سهیل  
زمین و آسمان مکه آن شب نور باران بود
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
ولادت با سعادت رسول مهر و رحمت خاتم النبیین محمد مصطفی(ص)و امام جعفر صادق(ع) را تبریک و تهنیت عرض می نمایم
فرصت نکردکه مطلب را تمام بخوانم چون باید به دیگران هم این کارت تبریک ها را تقدیم کنم
راستی یک چیزی من نفر اول شدم و طبق یک سنت پسندیده وبلاگستانی مدال طلا را باید بدهید من با خودم ببرم و چون نفر اول این قدرت را دارد که دوم و سوم هم شود بنابراین اون مدالهای نقره و برنز را هم لطف کنید که این ایام عیدی مخارجمون زیاد شده بود و بریم با اب کردن این مدالها کمی از قرض و قوله ها را جبران کنیم .
میزبان هر روز شما با حافظ :سهیل
      وب سایت
 
سریر  
مقاومت به سبک مدرن.داستان خوبی بود فقط کمی باید روی تصاویرش کار بشه.
یا علی.
      وب سایت
 
bentolhoda  
از ديشب يه چند باري اين متن رو خوندم .
خيلي تصوير داره و عالي نوشته شده!
ولي حسش رو چه ميشه گفت ؟!
هنوز نميدونم چي بنويسم.
شايد بازم بخونمش و ...

طبل بزرگ زير پاي چپ ! قدم رو ... !
...
يا علي
    پست الکترونیک   وب سایت
 
جعفر  
سلام!
یکی دیگه از کارای مجتبی که نمی شه زیاد بهش گیر داد!البت سربازی که بری مجتبی جان خودت یه سری تغییر تو بعضی جاهاش می دی!!!
وخط آخر کامنت بنت الهدی صدر!که بخشی از تصورات بانوان نسبت به سربازی رو نشون می ده که البته "هنر هفتم" در این میان نقش اساسی ایفا کرده!!![وقيح] 
خداحافظ!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
مسعود خدادادی  
      وب سایت
 
مسعود خدادادی  
من هم 3 بار این داستان و خوندم .خیلی جالب بود.خیلی خیلی.امیدوارم همچنان مثل گذشته داستانهای زیباتو اینجا بخونم و لذت ببرم.[گل] [گل] دوش آگهی ز یار سفر کرده دادبه باد.من نیزدل به باد دهم هر چه باداباد.شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد.زدیم بر صف رندان هرچه باداباد[گل] [خوشحال] 
    پست الکترونیک   وب سایت
 
میثم تمار  
سلام عزیز
لذت بردم(اگرچه تکراری بود!).
اگر اهل فلسفیدن هستی یه سر به وبلاگ من بزن.
مکانی برای فلسفیدن در عقل و دل و دین.
مطلب این هفته دلی است:"مرگ"!
علی(ع) مدد.
    پست الکترونیک   وب سایت
 
lk  
اول اینکه خوشم اومد .به خاطر قوت نوشته هات .خیلی خوب
داستانت رو جلو می بری .یعنی قلم خوبی داری .شک نکن.ولی در کنار لذتی که از روانی داستانت بردم با یه جاهاییش مشکل پیدا کردم .اخه من از اصطلاحات نظامی وسربازی سر در نمییارم .عجیب گیر کردم [وقيح] 
      وب سایت
 
من  
قبلی من بودما [وقيح] 
      وب سایت
 
شبلی  
به رغم تازه نبودن سوژه دلنشین بود.
    پست الکترونیک   وب سایت
 

داستان

برج عروج

مجتبی جعفري

برج عروج 

" یک دو ، یک دو، یک دو " صدای ستوان و گرم گرم پوتینها تمام گوشم را پر کرده بود . به پوتینهام نگاه کردم ، یاد احمد افتادم . سرم را بالا بردم ببینمش . بند از بندم باز شد . انگار لوله را زیر چانه اش گذاشته بود ، لوله ژ3 .
با گردان در جا می زدم ، چشمهام را کوچک کردم ، مطمئن شوم .خودش بود ، احمد . دسته ایستاد و چند قدم عقب تر بودم . دستش رفت طرف گلنگدن . ژ سه از روی شانه ام افتاد . تمام وزنم توی پوتینهام جمع شده بود و سنگینی شان نمی گذاشت از زمین بلندشان کنم . باورم نمی شد یا نمی خواستم باور کنم ، نمی دانم .
آخر همیشه می گفت : " خودم بمیرم بهتر از اینکه منتظر باشم تا یکی از یه جایی بزنم ، ترسش بدتره "
یک بار هم پاسپخش اسلحه را از دستش گرفته بود .
صدای " سرباز سرباز " گفتن ستوان توی گوشم بود . جلو رفتم ، لابه لای خش خش قنداق " وظیفه ... وظیفه ... " مثل سنج توی سرم صدا می کرد . اما رساندن خبر مرگ تک پسر به پدر و مادرش زجر بيشتری داشت .بعد از همه این در و آن در زدن ها برای معافی، افتاد لب مرز .
بند تفنگ لای انگشتهام گیر بود و لابد قنداق روی زمین خط انداخته بود . دستش را از روی گلنگدن برداشت و صدای برگشتنش خورد زیر گوشم . توی حلقم " یا ابالفضل " پیچید . بند در رفت و تفنگ خوابید روی زمین . چشمهام باز شد و نگاهم را از درجه های ستوان برداشتم .
ستاره هایی که به قول احمد غیر از اضافه کردن صفر های پایه حقوق ، اندازه حرف زدن آدم را نشان می دهند . همیشه می گفت :  " از این ستاره ها گنجشکها هم بلدن بکارن سر شانه آدم ، که با زیاد شدن صفر ها شون زانوهای آدم را کرخت تر می کنن " .
رعشه دستم را دادم به نرده و اولین پله را گذاشتم زیر پام .  " احمد احمد " از زبانم نمی افتاد و توی دهان خشک شده ام ، تر بود . یاد م آمد از آن بالا می گفت :  " بودنش خیلی سخته ، بابت دیدن چیزهایی که شاید اگر تا آخر عمر هم اون پایین باشی ، نبینی " .
رسیدم بالا . زانوها ش شکسته بود و پاهاش جمع شده بود . سرم طرف تکه ابر روی پادگان رفت و صدام گوشم را پر کرد : " آخه چرا ، چرا ، خدا یا چرا چرا چرا ؟ ... " .
لرزیدن شانه هام توی هق هقم گم شده بود . برگشتم تا یک بار دیگر صورتش را ببینم . همان ابرو های تو هم رفته اش که وقتی هم می خندید همان طور بودند . ستوان نفس نفس می زد . افتادم روی زانوهام . گردنم را فشار داد پایین و صدایش را بلند کرد : " خفه شو "
ستوان شانه احمد را با دستش می کشید عقب . سرم را توی دستهام گرفتم . چشمم به صدای لبهای ستوان بود :  " زدنش ، با سیمینف " .

توضیحات :
نظرات شما ( 10 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3