دردسر  
سلام
اقا مجتبی بلاخره استعفاء میده یا نه سرم درد گرفت از غروب خوندم رفتم تو فکر ولی امان ازنتیجه[گل] 
شما که بروزکردی یه غزلم منوشتی دیگه [گل] 
موفق و پیروزبدرود
      وب سایت
 
من(نه «من» ام)  
از یک طرف کمی دور از ذهنه آدمی که یک عمر سر و کارش با اینجور مسائل و دیدن چنین صحنه هایی بوده یکدفعه اینطوری تغییر ماهیت بده و از طرف دیگه هیچ هم دور از ذهن نیست! چه بسیار اتفاق افتاده که کسی در اثر تجربه واقعه ای بسیار کوچکتر از این بکلی متحول شده. زبانی که برای توصیف مکان و اشخاص بکار برده شده مثل همیشه خاص خودت و پایان بندی بسیار زیباست.
    پست الکترونیک  
 
مسعود  
سلام !
منم با منتقد بالايي موافقت دارم ![وقيح] [وقيح] 
اما اگه كمي دقت كنيم ! (كنيد) سروان پيش از رفتن به محل واقعه داره استعفا نامه مي نويسه !
مگر اينكه قائل به لازماني داستان باشين كه اون موقع وااااويلا !
[مسعود] 
      وب سایت
 
منتقد بالایی  
راس میگیا آق مسود. بلکم دل دل کردنش تو امضای استیفا نومه باسه اینه که تحولش اینوری بوده. ینی که میخاد بمونه و تقاص بگیره. خلاصه[مشكوك] میزنه.
لازمونیو نمدونم اما این آقا مشتبا آخر نقلاش همیشه آدمو به لاادری میرسونه![سائل] 
     
 
مسعود  
سلام !
به بالايي :
زياد فيلم فارسي و فيلم هاي كيميايي نگاه نكنين ! «واسه» شما خوب نيس اين ريختي حرف بزنين ![وقيح] 
[مسعود] 
      وب سایت
 
جعفر  
"مرتیکه پدر سگ!...!فک کرده نوکر باباشم!حیف!...حیف!...همینجوریش 28روز دارم!وگرنه...."
"چی شد مگه؟!؟...چی کار داشت؟"
"هیچی بی پدر!دیدی که مثه گاوا حرف می زنه؟!می گه (_لحنش را تغییر دادو سعی کردلهجه ی سهرابی را تقلید کند_)اینا اگه می میرن تقصیر شماهاس!...مرتیکه ی مادر{...} !...به خدا شیطونه می گم برم بازرسی بگم دست روم بلند کرده!"
غرورش اجازه نداد درجواب سوال رضا بگوید که سهرابی کتکش زده!لگد محکمی با نوک پوتین به دیوار زد و همچنان زیر لب به سهرابی فحش می داد...
    پست الکترونیک   وب سایت
 
 
[تسليم] [تسليم] [تسليم] [تسليم] [تسليم] [تسليم] [تسليم] [تسليم] [تسليم] [تسليم] [تسليم] 
      وب سایت
 
بالایی  
همه که مث شوما با کمالات نمیشن آق مسود. یکیم مث مخلصت بلت نی دیپلم به بالا حرفزنه. دخلی به کیمیایی نداره. زبونمه. نمیشه که ببرمش! تازه فک میکنی کیمیایی زبون فیلماشو ا کجا اورده؟ خواب نما که نشده بابفا! نمدونسم اینجا باس با فکل کروات حرف زد! باسه شومام خوبیت نداره انقذه نفس خوننده رو شهید کردن. خلاصه که[دل شكسته] هنر نمی باشه!
آدم دیگه روش نمیشه دو کلوم افاضات کنه به مولی!!![وقيح] 
    پست الکترونیک   وب سایت
 
