نوشتن كار سختي نيست ! مخصوصا اگر بداني چه مي خواهي بگويي ! نوشتن كار سختي ست ! وقتي بنا ست حرفي بزني كه باورش نداري ! وقتي بنا ست در مورد كسي بنويسي كه ، هر بار خواستي نشد ! يا خواستي سر فرصت بنويسي ... حقش را ادا كني ! كردي ؟ «عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ! باشد براي روز مبادا ! ...»
قيصر امين پور از ميان ما رفت ! كوتاه و ساده و رسا ! لابد همه ي جماعت ادبي يا ادبي نما مثل من در كار نوشتن چند خطي هستند كه محتواي تمامش بشود اينكه «ما هم بله ! » و لابد كتاب هايش كمياب مي شود و دوستانش مشهور و ... يادواره ي شعر هم بد نيست !
به هر حال به قول خودش :
خاموش مي شويم و فراموش مي شويم
ما را اگر كه وسوسه در سر زبودن است !
از اين بابت خيالم راحت است ! چون بودن بعضي آدمها ، فراتر از يك حضور مادي ست ! فقط بايد حسرت اشعاري را بخوريم كه با خود برد ، بي آنكه برايمان بخواند ! اما يادم باشد اگر كسي انكارش كرد بگويم :
گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم
دلي سر بلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم !
و خواست بداند زير كدام علم سينه مي زد زمزمه كنم :
نه از كفر و نه از دين مي نويسم
نه از مهر و نه از كين مي نويسم
دلم خونست ، مي داني برادر!
دلم خونست و از اين مي نويسم ...
به رسم همه كساني كه نبودنشان ما را ياد بودنشان مي اندازد ! با كمال شرمندگي بايد اولين نوشته چراگاه براي قيصر امين پور سوگ سرودش باشد ...
به قول بهمني :
باز تكراري اين گونه كه رسم من وتوست
نوشدارويي از آن دست كه مي داني بود ! |