جعفر  
سلام!
نشده هنوزچیزی از مسعود بخونم که واقعا بهم حال نده!و اونوقت یه چیزی براش بنویسم غیر از تعریف و تمجید!
در ایام ماضیه !!!پای یه مطلب(شعر)ازامین یه چیزی در مورد میزان چسب اثر نوشته بودم!!!این همینه! یعنی بدون توجه به فرم و قالب و توانمندی نویسنده در خلق فلان و بهمدان!اگه متن بهت چسبیده! چسبیده !!!دیگه دلیل نمی خواد!
"...- اصليه كدوم يكيه ؟
براي اولين بار لبخند زد و گفت :
- براي تو همه شون مثل همند ... "
همین یه دیالوگ کافیه که این داستان به من چسبیده باشه!
برای اطلاع علاقمندان ! بیشتر اشعار به کار رفته شده!در متن! توسط "علیرضا افتخاری"در آلبومهای مستانه!و شب عاشقان موجوده می تونین ابتیاع فرموده و با شخصیاتای داستان همذات نداری کنین!!!
خداحافظ!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
مارمولی  
خیلی قشنگ بود.
حالا آخرش درمون شد یا نه؟[چشمك زن] 
      وب سایت
 
جعفر  
سلام!
من باب توضیح !که مطمئنم فقط خودم می خونمش!!![وقيح]  شعر "حیلت رها کن.." رو می تونین تو آلبوم دیوانه شو از علی تفرشی بشنوین!!!
خداحافظ!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
.·´¯`·«(SoReNa)»·´¯`·.  
[سائل] 
آقا ما همه شو خوندیم اما سر در نیاوردیم یعنی چه
[سائل] 
به نظر شما اشکال از خواننده اس؟[مشكوك] 
      وب سایت
 
.·´¯`·«(SoReNa)»·´¯`·.  
اقا جعفر بی زحمت یه نوشابه هم واسه ما باز کن [مشكوك] 
      وب سایت
 
مجتبي  
با سلام
1- نوع نثر يا بهتر بگم نوشتن يك خورده اذيت ميكنه و موسيقي يا ريتمي كه بايد چينش كلمات داشته باشند تا متن روان تر پيش بره كمي ناديده گرفته شده .
2-در زبان هم كمي حوصله بيشتري بود بهتر ميشد البته مطمئنم بوده ولي يك كم بيشتر. البته هر جور راحتي مي توني بنويسي ولي يه خورده حداقل ها را رعايت كنيم بد نيست .
3- حذف كلمات يا حروفي كه اگر نباشند هم لطمه اي وارد نميشود و رسيدن به بهترين ايجاز ممكن و خط هشتم از بالا " با لخند ازش پرسيدم " ميشد " با لبخند پرسيدم "چون با فضا سازي لازم و معرفي كاركترها مخاطب متوجه حالت ديالوگ بين دونفر شده است . " من مثلا ، من " مي تونست باشه " مثلا من " يا " مثلا " چون فاعل يا مرجع فعل اول جمله مشخص شده .
4- تشريح و دادن اطلاعات و فضا سازي لازم و زيباي يك موقعيت و اجتناب از كلمات و قيود و صفاتي كه فضا سازي لازم با به كار بردنشان ازبين ميرود " خط دهم " به حالت مشت روي ميز گذاشت "
      وب سایت
 
مجتبي  
- زمان در داستان در قسمت اول تقسيم زمان يا رد و بدل شدن ديالوگها خوب بود ولي در قسمت دوم زمان شروع خاطره و در گيري ذهني راوي و برگشتن به فضاي رئال كمي طولاني شده كه باعث گسستگي ميشود و بهتر بود كه بين اين در گيري ذهني و با توجه به حواس و هوشيلري راوي براي كنترل منطق داستان كمي نشانه از فضا ي واقعي هم وجود مي داشت .
6- ولي اين كه راوي يك جمله فصل مشترك فضاي ذهني و واقعي قرار داده كار خيلي قشنگي بود .
7 - كار قشنگ ديگه قسمت دوم داستان " براي تو همشون مثل همند "
8-قسمت سوم داستان مي تونست با آستانه بهتري شروع بشه .
9- تعليق قسمت سوم داستان زيبا يا بهتر بگم عالي بود . البته اين نظر شخصيه . چون اول فكر كردم بين دونفر موجود مجزا اتفاق ميفته ولي دفعه بعد نشانه هايي هم بود كه امكان داره درگيري ذهني يك نفر باشه با خودش .
10- بايگاني كردن و تمام كردن هم زيبا بود .
      وب سایت
 
