مجتبی جان سلام!امیدوارم حالت خوب باشد. اگر از احوالات ما جویا می شوی ."ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند!"من خوبم مسعود هم خوب است و همه ی اهالی چراگاه !
می خواستم روی پاکت بنویسم برسد به دست اقای مجتبی...ولی دیدم اینها که می نویسم به درد همه ی هم دوره هایت می خورد!احتمالا تا به حال فهمیده ای دکمه ی برگ سینه ات را چه طوری ببندی !وحتما بهتان گفته اند که ان هشت ها روی بازوها و یا ستاره های روی شانه برای چیست !وبهتان یاد داه اند که چگونه با قاشقتان در یغلویتان را باز نگه دارید و حوله و مسواکتان را کنارش "آن کادر"کنید!حتما تابه حال تنبیه تان هم کرده اند و با "بشینن" و "برپا" ی سرگروهبانتان نشسته اید و برپا شده اید!!!
راستی تا یادم نرقته بگویم که انجا یادت برود که مهندسی! یا دکتری !یا هرکوفت و زهرمار دیگری هستی!یادت برود که دوسال از جوانیت را تلف می کنی! یادت برود...!اینها را از فکرت بیرون کن!ومطمئن باش که یک موقع حسرت این روزها را می خوری!تف و لعنت هایت را نگه دار برای بعداز خدمت!من و مسعود را ببین!!!
این روزها به هیچ چیز فکر نکن!!خوش باش!نوشته های روی تخته ی تخت بالاییت را بخوان!توصیه های روی در دستشویی ها را بخوان !وتوهم اگر خواستی برای سربازهای دوره های بعد بنویس:"زور نزن جز خدمتت حساب می شه!"وزیرش بنویس " چون می گذرد غمی نیست..."اما نه این را ننویس چون بقیه اش بی ادبی است!اصلا بنویس "مجتبی اعزامی 1/4/86 –مشهد . نبود 45روز ؟" حتما تا به حال نگهبان شده ای !یادت باشد اگر نگهبان اسایشگاه شدی شب که شد و خاموشی زدند پنجره ها را باز بگذار چون هوا سنگین می شود!!!یادت باشد اگر از تختی صدای ارام هق هق شنیدی به طرف تخت نرو چون بعضی ها هیبت و سبیلشان به دل نازکشان نمی آید!
یاد آن خانم گرداننده ی انجمن ادبیتان افتادم که فکر می کرد سربازها سلول دارند و شبها در سلولشان شعر می گویند و قصه می نویسند!!!بگذریم!به قول شاعر "مرد را دردی اگر باشد خوش است!" تو هم که این روز ها داری مرد می شوی!به این فکر کن که پرانتزی شکل پایت و یا پول بابایت جلوی مرد شدنت را نگرفته!
زیاده عرضی نیست!مرافب خودت باش!خدانگهدار! |