مسعود  
سلام !
به بالايي :
خوبه كه «آدم» روش نمي شه دو كلوم افاضات كنه ! و الا يكي دو صفحه ديگه هم كامنت مي ذاشت [وقيح] [وقيح] 
در ضمن خيال شما راحت كه «بالايي» ها با فوكول و كراوات هم بالايين و قابل شناسايي[چشمك زن] [زبان دراز] 
[مسعود] 
      وب سایت
 
ليمو بانو  
اسم و توضيح وبلاگ عاليه. طراحي‌ش هم دلنشينه. داستان زياد هم بي‌ربط نيست با امروز . . .
      وب سایت
 
آدم  
داش جعفر دخیلتم. سفارش مارو به این آق مسود بکن. بگو بچه که تشر زدن نداره! تازه ما کجا و «بالایی» کجا لوطی!؟ این نونم شوما خودت تو دومن ما گذوشتی وگرنه ما همون خاکیم که بودیم. جامونم همین پایین ماییناس. آدم نمیدونه اسم و رسمشو چی بنویسه والا! یقین الانم شاکی میشی باسه چی اسممو آدم نوشتم! از حالا بگم این اسمم مرحمتی خودت بود داداش! به جای سهرابی شوما باس میرفتی مآمور آگاهی میشدی با این شم کارآگاهی! الانشم دیر نشده. بذا استیفانومه رو امضا کنه. آدم نمیتونه اینجا نطق بکشه! صد رحمت به ارتش و اجباری! حیف که نطقم کور شده. حسابی رفتم تو لک!اصلآ بفرما زیپو کشیدم [ساكت] 
     
 
مسعود  
سلام !
«من» ملك بودم و فردوس برين جايم بود
«آدم» آورد درين دير خراب آبادم ![وقيح] 
گمون مي كردم با اون لهجه و يال و كوپال با «آدم» پوست كلفت تري طرف باشم ![چشمك زن] [وقيح]  نگو طرفمون بچه س [زبان دراز] 
عيب نداره عمو جان ، گريه نكن ! من تشرم رو پس مي گيرم
[مسعود] 
      وب سایت
 
جعفر  
سلام!
یه کم مهربونتر دوستان!!![خندان] [وقيح] 
خداحافظ!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
من نه «من» ام نه «آدم»ام نه «بالایی»  
خدا از آقائی کمت نکنه داش جعفر که شفاعت مارو کردی. ایشالا خودم شب دومادیت با آبکش آب خونک پخش کنم بین دعوت گیرا!
پوسمون که کلفت هس. اون این دل لاکرداره که نازکه عینهو شیشه. راسی آق مسود، شوما که انقذه اهل قلم و دواتی یه اسم با مسما باسه چاکرت پیدا میکنی که من بعدازین ستم اسم نوشتن نداشته باشیم!؟ «چ.م.ن چراگاه» چه فنتیه!؟! شب دومادی شومام همچین غزل خراباتی میخونم باست که خود حسن شهرسونی حیرون بمونه!

زت زیات

     
 
آی بی کلاه!  
نمی دونم فونت متونتون کلا این طوریه یا روی دستگاه من اینقدر ناجوره...
      وب سایت
 
آی  
باور کنید قابل خوندن نیست! یعنی باید از کار و زندگی زد و نشست و چهار چشمی خیره شد به صفحه‌ی مانیتور تا فهمید چی نوشته! بعضی حروف که اساساً هویت حرفی خودشون را از دست دادند و تبدیل به یک شکل هندسی به نام مربع شدند! باقی حروف هم مثل مورچه‌ها‌ی ریز، دنبال هم، قطار شده‌اند و حالتشون یک جوریه که آدم را یاد غم و غصه‌های فراموش‌شده‌اش میندازه!
من معقتدم اولین حق خواننده بر گردن نویسنده، فراهم کردن محیطی مناسب برای مطالعه است و این مسئله در نت به خاطر ضررهای خیره شدن طولانی به مانیتور تشدید هم می‌شه. علاوه بر این فکر می کنم فونت میترا چندان مناسب نوشته‌های وبلاگی نباشه.بهتره مثل باقی وبلاگها از فونت تاهما استفاده کنید که هم راحت قرائت می‌شه؛ هم توی تمام دستگاه‌های رایانه خونده می‌شه و مشکل تبدیل هویت حروف پیش نمی‌یاد!
راستی از نقد پرمایه‌‌تون ممنونم و در اولین فرصت به قید حیات جوابش را خواهم داد.

