نفس هاي بهار مي سوزاند چشمان آسمان را و ستارگان مي گريند اين روزها ...
ابرها با هم مي خندند... به خورشيد ؛
و او را دور مي زنند و مرثيه سوختنش را مي خوانند و او در ميان قهقهه هايشان مي گريد ؛ مي گريد و مي سوزد. چه قدر ناله هايش تنها كرده اند او را ...
ماه اما عاشق است و در پي درمان درد خورشيد .
هر شب كه مي رسد ، ماه شيون بهار مي شود در غصه خورشيد و مي خواند ،ماه شعرهاي بهاره را مي داند؛ از پشت كوه ها ، از پشت دشت ها ؛ مي داند و مي خواند به اميد روز و ديدار خورشيد .
و باز شب ، روز را مهمان مي كند. اما...
خورشيد بي ماه چه تنهاست !
اين روزها ابرها خورشيد را اسير كرده اند و مي خواهند او را به چنگال ديو سياه چال كهكشان ها بسپارند.
آه خورشيد و شيون ماه اين روزها وشب ها بيداد مي كند . هر شب صداي ماه گوش ها را بيدار مي كند و مهتاب پوشيده زير ابر چشم ها را به خواب مي برد .
هر روز ناله هاي خورشيد چشم ها را باز مي كند و صداي روزمرگي گوش ها را پر مي كند و مي بندد !
اين روزها مردم نمي شنود و اين شب ها مردم نمي بينند ... كاش بهانه هاي خورشيد تمام نمي شد ! |