"من می دونم این کاری که کردم گناه بزرگیه... ولی به عفو وگذشت خدا اطمینان دارم !...من چندوقت پیش ازحساب شرکت مبلغ زیادی رو برداشتم بدون اینکه به رئیسم بگم ! حساب و کتابا جوری نیس که متوجه بشه ! راستش اول قصد داشتم که اون پولو برگردونم ولی حالا می بینم پس دادن اون پول کار ساده ای نیست و شاید تا اخر عمر نتونم برگردونمش!واسه ی همین می خوام این پولو برنگردونم !... "
"...سلام پدر... ! خودتون بار ها گفتین که خدا آدمای پشیمون رو می بخشه !... اومدم اعتراف کنم تا هم خیالم راحت شه و هم خدا منو ببخشه!... ببینین پدر !من همیشه راب و دوست داشتم و دارم! اینو همه ی کسایی که مارو از اول ازدواجمون می شناسن میدونن که ما کنار هم خیلی خوشبختیم !... نمی دونم !...شایدم تقصیر من نبود!... می دونین پدر حرف زدن در موردش برام سخته ! ... من قصدم این نبود که به راب خیانت کنم!...شاید م تقصیر خودش بود کی می دونه!؟! ... اگه به دیوید اینهمه اطمینان نداشت این اتفاق نمی افتاد!... ولی خوب منم بی تقصیر نبودم دیوید با حرفاش منو تحت تاثیر می ذاشت! اون خیلی می فهمه و می دونه !حتی بیشتر از راب! من همیشه دوست داشتم که راجع به مسائل مختلف با دیوید حرف بزنم! ساعتها در حضور راب باهم حرف می زدیم و من از این کار لذت می بردم! ولی راب زیاد علاقه ای نداشت!...شاید اگه اونروز راب خونه می بود! اون اتفاق نمی افتاد!...باورکنین!... پدر من نمی خوام دیگه این کارو تکرار کنم ولی بعضی وقتا دست خودم آدم نیست می دونین که؟..."
" پدر...سلام! من توی زندگیم یکشنبه های زیادی رو به کلیسا نیومدم! اما اینبار اومدم تا بار خودم و با اعتراف سبک کنم! مطمئن نیستم که خدا منو ببخشه!یعنی دلیلی نداره که این کارو بکنه! ... نرفته بودم که بکشمش !... فقط می خواستم یه مقدار پول ازش بگیرم !خیلی یه دنده بود! هرچی التماسش کردم فایده ای نداشت با توهیناش خردم می کرد ! درگیر که شدیم دیگه نفهمیدم چی شد! ... می گن پلیس چندنفر و گرفته ! ولی بعید می دونم بتونن منو پیداکنن ! اینارو گفتم تا خدا بفهمه من قصد نداشتم اونو بکشم!اتفاقی شد! با این اعترافم خدا می فهمه که بی تقصیر بودم !پدر!نه؟!؟..."
"پدر! ...من!..."
" ...سلام پدر!..."
...
آخرین ساعتهای روز یکشنبه !پدر استیونس مونده و چیزایی که شنیده و یه صلیب و یه خدا! |