      وب سایت
 
afshin  
اينجا ايران است.
حکومتش ،حکومت امام زمان است.بر مبناي قرآن است.
رهبرش ،رهبر مستضعفين جهان است.
قوت غالب مردم نان است. بهاي نان،به قيمت جان است.
ثروتش براي فلسطينيان است.دانشگاهش ،ستاره باران است.
جاي روشنفکرانش ، زندان است. هر که فرياد بزند ،از کافران است.
سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپيمايي بزرگترين نشانه ايمان است.
انچه روز به روز ارزان ميشود جان انسان است...
[بدحال] [تسليم] [روده بر] [گريان] [بدجنس] [وقيح] [ناراحت] [زبان دراز] [حيران] [بدجنس] [نگران] [مسعود] [گل] 
      وب سایت
 

داستان

استعفا نامه

مجتبی جعفري

استعفا نامه 

گرماي خورشيد به زور از لابه لاي پرده هاي عمود به زمين که پنجره را راه راه کرده بودند ، آمده بود توي اتاقي که سردي را ياد آدم مي اندازد و نورش از حلقه نقره اي که گوشي را نگه داشته بود به در و ديوار مي خورد . 
" خدا حافظ ... " ، تنها صدايي که توي اتاق بود و پشت سرش زوزه ي گوشي و صداي رفتنش توي بغل تلفن بود . سنگيني خطهاي دفتر قسمت مرد ، ابروهايش را از کمر شکسته بود . نگاهش هنوز زير کرکره ي پلکهايش به طرف کاغذ روي ميز مانده بود که بين سايه هاي عمود پرده ، نعش خودکاري دراز به دراز روي آن افتاده بود . اسلحه اش را که بست ، کتش سر انگشتش گير کرده بود .
 حالا صداي کفشهايش موسيقي متن کاغذ روي ميزش شده بود ... 
بسمه تعالي 
استعفاء نامه 
اينجانب سروان فرهاد سهرابي فرزند فريدون به شماره شناسنامه ... صادره از ايرانشهر ... .
 دستش از آستين کتش بيرون آمد ، در راهرو را باز کرد . پايش را پايين گذاشت در را بست جلوي گاراژ از ماشين پياده شده بود . از جلوي ديوار گوشتي جلوي در رد شد و کارتش را بالا برد تا براي چند ثانيه هم که شده ، چشمهاي گرسنه سرباز جلوي در را که مثل کفتار بوي لاشه غيرت آدمها را حس کرده بود از توي توبره لنگ پاچه مردم در بياورد . هنوز دست سرباز بيخ گوشش نرسيده بود که صداي پاي مرد تمام شد. سروان مثل عکس توي قاب چهارچوب در بود که دستهاي ستوان مثل چوب خشک شد و چسبيد به پهلويش و همانطور که گردنش غاز مي کشيد ، " تق " ، پاهايش را کوبيد به هم . 
" خب " سروان گفت و ستوان حرفهايش را از توي حجم ريشهايش چسباند به ته حرف سروان : " قربان ، هيچي پيدا نکرديم " . 
_ " بگو سرباز جلوي در بياد . " 
