" یک دو ، یک دو، یک دو " صدای ستوان و گرم گرم پوتینها تمام گوشم را پر کرده بود . به پوتینهام نگاه کردم ، یاد احمد افتادم . سرم را بالا بردم ببینمش . بند از بندم باز شد . انگار لوله را زیر چانه اش گذاشته بود ، لوله ژ3 .
با گردان در جا می زدم ، چشمهام را کوچک کردم ، مطمئن شوم .خودش بود ، احمد . دسته ایستاد و چند قدم عقب تر بودم . دستش رفت طرف گلنگدن . ژ سه از روی شانه ام افتاد . تمام وزنم توی پوتینهام جمع شده بود و سنگینی شان نمی گذاشت از زمین بلندشان کنم . باورم نمی شد یا نمی خواستم باور کنم ، نمی دانم .
آخر همیشه می گفت : " خودم بمیرم بهتر از اینکه منتظر باشم تا یکی از یه جایی بزنم ، ترسش بدتره "
یک بار هم پاسپخش اسلحه را از دستش گرفته بود .
صدای " سرباز سرباز " گفتن ستوان توی گوشم بود . جلو رفتم ، لابه لای خش خش قنداق " وظیفه ... وظیفه ... " مثل سنج توی سرم صدا می کرد . اما رساندن خبر مرگ تک پسر به پدر و مادرش زجر بيشتری داشت .بعد از همه این در و آن در زدن ها برای معافی، افتاد لب مرز .
بند تفنگ لای انگشتهام گیر بود و لابد قنداق روی زمین خط انداخته بود . دستش را از روی گلنگدن برداشت و صدای برگشتنش خورد زیر گوشم . توی حلقم " یا ابالفضل " پیچید . بند در رفت و تفنگ خوابید روی زمین . چشمهام باز شد و نگاهم را از درجه های ستوان برداشتم .
ستاره هایی که به قول احمد غیر از اضافه کردن صفر های پایه حقوق ، اندازه حرف زدن آدم را نشان می دهند . همیشه می گفت : " از این ستاره ها گنجشکها هم بلدن بکارن سر شانه آدم ، که با زیاد شدن صفر ها شون زانوهای آدم را کرخت تر می کنن " .
رعشه دستم را دادم به نرده و اولین پله را گذاشتم زیر پام . " احمد احمد " از زبانم نمی افتاد و توی دهان خشک شده ام ، تر بود . یاد م آمد از آن بالا می گفت : " بودنش خیلی سخته ، بابت دیدن چیزهایی که شاید اگر تا آخر عمر هم اون پایین باشی ، نبینی " .
رسیدم بالا . زانوها ش شکسته بود و پاهاش جمع شده بود . سرم طرف تکه ابر روی پادگان رفت و صدام گوشم را پر کرد : " آخه چرا ، چرا ، خدا یا چرا چرا چرا ؟ ... " .
لرزیدن شانه هام توی هق هقم گم شده بود . برگشتم تا یک بار دیگر صورتش را ببینم . همان ابرو های تو هم رفته اش که وقتی هم می خندید همان طور بودند . ستوان نفس نفس می زد . افتادم روی زانوهام . گردنم را فشار داد پایین و صدایش را بلند کرد : " خفه شو "
ستوان شانه احمد را با دستش می کشید عقب . سرم را توی دستهام گرفتم . چشمم به صدای لبهای ستوان بود : " زدنش ، با سیمینف " .
|