وب سایت
 

نوعي نگاه

روزگار ما

جعفر بهروان

روزگار ما 

" آقا قربونت پا شو ديگه ! ...  " يه نگاهي بهم کرد و دوباره مشغول شد ، شيشه کتيرا رو باز مي کرد ، قوطي گل  گاو زبونو مي بست ، جواب مشتري رو مي داد ،  عنبر  نساراو چار تخم و سياه دونه  ... ! خب !بعد ؟... انگار نه انگار که من بهش گفتم  زود باش ، کلافه در و ديوار رو نگاه مي کردم . چشمم افتاد به اون ننه مرده ، سرش و گذاشته بود روي لباساش و  دراز به دراز ولو شده بود  کف  دوکون ، طفلي !
دوباره گفتم : "  ... آخه قربون شکل ماهت فکر ماهم باش همينطوريشم کلي عقبيم  ! " اين بار سري تکون داد و لبخندی زد و  دوباره مشغول شد ، بي خياليش آزارم مي داد  "  عجب آدمي هستي تو !!! " تو دلم گفتم!
يه چند نفر ديگه هم مثل من بيرون مغازه منتظر بودن با ايماو اشاره  ازم پرسيدن که چه خبر ؟! شونه اي بالا انداختم و با دستام بهش اشاره کردم!. يعني که " خودتون مي بينين ديگه! "
                                                      ***
بالاخره مشتريها کمتر شدن و شروع کرد به شال و کلاه کردن منم مثل برق گرفته ها از جام پريدم ! خوشحال کمکش کردم تا در مغازه رو ببنده  که يهو چشمم افتاد به جنازه ی تو مغازه !  زير بغلشو گرفتم و با بدبختي کشيدم بيرون  ...
يکي از اونايي که منتظر بود  يک منقل آورده بود داشت  اسپند دود مي کرد ، با سلام و صلوات  راهيش کرديم و دنبالش راه افتاديم ... به کمر کوچه نرسيده گفتم : " خِيل ِ ُخب ديگه وايسين ، طبق قرار ما بيشتر از اين نمي تونيم  بريم ".
برگشت و يه نگاه به من و ديگران کرد ، لبخندي زد و آروم راه افتاد. همينطور که دور مي شد داد زدم : " به شهر هفتم که رسيدی يه زنگ بزن ما م را بيفتيم ! "

توضیحات :مطلب بالا درآذرماه 1384 در چراگاه منتشر شده بود ! كه به دليل گذشت زمان تقريبا زياد بازخواني آن خالي از لطف نيست .
هر چند ممكن است تعداد زيادي از چراگاهي ها براي اولين بار اين مطلب را بخوانند .
اندرخم کوچه ( 12 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3