نانا  
سلام !
ميدوني از همون روز اولي كه اينو اينجا ديدم هر چي فكر كردم كه بگم اين حرفا رو يا نه هنوز با خودم به توافق نرسيدم ...
هميشه راجع به نوشته هاي شما يه چيزي ميگم يادتونه ؟ خوب حالا هم هيمن ديگه ! همون حرفي كه شما در جواب مينويسي كه : يه نويسنده خوب بايد هر چي مينويسه ..... [زبان دراز] 
گفتن خيلي از حرفا شايد درست نباشه به خاطر همين واسه دل آقا مجتبي هم كه شده از به كار بردن واژه هاي اضافي خودداري ميكنم ! اين نوشته شما واسه من بوي خاصي داره ! بوي تجربه ميده ! بوي آشنا و تكراري بلو ليدي ! يا بلو درام !!!
اصل مطلب همينه !!!!!!!
گرفتي ؟؟؟ [چشمك زن] [مسعود] 
      وب سایت
 
من  
سلام
این اولین داستانیه که از شما میخونم.نمیدونم قبلا مینوشتین یا نه ولی چون میدونستم اهل نقد و خوندن داستانید حدس میزدم بتونین داستانهای خوبی بنویسین .
چیزیکه در داستان به مزاق من خوش اومد بعضی جملاتتون بود که خیلی قشنگ بودن .البته مثل اینکه این حس فقط در من بوجود نیومده و جناب مجتبی خان و جعفر هم خوششون اومده .بگذریم
داستان سه قسمت شده .قسمت اول صرفا صحبتهای شخص با یکی از بیمارانشه .قسمت دوم خاطره صحبتش با یکی از بیمارانشه و بالاخره قسمت سوم صحبت شخص با کسی است که او و درونیات او را خوب میشناسد .اول فکر نمیکردم که میتونه این شخص دومم خودش باشه ویه جورایی قسمت سوم سیال ذهن باشه ولی وقتی کامنت مجتبی رو دیدم ودوباره دقیق تر داستان رو مرور کردم دیدم چندان هم بی ربط نمیگه .
در پایان داستان وقتی دیگه داستان تموم شد این اندیشه که
یعنی صحبتای بیماران میتونن روی یک دکتر اثر بذاره تو ذهنم ملکه شد .نمیدونم میخواستی با این داستان چی بگی ولی چیزی که من برداشت کردم این بود .ذهن اشفته ای دکتر روانشناسی که دوست داشت خودکشی کنه ولی چون روانشناس بود نمی تونست .و اینکه یه جورایی با این داستان میخواستی فلسفه ای رو که بهش معتقد بودی رو نشون بدی .-اینکه صحبتای روانشناسا چندان هم نمیتونه موثر باشه .کلا یه چیزی شبیه این. -
[چشمك زن] 
در هر صورت این نظر من درمورد داستانتون بود .اگر اشتباه برداشت کردم خیلی خوشحال میشم بهم بگین .هر چند میدونم همتون به فلسفه ی "مرگ مولف "معتقدین ولی گاهی بی خیال عقایدتون بشین تا ما هم فیض ببریم بد نمیشه [وقيح] 
      وب سایت
 
هستی  
کاش وقتی دست اون رو میگرفت شیشه قرص از دستش می افتاد و گرمای عشق درمانی میشد بر خیال آشفته فنا و نابودی ... باید بگم برای منهم اوج و لذت قصه شما همان
- براي تو همه شون مثل همند ... بود لذت بردم دست مریزاد [گل] 
      وب سایت
 
aleph.mim  
من که می گم همه ش قشنگ بود. اصل داستان به اندازه ی پرداختش عالی نبود. من هم مث جفری یه تیکه از داستان خیلی به م چسبید:
((سه شنبه ها همين جوريه ! مرده شور همه شونو ببره ... نمي شه صبح سه شنبه يه آقا وخانم محترم بيان و در مورد اُفت تحصيلي بچه شون حرف بزنن ؟! يا هر چي ... ))
ولی بد نمی شد اگه آخر کار مرگ و میری بود. می دونم که می رفت تو تیریپ داستانای روشن فکری و اینا...ولی...آخه این آخرش هم به کل داستان نمی خورد. البته باز که دارم نگاه می کنم می بینم اگه فیلم بشه بد در نمی آد. یه چیز تو مایه های باغ فردوس، 5بعد از ظهر.
    پست الکترونیک   وب سایت
 
