پادشاه خوشحال شد و اونا رو به دربارش و بربالین دخترش احضار کرد!مسعود علفا رو کوبید و ضماد کرد وگذاشت رو پیشونی دختره ! ضماد گذاشتن همانا و باز شدن چشمای دختر همان!دختر چشمش افتاد به صورت مسعود و لبخندی به لبش نشست و هردو به چشمای همدیگه خیره شدن!!!(چیه؟!؟ توقع دارین این دوتا هم همون کاری رو بکن که "میلایووویچ" و "بروس ویلیس " تو "The Fifth Element "کردن؟!؟شرمنده !کورخوندین!!!)
...خلاصه!جشن و سروری در ولایت جابقا بر پابود!و همه از سلامتی دختر پادشاه خوشحال بودن!پادشاه پی مسعود و جعفر فرستاد!و با احترام زیاد اونارو به قصر اوردن!پادشاه ازشون پرسید : من می خوام به خاطر این کار ارزشمندتون دخترمو بدم به اون پسر تپله!!! هنوز جمله اش تموم نشده بود!که صدای هر هر و کر کر اون سه تا بلندشد!پادشاه و بقیه عصبانی شدن!جعفر گفت: "قربون شکلت ! شما لطف داری !ولی همه جای دنیا بابت این کارا پول می دن! شما م لطف کن حساب مارو خشکه بده! واسه دختر شمام !شوهر فراوونه!اصلش اگه طلبه باشی !همین اجنبیه که ما از اب گرفتیمش بچه بدی نیست! جوونور خارجی رو عینه بلبل حرف می زنه! اخلاقیاتشم بدک نیست !اهل عاشقیت و این حرفام هست" پادشاه که بدش نیومده بودگفت:خوب! شماها بگین چی میخواین ؟ مشورتی کردن و مسعود گفت !:اگه لطف کنین !روزی دو تا کوکا یک و نیم لیتری بفرستین چراگاه! البته مادام العمر! "پادشاه قبول کردو دستورش و داد!
... جعفرو مسعود از مجتبی که با بقیه ی سربازا درگیر اماده کردن قصر برای ازدواج دختر پادشاه با "لوچیانو پاواروتی"(همون تاجر ونیزی) بود خداحافظی کردن و به سمت چراگاه در افق گم شدن!و صدای مرحوم فرهاد هم مزین تصویر اونا در افق بود که: "با صدای بی صدا/مثل یه کوه .بلند/ مثل یه خواب .کوتاه/یه مرد بود یه مرد.... " |