"...من یک "تاجرونیزی" ام!عاشق دزدمونا بودم ولی بعد ازدواجش با اتللو از فرط ناراحتی خودمو تو آب دریا انداختم! توی دریا یک ماهی گنده منو خورد و رفتم تو شیکمش اونجا با پدر ژپتو و یه نفر که خودشو یونس معرفی کرد آشنا شدم!و بعد چند وقت موفق شدیم از شیکم ماهی بیایم بیرون تا اینکه شما منو نجات دادین!"
کشتی سه شبانه روز کامل رفت و رفت تا اینکه ناخدا به مسعود و جعفر گفت که دیگه نمی تونه اونارو جلوتر ببره چون به حریم اژدها نزدیک می شن ولی می تونه بهشون یه قایق بده تا خودشونو به مقصد برسونن!
تاجر ونیزی هم باکمال میل با اون دوتا همراه شد ! و سفرشون رو سه نفره ادامه دادن!
دو شبانه روز پارو زدن رفتن و رفتن تا از دور چشمشون به خشکی افتاد هرسه تعجب کردن !به خشکی نزدیک شده بودن بدون اینکه اثری از اژدها ببینن!
به ساحل که رسیدن و رفتن و رفتن تا اینکه به دامنه ی کوه رسیدن ! اونجا یه پیرمرده رودیدن که آروم و ساکت رو دماغش نشسته بود!وایستاده بودن تا کار پیرمرده تموم شه !که یهو مسعود دادش دراومد که :"آآیی دلم!!!" جعفر گفت : چقد بهت گفتم از این پسته های باغ شوهر خواهر اون بنده خدا نخور! همشون دعا خونده ست!"!!!
پیرمرده که از حس اومد بیرون جعفر پرسید:"پیری ! چه جوریاست ؟ما اومدیم اینجاولی خبری از اژدها نبود؟" پیرمرد دستی به ریش بلندش کشید و گفت : " این یه شایعه ست که خودم ساختمش! وگرنه هرکی دو دقیقه عمل دفعش به تاخیر میوفتاد زرتی میومد اینجا! من که از این دکتر علفیا نیستم که پیرزن میرزنا بیان پیشم جوشونده بگیرن!" مسعود و جعفر و تاجر ونیزی هرسه تعجب زده زدن زیر خنده!
پیرمرده گفت:" حالا که شما دستمو خوندین و اومدین اینجا به شرطی بهتون دوا می دم که سه تا سوال منو جواب بدین!"...
ادامه دارد |