شبلـــــی  
خاطره اش ماندگار...
    پست الکترونیک   وب سایت
 
مسعود  
سلام !
شما كه گفتين «چند يادگاري هم پيش از اين نوشته بودم » پس كجاست ؟ [سائل]  چرا هيچيش به دست ما نرسيده ؟[وقيح] 
[مسعود] 
    پست الکترونیک   وب سایت
 
بادبادک  
غم انگیز بود اقا، غم انگیز
      وب سایت
 
بادبادک  
[ناراحت] 
      وب سایت
 
جعفر  
سلام!
مژده! مژده!
ازاین به بعد می تونین واسه یادگاری نوشتن علاوه بر تصویر و جمله ی نظرخواهی نوع فونت رو هم خودتون انتخاب کنین !!![وقيح] [شرور] البته شرایط داره!!!
خداحافظ!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
مسعود  
به جعفر :
علیک سلام !
چه عجب از این ورا ؟ آره افراد حائز شرایط خیلی کارا می تونن بکنن ![وقيح] [وقيح] 
اما با این وضع که من می دانم و تو ! یادگاری که پیشکش , می ترسم مطلب هم نتونیم بزنیم [چشمك زن] [شرور] 
غیر از اینه ؟
[مسعود] 
    پست الکترونیک   وب سایت
 
نانا  
سلام
به رسم چراگاهي ها كه عادت دارند همينجا جواب كامنت ها ( لطف بقيه ) رو ميدند! :
به شبلي : [گل] 
به بادبادك : [گل] 
به مسعود :بعدا ميگم !
به عمو جعفر : عجب ! عجب !! يه جمله مسعود گفت كه بسيار جالب بود !! -----> " چه عجب از اين ورا ؟ " البته جملات جالب بيش از يكي بود ولي اشارتي بس است اگر ...!
--
بسيار بسيار ممنونم از لطفتون ...
خداحافظ و . !
      وب سایت
 
ساده مثل ... تو  
ساده عزیز سلام
زیباترین بخش نوشته ات مثل همیشه ها بخش پایانی بود :
"كاش ميفهميدند آنقدر كه روح آدم شكننده است جسمش نيست !! "
همیشه بهترین جای نوشتن در دنیا چک نویس هاست !
چک نویس ها همیشه یاد آدم میاورد که کجا و کی چه ها از قلمش جاری شده ...
پس چرا اسمش را گذاشتند چک نویس ؟ نمیدانم...

کاش لا اقل چک نویس ها میفهمیدند "آنقدر كه روح آدم شكننده است جسمش نيست !! "
و در آخر : کاش دنیا اینقدر ای کاش نداشت




