سالهاست باهمیم
دستم را میگویم .دست راستم را.
سالهاست با همیم .ولی نمی شناسمش .اخر شناختنش سخت است .با هر کسی اشنا می شوم سعی می کنم بشناسمش و خوب هم میشناسم ولی دستم را نمی شناسم .دست راستم را میگویم .
یک روز حرف گوش می کند یک روز خیره سر می شود!
یک روز می شود اشنای قدیمی . روز دیگر غریبه ای که انگار تا حالا ندیدمش!
َِّبیش از اینکه با من رفیق باشد با قلمم رفیق است .
"قلم هم رفیق خوبی است ."
این را دست راستم میگوید .عقایدی دارد برای خودش .
امروز از ان روزهایی است که حرف گوش نمی دهد .میگوید:" میخواهم چراگاهی شوم!"
با قلمم دست به یکی کرده اند .می خواهند لج مرا در اورند.درست است است که بهش رو نمیدهم ولی خداییش همیشه سعی کردم طبق عقاید او رفتار کنم .هر چه بگوید قبول دارم-چشم وگوش بسته-اخر منطقش خیلی جاها با منطق من همخوانی دارد .
ولی امروز مانده ام این چه کاریست ؟چراگاهی شدن دیگر چه صیغه ایست؟شما می دانید؟
نام نويسنده : من
نام وبلاگ : تولد يك مرگ |