زليخا
همان وقت بود كه توي رقص مبهم دود سيگار دوباره صورتش را ديدم . به فيلتر نارنجي سيگار نگاه كردم و به لكه هاي خون انگشتهام .هنوز خون نشت مي كرد .
انگار تمامي نداشت . انگشتهام مي سوخت . انگار زبانم را بريده بودند و جاي زخمش درد داشت . دستهام روي پاهام بود . سرم را بالا بردم . فيلتر هاي توي زير سيگاري را شمردم ،6،5،4،3،2،1 تا بود . كنار سبد ميوه ،روي ميز .
هنوز توي نگاهش دود بود .شش تا سيب و شش تا پرتقال ، رسممان همين بود .
نمي دانم اين سيگار چي بود كه وقتي مي كشيد ش كوتاه مي شد . دستهام را گذاشتم روي ميز و چشمهام افتاد توي چشمهايش . ياد رقصش افتادم كه نگاهش محو مي شد و مي ترسيدم يك روزي پاك شود يا انگار اصلا نبوده است . خون روي ميز جمع شده بود . كارد را از دستم در آورد و تيغه اش از گوشتم بيرون آمد . پرتقا ل بود يا سيب ، نمي دانم ، آن را هم برداشت .دستمالهاي كاغذي را دور دستم جمع كرد . با گوشه يكي شان اشكش را پاك كرده بود .
" گريه براي زخمت خوبه " اين را گفت و يك كام ديگر گرفت . باز دستمال كاغذي ، از توي جعبه اش كشيد . كنار دست خودش بود ، آن طرف ميز . ميوه اش افتاده بود . " فش " سيگار از لبه زير سيگاري افتاد توي خون ها ي روي ميز . هنوز گريه مي كرد ، انگار تمامي نداشت ...
|