قبرش یه کم اونورتر از خاک مادربزرگمه !احتمالاً حالا دیگه همو می شناسن!چهلم مادربزرگم بود که دفنش می کردن. تو راه برگشت از سرخاک عمه ام می گفت :طفلی اون دختره رو که آورده بودن. تصادف کرده بوده! بیچاره مادرش! ...فضولی کرده بود واز فک وفامیلاش آمار گرفته بود بعدتر که رفتم سرخاک تاریخ تولدشو و اسمشو ازرو سنگش فهمیدم!رو سنگش نوشته "نغمه نجفی"_ 8 /10/59 .جالبش اینه که فقط سه روز ازم کوچیکتره ! شاید تو دلت بخندی ولی همینجوری کم کم بهش علاقه مند شدم !به همین سادگی !اولا خداخدا می کردم بشه یه عکسی چیزی ازش ببینم تا بفهمم قیافه اش چه شکلیه!ولی حالا می بینم اینطوری بهتره اینجوری هرشکلی رو که واسش تصور کنم همونه! خلاصه اونجا که میرفتم ,هم واسه مادرجون بود هم واسه اون! می شستم و باهردوشون حرف می زدم یه چند باریم که من اونجا بودم یه خانم و آقا که بهشون می خورد مامان و باباش باشن میومدن یه یک ساعتی شایدم بیشتر می شستن و قرآن می خوندن و اشک می ریختن. یه بارم آقاهه یه ظرف خرما اورد طرفم .برداشتم .خیلی شیرین بود یادمه هسته شو تا چندوقت توجیبم نگه داشتم با اون هسته هم عالمی داشتم!نخند توروخدا! واقعیته!...
بعضی وقتا اونجا که هستم یه بوی خوبی می پیچه تو هوا !بعد همین بو تو دماغم و دوروبرم هست تا تو ایستگاه , تواتوبوس ...هست تا دمدمای سرکوچه مون شاید م بیشتر باشه !ولی بوی بخار خشکشویی سرکوچه نمی ذاره بو تو دماغ آدم بمونه!اما مطمئنم اون بو رو هیچوقت توی خونه حس نکردم! داری می خندی؟!؟عیبی نداره! بخند... . |