آقای سودایی عزیز سلام!
طی مکاتبات فراوانی که جنابعالی با اینجانب داشتید و اصرارتان بر دانستن اسرار خانوادگی بنده علیرغم مخالفت اطرافیان برآن شدم که اصل ماجرای اتفاق افتاده برای پدر پدر بزرگم را برای شما بازگو کنم ! ماجرابه اینصورت بوده که در ایام نوجوانی شبی پدرپدر بزرگ من یک پری دریایی به غایت زیبا را درخواب می بیند وگفتگویی میان انها در می گیرد این ماجرا در چند شب متوالی تکرار می شود تا آنجاکه مهر و الفتی مابین انها پدید میاد و قرار می شود که در اولین یکشنبه آتی راس ساعت 10 پدر پدر بزرگ من در محلی که مقرر کرده بودند حاضر شود. محل قرار قسمت مشخصی از دیواره سد حومه ی شهر بوده و پدر پدر بزرگ من می بایست در محل مورد نظر حفره ای را ایجاد می کرده وانگشتش همانی راکه مخصوص حلقه است در دیواره سد فرو می کرده تاپری دریایی به همراه والدینش و یک کشیش که احتمالاً از آبزیان بوده در آنطرف دیواره سد حاضر شوند و از همان حفره حلقه ها ردو بدل شود و آن دو زندگی مشترکشان را آغاز کنند!
طبق مطالبی که پدر پدربزرگم در دفترچه ی حالا دیگر عتیقه شده ی خاطراتش نگاشته است ان چند روز تا زمان قرار را درآسمانها سیر می کرده و لحظه شمار روز موعود بوده . تا اینکه موعد فرا می رسد و وی در محل مقرر حاضر گردیده انگشتش را در حفره فرو میکند ساعتها منتظر می ماند ولی خبری از انسوی دیواره نمی شود!تا اینکه در کمال ناامیدی و ناراحتی از هوش می رود...و باقی ماجرا همانگونه اتفاق افتاده که شنیده ایدوخوانده اید!
می دانم که این ماجرا بیشتر به افسانه می ماند و احتمال وقوع آن در عالم واقع محال است ولی اتفاقی است که افتاده! چه ما بپذیریم چه نپذیریم!اینکه چگونه پدرپدر بزرگم تفاوتی مابین عالم خواب با دنیای بیداری قائل نشده ویا اینکه چگونه وبه چه وسیله ای در دیوار سد حفره مذکور را ایجاد کرده و ... همه و همه سوالاتیست که در ذهن خودمن نیز به وجود آمده ولی پاسخی منطقی برای آن نیافته ام!آنگونه که در دفترچه خاطراتش آورده فکر آن پری دریایی تا آخر عمر ذهنش را مشغول کرده بوده حال شما ببینید که مادر پدر بزرگ من چگونه توانسته سایه ی یک زن دیگر آن هم ازنوع پری دریاییش را بر روی زندگیش تحمل کند!
آنگونه که شنیده ام در کشور شمانیز ماجرا به نحوی دیگر در کتابهای مدرسه گنجانده شده است! چرا کسی از خود نمی پرسد که آیا چیز مناسبتری برای پرکردن آن حفره در دسترس نبوده؟
به امانتداری شما در حفظ این راز مطمئنم! |