گفتن حرفی نیست بپرس! پیرمرد رو به مسعود کرد و گفت از تو شروع می کنم!وبعد با پای راستش دوبار به زمین کوبید و از جیبش یه تخم مرغ و یه پیاز دراورد!گرفت جلوی مسعود!مسعود هم پیاز و از دستش برداشت و گرفت جلوی چشم پیرمرد!جعفر به سبک مرحوم فروغی گفت:"براوو!" و شروع کرد به کف زدن!تاجر ونیزی حیرون مونده بود که پیرمرد براش توضیح داد که من به زمین اشاره کرد م ا ز مسعود پرسیدم که زمین چه شکلیه؟ مثل تخم مرغ یک لایه ست یا مثل پیاز لایه لایه ست!؟!که مسعود بابرداشتن پیاز جوابمو داد! پیرمردگفت خوب سوال دوم وتو جواب بده و رو به جعفر کرد و با انگشت اشاره به جعفر و مسعود و خودش اشاره کرد و بعد با دودست به اطرافش اشاره کرد و دوباره با انگشتش به یک گل اشاره کرد جعفر گفت : نمی خواد !همینجوریشم گلستونه!
پیرمرد به تاجر که همچنان حیرون مونده بود گفت: من بهش گفتم اگه ما سه تا باهم کار کنیم دنیا گلستون می شه!اونم جوابمو داد!و اما سوال سوم! تاجر گفت : قبول نیست !من از این ظرافات و لطافات شما شرقیا بی بهره ام! لطفاً یه سوال آسون بپرسین!پیرمرد گفت: باشه !تو بگو ببینم نتیجه ی بازی دور رفت بازی رجینا و کالیاری تو فصل 98 چی بود؟تاجر یه کم فکر کرد و بعد جواب داد:فصل 98 این دوتا با هم بازی نکردن چون رجینا تو سری Aنبود!پیرمرد به هر سه شون احسنت گفت و یه مشت از علفای جلو پاشو از زمین کند و داد به اونا!
و اما بشنوین از مجتبی که بعد از اتمام دوره ی آموزشی !به خاطر طبع لطیفش!!!و دستی که در نگارش داشت!مسئول این شده بود که روزی دو ساعت برای دختر پادشاه کنا رتختش قصه بخونه!
جعفر و مسعود و تاجر ونیزی که به شهر رسیدن یه راست رفتن سراغ قصر!نگهبان جلوی در بهشون گفت که پادشاه رفته عروسی دختر خان گیلان زمین!مسعود گفت : مارم دعوت می کردن یه قرم ما می دادیم و هرسه خندیدن!(نگهبان نخندید چون دراون ایام خندیدن سر پست مجاز نبود!) و رفتن تو قصر چشمشون که به مجتبی در حال کتاب خوندن افتاد تعجب کردن !مجتبی واسه شون تعریف کردکه ماجرا از چه قراره!
بعد از هفت شبانه روز پادشاه از عروسی برگشت و از اینکه این مدت رو "دور از خانه" بوده شکایت می کرد!و می گفت هیچ جا خونه ی خود آدم نمی شه!
به پادشاه خبر دادن که اون دو تا جوون با داروی شفابخش برگشتن...
ادامه دارد! |