      وب سایت
 

ديوار نوشته

نانا

نويسنده مهمان

نانا 

نميدانم كجاي اين مجازستان خوانده بودم كه : تلخ ترين اشکهايي که بر مزار رفتگان ريخته مي شود به خاطر کلمات نا گفته و کارهاي نکرده است !!! شايد براي همين است كه هنوز اشكي نريخته اي !!   
--- 
درست چند روز مانده به روز مادر ! 
خانه اي در همين نزديكي بي مادر شد !!
دختري از جنس من ... نو عروسي كه دست مادرش امانت بود ... امانت دارش را از دست داد ! 
و مادري كه در آرزوي ديدن تنها دخترش در لباس سپيد بخت ! روزها را ميشمرد ... براي هميشه آرزويش را با خود به گور خواهد برد ! 
بيخود نيست كه من تا اين حد از اين صداي مخوف زنگ تلفن بيزارم ! بيخود نيست كه هر شيون و صداي بلندي اين طور لرزه بر اندامم مي اندازد ، بي خود نيست كه امروز وقتي صداي زنگ تلفن را شنيدم حتي جرات نكردم بپرسم كه بود ؟ 
از اولين كلمات معلوم بود كه چه كسي پشت تلفن چه گفت !!!! 
شادي عزيزم ...
ميدانم كه هرگز اين سطور در هم مرا نخواهي خواند .. براي تو نمي نويسم ! براي خودم شايد .. براي مادر نازنينت كه همواره اسطوره مقاومت بود براي من .. هر چند تو هيچوقت اين را ندانستي ... !  من از آن دست آدمهايي نيستم كه تا وقتي كسي زنده است سالي به دوازه ماه يادم نماند كه هست و به محض رفتنش برايش مرثيه بنويسم و آه و شيون سر دهم ! خيلي از آدمهاي زنده را ميشناسم كه براي من هيچ فرقي ( تكرار ميكنم هيچ فرقي ) با مرده ها ندارند ، اين را خوب ميداني ! و برعكس بسيار رفتگان يا به اصلاح مردگان هستند كه هرگز حتي يك لحظه ( تكرار ميكنم حتي يك لحظه ) هم فراموششان نكرده ام ! و اين را مطمئنا نميداني !  
 هرگز تا اين حد از شنيدن خبر فوت كسي پريشان نشده بودم ... هرگز ... 
 و امروز پريشاني من بيشتر از اين است كه ... حرف هاي  بار آخر ،  كه مادرت را روي تخت بيمارستان ديدم .. با آن صورت هميشه مهربان و آن لبهاي هميشه خندانش حتي يك لحظه از ذهنم بيرون نميرود ! 
تو نبودي ! 
 تو نبودي كه ببيني چطور مادرت تو را به من سپرد ! با اين كلمات كه : دخترم ... شادي خواهر نداره .. هيچكس رو نداره...  تو را به خدا مواظبش باش .. من ميدونم كه آخرهم عروسي اين دو تا رو نميبينم و ... ! 
تو نبودي ! 
تو نبودي كه ببيني چطور بغضم را فرو دادم و لبخندي تحويلش دادم و گفتم : چرا ميگي شادي خواهر نداره ؟ پس من كي ام اينجا واستادم ؟ اين حرفا چيه ؟ ( خنده پشت خنده شايد از همان نوع هيستريك معروف خودمان !! ) هنوز كار زياد داري ها ! اين حرفا چيه ميزني ؟مگه نگفتي كه دختر جان ! تو رقص بندري نديدي هنوز ! صبر كن عروسي شادي نشونت ميدم !! ؟  باز هم خنده ... خنده ...
صحبت به اينجا رسيده بود كه سيم آنژيو تكان شديدي خورد و به دردش آورد .. گفت : كي ميشه كه از اينهمه سيم كشي راحت بشم ؟! 
پرستار با همان لحن مهربان هميشگي !!!! كه كم نديده ام و كم نديده اي ما را با محبت زوركي اش ( منظور همان به زور خودمان است ! ) از اتاق بيرون كرد ! 
گفت بايد استراحت كند ! 
مادرت آن روز گفت : از وقتي كه گفتن قلبت هم مشكل پيدا كرده تازه قلبم رو حس ميكنم ! اصلا قبل اين نميدونستم قلبم كجام بود !! 
واي كه چقدر اين لحن حرف زدن مادرت را هميشه دوست داشتم ... 
كاش دكتر ها آنقدر عقلشان ميرسيد كه به مادرت نميگفتند كه قلبش هم مشكل پيدا كرده است ... 
يعني عقلشان نرسيده بود كه همين تو يك نفر بداني بس است ؟ 
كاش معني روحيه را ميدانستند ... 
كاش ميفهميدند آنقدر كه روح آدم شكننده است جسمش نيست !! 
اما افسوس ! فقط افسوس ... 
نام نويسنده : نانا
نام وبلاگ : شبهاي روشن روزهاي تيره

توضیحات :مدت ها بود كه فكر نوشتن يادگاري براي چراگاه ذهنم را مشغول كرده بود .. چند يادگاري هم پيش از اين نوشته بودم كه فقط براي چراگاه بود ( و هنوز هم هست !! ) ولي پيشامد  تلخي كه همين سه روز پيش رخ داد .. باعث نوشتن اين نامه شد . اين نامه به قدري خصوصي بود كه نميتوانستم جاي ديگري قرار دهم .. و آنقدر عمومي كه جز چراگاه جايي براش پيدا نكردم !!!
روز مادر مبارك ( 8 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3