یکی بود ، یکی نبود ، یا نه : یکی بود/ یکی نبود/ غیر از خدای مهربون / زیر این طاق کبود / هیچکس دیگه نبود /یه روزی / یه بزی ، بزغاله ای ، بره ای ، شاید هم یه گرگی /، نمی دونم به خدا / خلاصه یه خری ، کره خری...."
همه اینها را یک نفس می گفت . گاهی هم صدایش لا به لای " گل مریم " و " روزنامه " پسرک های پشت چراغ گم می شد . حتما از بین بوغها رد شده و رسیده بود سر چهار راه بعدی .دستم روی کتاب بود " یکی بود ،..."
اتوبوس توی ایستگاه ایستاد . چشمهایم را بستم .شوق شیشه های اتوبوس را حس می کردم که تنهایی آدمها مهمانشان شده بودند .ابروهایم را پایین ترآوردم . حسرت آدمها بخار می شود و شکل " آه " می افتد روی صورت شیشه ها .
خط جلوتر رفته بود " یکی نبود ". چشمهایم را باز نکردم تا از زیر نگاه های چسبیده به شیشه طعم و رنگ رب روی بدنه اتوبوس را حس کنم .صدای بسته شدن در اتوبوس زیر گوشم خورد . خط همانجا مانده بود " یکی نبود ..." گرمای اگزوز را حس می کردم . قوطی رب جا مانده بود انگار ، آخر طعم رب را هنوز حس می کردم .دستم هم قرمز بود . خط جلو نمی رفت " یکی بود ، یکی نبود ..."
صدای مرد با پایین رفتن شیشه بالا میرفت :" ببخشید آقا قصه چیه ؟؟"
- " میگن یه یارو کور بوده ، راننده اتوبوس هم ندیدش "
شیشه ها مثل جمله ها کیپ شده بودند .
کتاب با خط بریل روی جلد ، زیر قوطی رب توی ایستگاه اتوبوس بود . |