نميدانم كجاي اين مجازستان خوانده بودم كه : تلخ ترين اشکهايي که بر مزار رفتگان ريخته مي شود به خاطر کلمات نا گفته و کارهاي نکرده است !!! شايد براي همين است كه هنوز اشكي نريخته اي !!
---
درست چند روز مانده به روز مادر !
خانه اي در همين نزديكي بي مادر شد !!
دختري از جنس من ... نو عروسي كه دست مادرش امانت بود ... امانت دارش را از دست داد !
و مادري كه در آرزوي ديدن تنها دخترش در لباس سپيد بخت ! روزها را ميشمرد ... براي هميشه آرزويش را با خود به گور خواهد برد !
بيخود نيست كه من تا اين حد از اين صداي مخوف زنگ تلفن بيزارم ! بيخود نيست كه هر شيون و صداي بلندي اين طور لرزه بر اندامم مي اندازد ، بي خود نيست كه امروز وقتي صداي زنگ تلفن را شنيدم حتي جرات نكردم بپرسم كه بود ؟
از اولين كلمات معلوم بود كه چه كسي پشت تلفن چه گفت !!!!
شادي عزيزم ...
ميدانم كه هرگز اين سطور در هم مرا نخواهي خواند .. براي تو نمي نويسم ! براي خودم شايد .. براي مادر نازنينت كه همواره اسطوره مقاومت بود براي من .. هر چند تو هيچوقت اين را ندانستي ... ! من از آن دست آدمهايي نيستم كه تا وقتي كسي زنده است سالي به دوازه ماه يادم نماند كه هست و به محض رفتنش برايش مرثيه بنويسم و آه و شيون سر دهم ! خيلي از آدمهاي زنده را ميشناسم كه براي من هيچ فرقي ( تكرار ميكنم هيچ فرقي ) با مرده ها ندارند ، اين را خوب ميداني ! و برعكس بسيار رفتگان يا به اصلاح مردگان هستند كه هرگز حتي يك لحظه ( تكرار ميكنم حتي يك لحظه ) هم فراموششان نكرده ام ! و اين را مطمئنا نميداني !
هرگز تا اين حد از شنيدن خبر فوت كسي پريشان نشده بودم ... هرگز ...
و امروز پريشاني من بيشتر از اين است كه ... حرف هاي بار آخر ، كه مادرت را روي تخت بيمارستان ديدم .. با آن صورت هميشه مهربان و آن لبهاي هميشه خندانش حتي يك لحظه از ذهنم بيرون نميرود !
تو نبودي !
تو نبودي كه ببيني چطور مادرت تو را به من سپرد ! با اين كلمات كه : دخترم ... شادي خواهر نداره .. هيچكس رو نداره... تو را به خدا مواظبش باش .. من ميدونم كه آخرهم عروسي اين دو تا رو نميبينم و ... !
تو نبودي !
تو نبودي كه ببيني چطور بغضم را فرو دادم و لبخندي تحويلش دادم و گفتم : چرا ميگي شادي خواهر نداره ؟ پس من كي ام اينجا واستادم ؟ اين حرفا چيه ؟ ( خنده پشت خنده شايد از همان نوع هيستريك معروف خودمان !! ) هنوز كار زياد داري ها ! اين حرفا چيه ميزني ؟مگه نگفتي كه دختر جان ! تو رقص بندري نديدي هنوز ! صبر كن عروسي شادي نشونت ميدم !! ؟ باز هم خنده ... خنده ...
صحبت به اينجا رسيده بود كه سيم آنژيو تكان شديدي خورد و به دردش آورد .. گفت : كي ميشه كه از اينهمه سيم كشي راحت بشم ؟!
پرستار با همان لحن مهربان هميشگي !!!! كه كم نديده ام و كم نديده اي ما را با محبت زوركي اش ( منظور همان به زور خودمان است ! ) از اتاق بيرون كرد !
گفت بايد استراحت كند !
مادرت آن روز گفت : از وقتي كه گفتن قلبت هم مشكل پيدا كرده تازه قلبم رو حس ميكنم ! اصلا قبل اين نميدونستم قلبم كجام بود !!
واي كه چقدر اين لحن حرف زدن مادرت را هميشه دوست داشتم ...
كاش دكتر ها آنقدر عقلشان ميرسيد كه به مادرت نميگفتند كه قلبش هم مشكل پيدا كرده است ...
يعني عقلشان نرسيده بود كه همين تو يك نفر بداني بس است ؟
كاش معني روحيه را ميدانستند ...
كاش ميفهميدند آنقدر كه روح آدم شكننده است جسمش نيست !!
اما افسوس ! فقط افسوس ...
نام نويسنده : نانا
نام وبلاگ : شبهاي روشن روزهاي تيره |