در پژوهش هاي ژرف و گسترده اي كه در آثار و احوال خواجه شمس الدين محمد (حافظ) به عمل آورديم به ظريفه اي برخوده ايم كه تا كنون از چشم تمامي صاحب نظران و ذوالعقول دور مانده بوده است ! آن نكته چيزي نيست جز آنكه خواجه در دوراني از عمر خويش به امور نظامي گري در يكي از پادگان هاي آموزشي شيراز اشتغال داشته است و اين غزل نيز محصول همان دوران است :
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه *گر برسد مصرفش گل است و نبيد
از قراين مستدل ناگفته پيداست كه خواجه در پادگان مذكور داراي سمت اجرايي و صاحب حكم بوده و به اصطلاح «برش» (به ضم اول و كسر ثاني) خوبي هم داشته ، اگر چه اطلاع دقيقي از سمت خواجه در آن دوران در دست نيست . مي توان حدس زد كه خواجه در امور لجستيك يا آماد و پشتيباني فعال بوده و آن مصرع دوم كه به گل و نبيد هم اشاره دارد نيز دال بر همين موضوع است .
در عصر خواجه سربازان در دو موسم بهار و پاييز به خدمت اعزام مي شدند و در موقع ورود با گل و برخي اشربه ي نشاط آور از ايشان پذيرايي مي شده است . لذا خواجه در هامش نامه اي -مورخ 15اسفند همان سالها - كه ليست خريد پادگان محسوب مي شده متذكر مي شود كه با توجه به نزديك بودن بهار و اعزام نيروهاي جديد اگر سرباز وظيفه اي از راه برسد مقتضي ست از او با گل و همان عرقيات معروف شيراز پذيرايي شود . پس به فكر موجود انبار گل و نبيد باشيد .
نكته ديگري كه از شعر خواجه برداشت مي شود لباس فرم نظاميان است كه جامه اي زيبا و رنگارنگ بوده كه بدان «مرقع رنگين چو گل» مي گفتند :
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
كه پير باده فروشش به جرعه اي نخريد
اين لباس در حفظ روحيه ي سربازان تازه از راه رسيده تاثير بسزايي داشته ، چراكه سربازان آن زمان بيشتر بزمي بودند تا رزمي ! والا مغولان ايران را ...
در پايان ضمن خير مقدم به سربازان تازه از راه رسيده (آقا مجتبي) توجه مسئولين را به نحوه تكريم سرباز در صد ها سال پيش جلب مي كنم !!! |