سلام آقای سپهری!نمی دانم می شود از آنها که مثل شما مرحوم شده اند حالشان را پرسید یا نه؟ولی امیدوارم حالتان خوب باشد! و نمی دانم از کجا شروع کنم آخِر نامه نوشتن به شماها سخت است! به قول خودتان"ای شروع لطیف!جای الفاظ مجذوب,خالی!"خداشمارابیامرزد که این همه شعر خوب را برای ماگفته اید.شما مرا نمی شناسید اما من شعرهایتان را بارها خوانده ام و بعضی از شعرهای شمارا هم حفظ کرده ام هرچند بعضی هایش را نفهمیده ام .وفکر می کنم غیر از خودتان کس دیگری هم نفهمیده!راستش غرض از مزاحمت و نوشتن این کاغذ این بود که کمی با شما درددل کنم. بعد از رفتن شما اینجا خیلی ها سعی می کنندمثل شما چیز بنویسند. فکر می کنند اگر کلمات نامربوط را کنار هم بچسبانند شعر نو و یا بدتر از آن شعر سپید گفته اند. دروغ چرا عده ی قلیلی از پس انجام این مهم برآمده اند ولی در عوض عده ی کثیری همچنان بر این کار بیهوده پافشاری می کنند!خدا شما و آقای یوشیج وباقی بزرگان را بیامرزدبه شما و ایشان برنخورد!شماها که بلد بودید شعر موزون و مقفا نیز بگویید!ولی این روزها اینجا بعضی ها حتی از پس سرایش شعر موزون برای کودکان آن هم کاملا کوششی برنمی آیند !آنوقت با ردیف کردن کلمات بی ربط نام خود را شاعر نهاده اند و نام دستپختشان را شعر!
یک روز به یکیشان گفتم حالا این شعر شما چه معنی می دهد؟!؟نگاه عاقل اندر سفیهی برمن انداخت نیشخندی زد و گفت:اگر بخواهم برایت توضیح دهم بایستی "بیوگرافی"!!! خودم را برایت شرح دهم!و من طبق معمول با هزار سوال در ذهن در خلوت تنهایی خود چپیدم و شعر شما را زمزمه کردم همانی را که گفته اید:وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت!. این روزها همه شاعر شده اند !مثل پاسبانهای دوران فوت ابوی شما!از اَره و اوُره گرفته تاشمسی کوره!ببخشید اینگونه می نویسم!کاش یک کم ازآن خرده ی هوش و یا سرسوزن ذوق شما را اینها داشتند!آخِرمگر شما نگفته اید که:"شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند"؟!؟پس چه شد؟!؟
بگذریم به قول مولانا"یک سینه سخن دارم"امابیش از این روح لطیفتان را آزرده نمی کنم!باقی بقای شاعران !خدانگهدار! |