نانا  
سلام
هويجوري اومدم بگم سلام !
[زبان دراز] [چشمك زن] [وقيح] 
      وب سایت
 
sara  
kheili khoob bood.jediye jedi
      وب سایت
 
نانا  
[سائل] [گل] [گل] [گل] 
      وب سایت
 
bentolhoda  
اين روزها
دهانت را مي بويند
مبادا گفته باشي ...
يا علي
    پست الکترونیک   وب سایت
 
bentolhoda  
چند بار اين پست رو خوندم
اما اصلا نتونستم براش كامنت بذارم
...
روندش از عاقبتش خيلي قشنگ تر بود
نويسنده خوبي مي شي ![چشمك زن] 
يا علي
    پست الکترونیک   وب سایت
 
حاج [جعفر لک زایی  
به نام خدا سلام
مطالب وبلاگ من در مورد حجاب هست قسمتی از اونو در پایین اوردمحجاب فرمان خداست
حجاب فرمان خداست و پروردگار متعال در قرآن كريم در مورد واجب بودن حجاب و حدود آن در پنچ آيه صريحا دستور فرموده ، ولى در مورد حفظ عفّت و پاسدارى از حريم آن در قرآن بيش از ده آيه وجود دارد. (كه در كتاب حجاب و عفاف بحث خواهد شد، انشاءاللّه .)
آياتى كه به طور صريح اصل حجاب را براى زنها واجب و لازم و ضرورى دانسته پنج آيه مى باشند كه عبارتند از آيه 30 سوره نور، و آيه 59 و 53 و 33 و 23 سوره احزاب كه به ترتيب به بررسى آنها مى پردازيم .
در آيه 30 سوره نور مى خوانيم :
اى پيامبر! به بانوان با ايمان بگو چشمهاى خود را (از نگاه كردن به نامحرمان ) فرو بندند و عورتهاى خود را بپوشانند، و زينت هاى خود را جز آن مقدارى كه نمايان است ، آشكار نسازند و با روسرى و چادر، سر و گردن و سينه و اندام خود را بپوشانند و زينت و (برجستگيهاى اندام ) خود را هم از زير چادر ظاهر نكنند، مگر براى شوهرانشان و پدرانشان وپدرشوهرانشان و پسرانشان و پسران همسرانشان و برادرانشان و پسر برادرانشان و پسران خواهرانشان و زنانِ هم مذهبشان و كنيزانشان و مردانيكه به هر دليل تمايلى به زن ندارند و كودكانى كه از امور جنسى بى اطلاعند (غير از مميّزين ). و پاهاى خود را به زمين نكوبند تا زينتهاى پنهانشان ظاهر شود و همگى به سوى خدا توبه كنيد اى مؤ منان ، باشد كه رستگار شويد بقیشو تو وبلاگ بخون[صميمي] 
      وب سایت
 
شبلی  
استقلال دو شخصیت داستان از هم در عین در هم تنیدگیشون با هنرمندی انجام شده.
    پست الکترونیک   وب سایت
 

