مسعود  
سلام !
[روده بر]  دمت گرم حاجی ! ما رو مسرور کردی , فقط موقع درخواست باید در کنار کوکاکولا بستنی نسکافه کاله ! یا اگه بود اسنیکاله هم قید می شد ![وقيح] [زبان دراز] 
حالا ایشالا یه مرضی به جون خود پادشاه میوفته ! بستی رو از اون محل تامین می کنیم !
به قول مسعود (خودمو نمی گم این یه مسعود دیگه س) برای صد تومن خودتونو معده تونو سوراخ می کنین ![روده بر] 
[مسعود] 
    پست الکترونیک   وب سایت
 
شبلـــــی  
عجب پایان غافلگیر کننده ای! خدا رو شکر که به گرفتاری مسعود نینجامید! آفرین به اینهمه عزت نفس و از خود گذشتگی! حالا میفهمم که ماجرای ازدواج "پاواراتی" با این همسر بیست سال جوونتر از خودش از کجا آب میخوره! نگو پای چراگاهیا درمیون بوده!
دیدی مسعود جان؟ پادشاه هم تپل پسنده!
      وب سایت
 
سهيلا ملکی  
سلام به چراگاه و اهالی باصفاش .....
به نظر من تقاضای نوشابه ی شیشه ای می کردید روزی یه صندوق ...بعد می شستید واسه هم هی در نوشابه باز می کردید......
[خندان] 
بابا عزت نفسا ...به دختر پادشاهم (نه) گفتید....
[خندان] 

موفق باشید و قلم همتون پاینده
      وب سایت
 
آريا  
سلام جعفر جان
نقدهات رو خوندم. منتقد خوبی هستی. خوشحال می شم نظرت رو در مورد داستان خودم بدونم. اگه تونستی بهم سر بزن.
ممنون.
      وب سایت
 
روهولا  
جعفرخان عزيز!
ميخام يه خاطره برات از دوران دبيرستانم تعريف كنم!
معلم ادبياتي داشتيم به اسمه اقاي رضايي /دبيرستان پيام ازادي كلاك كرج ! /
اين ادم رك حرف زدن ونترسيدن از حرف زدن و به من ياد داد! يعني خودم ياد گرفتم !
يه روز جمله اي رو رو تخته نشونم داد وگفت اين كلمه متممه يا مسند ؟
گفتم : متمم ! گفت : چرا؟ گفتم : چون بعده حرف اضافه امده !
جفري جون ! ميدوني چي گفت ؟؟؟

( پسرجون ! هر كي سبيل داره بابات نيست ! )
[خجالتي] [خجالتي] [خجالتي] [خجالتي] 
[روده بر] [روده بر] [روده بر] 
      وب سایت
 
روهولا  
خدا مارا شفا بدهد !
این جعفر خان که انقدر ادعای دموکراسیش میشه چرا نتونست این مدل حرف زدنو تحمل کنه؟
دوست عزیز !
به نظر جنابعالی دیالوگهایی که داش اکل و کاکارستم رد وبدل میکنن چیزی به غیر از ادبیاتی ست که برگرفته از همین چاله میدون شماست !؟؟
یا حتمن مولانا عقده های سرکوب شده داشته که زیرکمر شعر سروده وروایت اورده ؟
متاسفانه امثاله شما فت وفراوونند ؟! شما ها محصوله شرایط جامعه مون هستید ! نمیشه نادیده تون گرفت ! هنوز کورسویی در نوشته های سراسر مغلق گویی تان دیده میشه! اما نمیشه هم لی لی به لالاتون گذاشت ! میرنجین ! اخه شما ادبیاتو با فقط به خاطر تو اشتباه گرفته اید !
ضمنن !
من ممنون هرکسی میشم که غلط های منو بهم بگه ! چرا فکر میکنین من از حضورتون میرنجم ! تشریف بیاورید وبلاگه بنده غلط هایم را اعلام کنید ! از پشت همین مانیتور دستهایتان را می بوسم !
راستی میشه من از پشت مانیتور دست کسی رو ببوسم ؟
احتمالن میشه ! در فضایی که ادم رو به جرمه اوردن حکایتی پنداموز به عقده های سرکوب شده اش عودت میدن ! در جایی که هنوز درکی از محیط اینترنت نشده و انجا را با انجمن های ادبی اشتباه گرفته اند !
معلومه که از این کارا میشه کرد!
جعفرخان !
تشریف بیاورید ! قدم رنجه کنید
      وب سایت
 
 
[صميمي] [صميمي] [صميمي] [تسليم] [تسليم] [تسليم] 
      وب سایت
 
 
[صميمي] [تسليم] [صميمي] [تسليم] [صميمي] [تسليم] [صميمي] [تسليم] 
      وب سایت
 

ماهیتابه

قصه های ولایت جابلقا_روایت اول_قسمت  آخر

جعفر بهروان

قصه های ولایت جابلقا_روایت اول_قسمت  آخر 

پادشاه خوشحال شد و اونا رو به دربارش و بربالین دخترش احضار کرد!مسعود علفا رو کوبید و ضماد کرد وگذاشت رو پیشونی  دختره ! ضماد گذاشتن همانا و باز شدن چشمای دختر همان!دختر چشمش افتاد به صورت مسعود و لبخندی به لبش نشست و هردو به چشمای همدیگه خیره شدن!!!(چیه؟!؟ توقع دارین این دوتا هم همون کاری رو بکن که "میلایووویچ" و "بروس ویلیس " تو "The Fifth Element   "کردن؟!؟شرمنده !کورخوندین!!!) 
...خلاصه!جشن و سروری در ولایت جابقا بر پابود!و همه از سلامتی دختر پادشاه خوشحال بودن!پادشاه  پی مسعود و جعفر فرستاد!و با احترام زیاد  اونارو به قصر اوردن!پادشاه ازشون پرسید : من می خوام به خاطر این کار ارزشمندتون دخترمو بدم به اون پسر تپله!!! هنوز جمله اش تموم نشده بود!که صدای هر هر و کر کر اون سه تا بلندشد!پادشاه و بقیه عصبانی شدن!جعفر گفت:  "قربون شکلت ! شما لطف داری !ولی همه جای دنیا بابت این کارا پول می دن! شما م لطف کن  حساب مارو خشکه بده! واسه دختر شمام !شوهر فراوونه!اصلش اگه طلبه باشی !همین اجنبیه که ما از اب گرفتیمش بچه بدی نیست! جوونور خارجی رو عینه بلبل حرف می زنه! اخلاقیاتشم بدک نیست !اهل عاشقیت و این حرفام هست" پادشاه که بدش نیومده بودگفت:خوب! شماها بگین چی میخواین ؟ مشورتی کردن و مسعود گفت !:اگه لطف کنین !روزی  دو تا کوکا یک و نیم لیتری بفرستین چراگاه! البته مادام العمر!  "پادشاه  قبول  کردو دستورش و داد! 
... جعفرو مسعود از مجتبی که  با بقیه ی سربازا درگیر اماده کردن قصر برای ازدواج دختر پادشاه  با "لوچیانو پاواروتی"(همون تاجر ونیزی) بود خداحافظی کردن و به سمت  چراگاه در افق گم شدن!و صدای مرحوم فرهاد هم مزین تصویر اونا در افق بود که:  "با صدای بی صدا/مثل یه کوه .بلند/ مثل یه خواب .کوتاه/یه مرد بود یه مرد....  " 

توضیحات :
نظرات   شما ( 8 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3