سال بد
سال باد
سال شک
سال اشک.
سال روزهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدائی کرد.
زنده گی دام نیست
عشق دام نیست
حتی مرگ دام نیست
چرا که یاران گم شده آزادند
آزاد و پاک...
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید " مایوس نباش "؟!
من امیدم را در یاس یافتم
مهتاب ام را در شب
عشقم را در سال بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم
گر گرفتم.
زنده گی با من کینه داشت
من به زنده گی لبخند زدم,
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم
چرا که زنده گی سیاهی نیست
چرا که خاک خوب است
من ستاره ام را یافتم
من خوبی را یافتم
و به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.
تو خوبی
و این همه ی اعتراف ها ست.
من راست گفته ام و گریسته ام
و این بار راست می گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشک من نخستین لبخندم بود.
به تو گفتم:" گنجشک کوچک من باش
تا در بهار تو من درختی پر شکوفه باشم."
و برف آب شد, شکوفه رقصید, آفتاب در آمد.
من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی ها نگاه کردم.
سال بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.
دل ام می خواهد خوب باشم
دل ام می خواهد با تو باشم و برای همین راست می گویم
نگاه کن:
با من بمان!
|