«مسعود جان سلام. جعفر خان سلام...آدرس سایت تان را دادم به دخترخاله ام. به شیرین. گفتم این سایت خوبی است و بر و بچه هایش اهل دل و ذوق اند. اما دخترخاله ام با من لج کرده. با من خوب نیست. ازم بدش می آید. روز دوم رفته بودیم خانه شان عید دیدنی. محل سگ به م نگذاشت. رفت نشست پای تلویزیون و با گوشی اش بازی می کرد. اس.ام.اس های من را هم جواب نداد. توی یکی از همان اس.ام.اس ها آدرس سایت شما را دادم به ش گفتم برو داستان های عاشقانه ی مجتبا را بخوان...برو آن قصه ی جعفر را که من قرار است از روش فیلم بسازم بخوان. برو ببین دل چه جوری است که عاشق مرده هم می شود. قضیه ی شوخی و زن استوندن من را هم آن وسط ها انداختم.
مسعودجان...جعفرجان. بی زحمت آی.پی هایی را که این روزها به تان سر می زنند چک کنید ببینید از گوهردشت کسی آمده یا نه...خبرش را به م بدهید توروخدا...منتظرم...جواب اس.ام.اس هایم را دیگر نمی دهد.
قربان شما.
امید.»
نام نويسنده : الف ميم
نام وبلاگ : كوچه بي دار و درخت |