سروان دستش را توي جيب کتش کرد و نشست بالاي سر جسد که جاي چاقو روي تنش معلوم بود . " تق " کش دستکش را ول کرده بود . چانه خوني اش را چرخاند . يک پسر شانزده هفده ساله که شايد توي سرماي هوا ، پوست نازک پيشاني اش جمع شده بود و موازي هم بالا آمده بود با سنگيني دستش پلکهاي پسرک را مثل کرکره مغازه پايين کشيد ، تا شايد جلوي بغضي که وجودش را پر کرده بود و داشت از چشمهايش سر مي رفت را بگيرد . دستکش را در آورد و به پيراهنش دستي زد . انگار صداي پچ پچ گروه انگشت نگاري که دنبال رد دست ها مي گشتند ، توي اتاق مانده بود . انگار بوي گند و تعفن نفسش را بند آورده بود . هنوز جوابي براي چشمهايش پيدا نکرده بود که چيز قلنبه اي را حس کرد . دست کرد لاي يقه کتش ، يک تيکه سوراخ شده بود . کاغذي که شايد شصت بار تا خورده بود ... 
" به نام خدا همون خدايي که خواست ما باشيم و بعد نمي دونم ما ولش کرديم يا اون ما رو بي خيال شد وقتي اين رو مي خونين که يا مردم يا کشتنم . خلاصه اينکه مونده پاي استعفام رو مهر و امضا کنه ... "
چشمهايش از روي کاغذ سر مي خورد روي جسد که با صداي پاي ستوان متوجه سرباز شد . گوشه اتاق مثل يک تيکه چوب خشک بود . تازه موهايش جوانه زده بودند . شايد با يکي از همان چاقو هايي که روي تن پسرک نقاشي کرده بودند ، روي دهانش خطي کشيد و به سرباز فهماند جلوتر بيايد . قبل از اينکه جنازه لبخندش روي روي لبهايش بماند ، سربازکه يک دفعه توي جواب نگاه سروان با کوبيدن پاهايش به هم ابراز وجود کرده بود ، دوباره صداي پوتينهايش را توي اتاق ول کرد . 
کاغذ را بالا برد و رفت طرف پنجره اي که رو به صحن گاراژ بود ، تا شايد نکبتي که همه لباسهاي سرباز را پر کرده بود و داشت به لجنش مي کشيد ، را بيرون کند . 
" وقتي ماموراي توي خيابون رو مي بينم يادم ميره يه چيزي مثل اعتماد هم هست ... " لرزش چشمهايش رو به صحن تمام شد ، دستهايش را پشت سرش به جان هم انداخت ، پاهايش را بيشتر کشيد و رفت طرف سرباز که کله اش مماس ريشهاي ستوان بود . 
_ " چطوري ؟! " 
_ " مرسي قربان ، خوبم ." 
چشمهايش را با يک منحني نازک بين لبهايش ، توي چشمهاي سرباز قفل کرد . هنوز انتظار سرباز معني نشده بود که دست سروان از صورتش جدا شد. سرباز تا خواست دستش را مرهم رد انگشتهاي سروان کند به چهار ميخ حرفهاي سروان آويزان شده بود : " مرتيکه اُزگل پدرسگ ، از بي غيرتي تو وامثال تو اين افتاده اينجا ، گمشو بيرون ! " 
                                           [] 
زير سايه هاي موازي کرکره ، روي ميز جلوي سروان ، استعفاء نامه ، زير جنازه يک خود کار مانده و از دو روز پيش تا حالا گزارش پزشکي قانوني هم شده است ، همسايه اش . ولي انگار نعش تکراري پسرک روي خطها وکلمه هاي کاغذ را گرفته که حتي جا براي امضاء هم نمانده است .

توضیحات :داستان بالا در خرداد ماه 1384 در چراگاه منتشر شده بود ! كه به دليل گذشت زمان تقريبا زياد بازخواني آن خالي از لطف نيست .
هر چند ممكن است تعداد زيادي از چراگاهي ها براي اولين بار اين داستان را بخوانند .
نظرات شما ( 17 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3