داستان

 خود درماني

مسعود اردكاني

 خود درماني 

« ... ميدوني من قبلا هر وقت سيب مي خوردم ، اونقدر سيخ سيب رو تو دهنم نگه مي داشتم كه كم كم تبديل مي شد به رشته هاي باريك چوب ... اما الان موقع سيب خوردن اول سيخشو مي شكونم ! بعد سيب رو گاز مي زنم ... تازه معمولا نيم خورده ميندازمش دور ... علتش رو تو بايد بدوني ! بالاخره تو مشاوري ... روانشناسي سرت مي شه ... واسه خودت دفتر و دستك داري ... ! من مي خوام بدونم اين تو چي مي گذره ؟! »
در حالي كه انگشتش رو به سمت پيشونيش نشونه رفته بود ، نفس عميقي كشيد و چنگي به موهاش زد . كمي آروم تر شده بود ؛ با لبخند ارش پرسيدم :
- به نظرت اين دليل براي خود كشي كردن كافيه ؟!
دستش رو از توي موهاش بيرون كشيد و به حالت مشت روي ميز گذاشت .
- نه كافي نيست ! اما مگه همين يكي دوتاست ؟ ببين من مثلا من هميشه وقتي برگ خشك توي كوچه مي ديدم بايد لگدش مي كردم حتي اگه باد داشت برگو مي برد من دنبالش مي رفتم تا لگدش كنم ! تا صداي خش خش رو زير كفشم بشونم ! اما الان يك كيسه برگ خشك هم منو وادار به دويدن نمي كنه ... اينا هيچي ! مي عادت داشتم صبحونه يه چايي شيرين مي خوردم كه ... مي بيني ! مي تونم تا صبح برات مثال بزنم ، بازم كمه ؟! هر چند مسئله خود اينا نيستن ... ماني هميشه مي گه ...
پرسيدم : پس مسئله چيه ؟ هموني كه دليل خودكشي مي شه ...؟! اونو بگو ...
- اگه مهلت بدي مي گم ... ماني مي گه تو زيادي تو كوك خودتي ! زيادي به رو خودت زوم كردي ، واسه همين هرچيز كوچيكي به چشمت ميآد ! اما من مي گم مسئله اينم نيست ! چون فكر كردن واسه من يه جور بازيه ... اصلا هم خسته م نمي كنه مي دوني مسئله كجاست ؟
- كجاست ؟..
- مسئله اينجاست كه همه اينا رو بدوني اما نفهمي علت چيه ! اينا براي من يه مشت نشونه ست يا شايد تيكه هاي يه پازل ... اما من چيدنش رو بلد نيستم ! اين منو داغون مي كنه ! مي دونم داره يه اتفاقي مي افته ... براي خودم ... اما نمي دونم چيه ؟! همه اينا دارن در مورد اون اتفاق كد مي دن اما ... اينه كه خسته م كرده همون دليلي كه خيلي مشتاق شنيدنش بودي ... ! توبايد اينا رو كنارهم بچيني ... بايد به من بگي چه م شده ؟!
انگشتام رو تا جايي كه جا داشت از هم باز كردم و كف دستم رو چسبوندم به سطح شيشه اي ميز و شروع كردم ...
- ببنيد آقاي صالحي ، قبل از اينكه بيايين اينجا . . .

