دوست جوانم، نامه ات را خواندم. حالم را پرسیده ای: «روزگارم بد نیست». با مادرم و رعنا، اینجا در باغ بهشت ساکنم. گاه که اناری دانه میکنم، «میپرد در چشمم آب انار، اشک میریزم، مادرم میخندد، رعنا هم». خوشحالم که شعرهایم را خوانده ای. من همیشه فکر میکردم«حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود» اما اینکه میگوئی بعضی هاشان را فقط خودم میفهمم شاید چون «اندیشه کاهی بود، در آخور ما کردند»!
نوشته ای که میخواهی درد دل کنی. کار خوبی کردی: «انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود.» نامه ات امکانی فراهم کرد تا من هم حرفهایم را بزنم.
خوب بیاد ندارم چه شد که به شعر نو رو آوردم: «هرچه فکر میکنم یادم نمیآید، کدامین باد بی پروا، دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد» اما «هستیش در من ریشه داشت»، «و عشق، تنها عشق، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن»، وقتی که «جرقه های محال از وجود بر میخاست.»
از آنچه بر شعر امروز رفته بخوبی آگاهم و به خود نهیب میزنم: «آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟» انگار «با مشتی کابوس همسفر شده ام.» هربار که به شعر امروز اندیشیدم: «تصویری شکست، خیالی از هم گسیخت» و «همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.» به خود گفتم انگار «سیب باغ تو را پنجه دیوی می رباید.» حالا دیگر:«چه خیالی، چه خیالی... میدانم، پرده ام بیجان است، خوب میدانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.»
نامه ات را دوباره و چندباره خواندم و «خوب که گوش دادم، صدای گریه میآمد» مثل اینست که «اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازکدل» و انگار «بی اشک، چشمان تو ناتمام است.» حالا که دیگر نیستم، «من هیچم، پیچک خوابی، بر نرده اندوه تو می پیچم.» بله، خوب یادم هست که گفته بودم: «شاعران وارث آب و خرد و روشنیند» اما، هم گفته بودم: «پشت دریاها شهریست، قایقی باید ساخت.» از اینهمه، «دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است»، «و چنان بیتابم، که دلم میخواهد، بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.» و تو، دوست ناشناسم، «تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن، و بگو ماهیها، حوضشان بی آب است.» کلام پر توانت را به خدمت بگیر و «از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لبها.»
با اینهمه، من هنوز معجزه ای را انتظار میکشم، که:«آدمیزاد طومار طولانی انتظار است.» راستی:
«در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد
یک دهان مشجر
از سفرهای خوب حرف خواهد زد؟» |