گرماي خورشيد به زور از لابه لاي پرده هاي عمود به زمين که پنجره را راه راه کرده بودند ، آمده بود توي اتاقي که سردي را ياد آدم مي اندازد و نورش از حلقه نقره اي که گوشي را نگه داشته بود به در و ديوار مي خورد .
" خدا حافظ ... " ، تنها صدايي که توي اتاق بود و پشت سرش زوزه ي گوشي و صداي رفتنش توي بغل تلفن بود . سنگيني خطهاي دفتر قسمت مرد ، ابروهايش را از کمر شکسته بود . نگاهش هنوز زير کرکره ي پلکهايش به طرف کاغذ روي ميز مانده بود که بين سايه هاي عمود پرده ، نعش خودکاري دراز به دراز روي آن افتاده بود . اسلحه اش را که بست ، کتش سر انگشتش گير کرده بود .
حالا صداي کفشهايش موسيقي متن کاغذ روي ميزش شده بود ...
بسمه تعالي
استعفاء نامه
اينجانب سروان فرهاد سهرابي فرزند فريدون به شماره شناسنامه ... صادره از ايرانشهر ... .
دستش از آستين کتش بيرون آمد ، در راهرو را باز کرد . پايش را پايين گذاشت در را بست جلوي گاراژ از ماشين پياده شده بود . از جلوي ديوار گوشتي جلوي در رد شد و کارتش را بالا برد تا براي چند ثانيه هم که شده ، چشمهاي گرسنه سرباز جلوي در را که مثل کفتار بوي لاشه غيرت آدمها را حس کرده بود از توي توبره لنگ پاچه مردم در بياورد . هنوز دست سرباز بيخ گوشش نرسيده بود که صداي پاي مرد تمام شد. سروان مثل عکس توي قاب چهارچوب در بود که دستهاي ستوان مثل چوب خشک شد و چسبيد به پهلويش و همانطور که گردنش غاز مي کشيد ، " تق " ، پاهايش را کوبيد به هم .
" خب " سروان گفت و ستوان حرفهايش را از توي حجم ريشهايش چسباند به ته حرف سروان : " قربان ، هيچي پيدا نکرديم " .
_ " بگو سرباز جلوي در بياد . "
سروان دستش را توي جيب کتش کرد و نشست بالاي سر جسد که جاي چاقو روي تنش معلوم بود . " تق " کش دستکش را ول کرده بود . چانه خوني اش را چرخاند . يک پسر شانزده هفده ساله که شايد توي سرماي هوا ، پوست نازک پيشاني اش جمع شده بود و موازي هم بالا آمده بود با سنگيني دستش پلکهاي پسرک را مثل کرکره مغازه پايين کشيد ، تا شايد جلوي بغضي که وجودش را پر کرده بود و داشت از چشمهايش سر مي رفت را بگيرد . دستکش را در آورد و به پيراهنش دستي زد . انگار صداي پچ پچ گروه انگشت نگاري که دنبال رد دست ها مي گشتند ، توي اتاق مانده بود . انگار بوي گند و تعفن نفسش را بند آورده بود . هنوز جوابي براي چشمهايش پيدا نکرده بود که چيز قلنبه اي را حس کرد . دست کرد لاي يقه کتش ، يک تيکه سوراخ شده بود . کاغذي که شايد شصت بار تا خورده بود ...
" به نام خدا همون خدايي که خواست ما باشيم و بعد نمي دونم ما ولش کرديم يا اون ما رو بي خيال شد وقتي اين رو مي خونين که يا مردم يا کشتنم . خلاصه اينکه مونده پاي استعفام رو مهر و امضا کنه ... "
چشمهايش از روي کاغذ سر مي خورد روي جسد که با صداي پاي ستوان متوجه سرباز شد . گوشه اتاق مثل يک تيکه چوب خشک بود . تازه موهايش جوانه زده بودند . شايد با يکي از همان چاقو هايي که روي تن پسرک نقاشي کرده بودند ، روي دهانش خطي کشيد و به سرباز فهماند جلوتر بيايد . قبل از اينکه جنازه لبخندش روي روي لبهايش بماند ، سربازکه يک دفعه توي جواب نگاه سروان با کوبيدن پاهايش به هم ابراز وجود کرده بود ، دوباره صداي پوتينهايش را توي اتاق ول کرد .
کاغذ را بالا برد و رفت طرف پنجره اي که رو به صحن گاراژ بود ، تا شايد نکبتي که همه لباسهاي سرباز را پر کرده بود و داشت به لجنش مي کشيد ، را بيرون کند .
" وقتي ماموراي توي خيابون رو مي بينم يادم ميره يه چيزي مثل اعتماد هم هست ... " لرزش چشمهايش رو به صحن تمام شد ، دستهايش را پشت سرش به جان هم انداخت ، پاهايش را بيشتر کشيد و رفت طرف سرباز که کله اش مماس ريشهاي ستوان بود .
_ " چطوري ؟! "
_ " مرسي قربان ، خوبم ."
چشمهايش را با يک منحني نازک بين لبهايش ، توي چشمهاي سرباز قفل کرد . هنوز انتظار سرباز معني نشده بود که دست سروان از صورتش جدا شد. سرباز تا خواست دستش را مرهم رد انگشتهاي سروان کند به چهار ميخ حرفهاي سروان آويزان شده بود : " مرتيکه اُزگل پدرسگ ، از بي غيرتي تو وامثال تو اين افتاده اينجا ، گمشو بيرون ! "
[]
زير سايه هاي موازي کرکره ، روي ميز جلوي سروان ، استعفاء نامه ، زير جنازه يک خود کار مانده و از دو روز پيش تا حالا گزارش پزشکي قانوني هم شده است ، همسايه اش . ولي انگار نعش تکراري پسرک روي خطها وکلمه هاي کاغذ را گرفته که حتي جا براي امضاء هم نمانده است . |