□□□
استارت كه زدم ، پخش ماشين روشن بود «...حيلت رها كن عاشقا... ديوانه شو! ديوانه شو! ...» ناخودآگاه ياد مورد خودكشي سه شنبه پيش افتادم ... دختر بيچاره ! هميشه سه شنبه ها همين جوريه ! مرده شور همه شونو ببره ... نمي شه صبح سه شنبه يه آقا وخانم محترم بيان و در مورد اُفت تحصيلي بچه شون حرف بزنن ؟! يا هر چي ... به جاي اينكه يه دختر كه از هق هق نفسش بند اومده بيارن و ... خونه پرش 22 يا 23 بيشتر نداشت ... پرونده رو كه باز كني جلوي علت مراجعه نوشته باشه «انتحار» ! ... لابد از نحر ميآد ... يه ساعتي طول كشيد تا از بين زار زدنش فهميدم قضيه عشقي بوده ... داشتم مي رفتم رو مسير تيپيك مشاوره كه خورد تو ذوقم ... اين سه شنبه ها خودكشي هاش هم يه جور ديگه س ... تازه فهميدم كه با اصل موضوع كنار اومده ... اما با «دنياي جديد» مشكل داره ... خودش اين اسمو گذاشته بود ؛ از توي كيف دستي بزرگي كه همراش بودشروع كرد به در آوردن شيشه ها ... شيشه چهارم يا پنجم بود كه فهميدم همه شون عين همند ! شيشه هفتم يا هشتم به ش گفتم :
- دوست دارين بريم سر اصل مطلب ؟!
نگاهش رو از توي كيف رو به من گردوند و گفت :
- اصل مطلب ؟! اصل مطلب همينان ... البته خودشون نه بوشون
يه شيشه ديگه از توي كيف بيرون آورد و طوري كه من بتونم نوشته روش رو بخونم گفت :
- اين چيه ؟!
- ماركش كه «بلو ليديه» يه جورايي از مد هم افتاده ... يعني سن بالاس گمونم !؟
نگاهي به بقيه شيشه ها كرد و گفت :
- اينا همه بلوليديه ! هر كدومو از يه جا گرفتم ! همه شون اصلند ! اما هيچ كدوم بوي اينو نميدن ...! اصل مطلب اينه ، مي خواي امتحانم كني ؟! من چشامو مي بندم تو دوتا از اينارو بگير دستت من از بوش مي فهمم كدوم يكي مال منه ...
يه ذره گيج شده بودم گفتم :
- نيازي به امتحان نيست ، ادامه بدين ...
دوباره دست برد توي كيفش ، چهار پنج تا كاست عين هم كشيد بيرون و ريخت روي ميز ...
- ببخشيد كه ميزو شلوغ كردم ، اما اينام همين جوريه ... فقط اين يكي اون آهنگو داره ... اون حس رو داره ! مي دوني من زيادم كودن نيستم يه چيزايي حاليمه ! اما هر چيزي كه اون به ش دست زده ، هرچيزي كه بين من و اون مشتركه ... هر چيزي كه حتا نگاش كرده باشه يه جور ديگه س ... يعني با بقيه چيزا فرق داره ، عين جنس اصل وبدل ! من اينا رو نمي فهمم ...
يكي از كاست ها رو از روي ميز برداشتم ...
- مي تونم يكي شو داشته باشم ؟!
- آره !
- اصليه كدوم يكيه ؟
براي اولين بار لبخند زد و گفت :
- براي تو همه شون مثل همند ...
بعد زمزمه كرد :
- حيلت رها كن عاشقا ...
توي آينه ماشين نگاهي به خودم كردم ...
- خوب موندياااا ! كم ِ كمش بايد تا حالا 14 ، 15 بار خودكشي مي كردي !
□□□
دوباره اومده بود سراغم ، نشستم ، اونم نشست ... گفت :
- حالم بده ...
- قيافه ت نشون ميده ... هر چند حال منم بهتر از تو نيست ...
بي مقدمه گفت :
- تو چرا گير دادي كه نبايد ... ؟؟
خنديدم
- اين نظر منه ! نظر كارشناسي ...
- الان نظرت چيه ؟ نظر شخصي ت ؟
شيشه رو هل داد به سمت من ... دوباره شروع شده بود ... گفتم :
- ما اين بحثو قبلا تموم كرديم ...
- تموم نكرديم ! بايگاني كرديم ...
- چه فرقي مي كنه ؟؟! ببين بذار واسه فردا صبح ...
نيشخندي زد و گفت :
- با منم ؟ مثل اينكه يادت رفته من خودم تو رو مشاور كردم !؟ آدمي رو كه اصرارمي كرد يه راه ديگه پيدا كنه ... من اين راه رو پيش پات گذاشتم ... «آنجا كه هيچ عشقي نيافتي ، تو خود عشق بوزر ! » 
- خب كه چي ؟ اولا كه اون جمله مال خودت نيست ، در ثاني مي خواي حرفت رو پس بگيري ؟
- نه پس نمي گيرم ، اما اين فقط يه تئوريه ! براي وقتي كه روي راه حل اول خط كشيده باشي ... بذار دوباره بهش فكر كنيم ، به راه حل اول ! بذار همين امشب تكليف يك سره بشه ...
گفتم :
- مي دوني بازتابش چيه ؟ اينكه كسي مثل من ...
- بازتاب براي كي ؟ دست از اين حرفا بردار... مشكل تو يا شايد مشكل ما اينه كه اونقدر طبق موازين رفتار كرديم كه ديوونگي يادمون رفته ! حتي توي حريم خصوصي ... حتي اينجام بايد طبق اصول رفتار كني ...توي خونه ت كه ديگه مشاور نيستي ... ! يا اگه هستي هنوز از پس خودت بر نيومدي ...
شيشه ي قرص رو گرفت توي مشتش و گفت :
- يك بار از اين خانه بدين بام بر آييد ...
گفتم :
- نه اين ره كه تو ميروي ...
پريد وسط حرفم :
- همه را بيازمودم ، ز تو خوشترم نيآمد ...
انگار دست بردار نبود ... زير لب طوري كه خودم هم نشنوم گفتم :
- امشب از شبهاي تنهايي ست رحمي كن بيا ...
شيشه قرص توي دست اون بود و دست اون توي دست من ...

توضیحات :ببخشيد طولاني بود
سيلي نقد به از ... ( 18 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3