سلام و وقت بخیر بالاخره فرصتی دست داد تا من نیز در این فراخوان که خود فراتر از هر خوانی است حضور پیدا کنم و قلمی بفرساییم که تنها بر حسب انجام وظیفه این کار را انجام میدهیم و نه بر اساس اینکه بخواهیم قلمی نمایان سازیم که جملات ما از همه کوتاهتر است .
هرچی فکر کردم دیدم که این چند وقتی که سرمون توی سرهای تذکره الاولیا افتاده عجب عالمی داره این حکایتها به همین خاطر گفتم شاید بهتر باشه که از این بزرگان حکایتی بیان کنم.من خودم از دوتا از این بزرگان بیشتر خوشم می اید یکی ابراهیم ادهم و دیگری منصور حلاج به همین خاطر دوتا حکایت از این ها برای این فراخوان مفراخیم.
ابراهیم ادهم (رضی الله عنه)
نقل است که با بزرگی بر سر کوهی نشسته بود ، و سخن می گفت .اين بزرگ از او پرسيد :نشان آن مرد که به کمال رسيده بود چيست ؟
گفت :اگر کوه را گويد «برو» در رفتن آيد . در حال کوه در رفتن آمد . ابراهيم گفت :ای کوه من تو را نمی گويم که برو وليکن بر تو مثل می زنم
منصور حلاج
منصور حلاج را پرسيدند :عشق چيست؟
گفت : امروز بيني و فردا و پس فردا
آنروزش : بكشتند
ديگر روزش : بسوختند
سيوم روزش : به باد بر دادند
يعني عشق اين است
نام وبلاگ : صبح است ساقيا
نام نويسنده : سهيل |