او بار بسته ، سوي رهايي روانه بود
ترديد نيست ! ايست قلبي بهانه بود
مرغ دلش هوايي جايي قشنگ بود
مرغي كه خالي از هوس دام و دانه بود
***
«وقتي تو نيستي...» چه بگويم ؟ دلم گرفت !
در اين جهان به وسعت درد تو جا نبود !
***
قيصر نبود آنكه گرفتيم روي دوش
«لبخند هاي لاغر»مان روي شانه بود
با آن صداي خسته «دلي سر بلند» داشت
قيصر بيان شاعري ِعاشقانه بود
او بي دريغ از همه آئينه ها سرود
آئينه اي كه همدم سنگ زمانه بود
***
پرسيد -رهگذر- كه چه كِشتيد در خزان ؟
گفتيم او شرافت شعر و ترانه بود... |