![]() این فیلمارو می خواین به کی نشون بدین؟ |
{درحوالی یکی از روستاهای گیلان} ...- پسر جون بیا اینجا! پسر به طرف مرد که پشت فرمان جیپی نشسته وعینکی بزرگ به چشم دارد می رود وبا لهجه ی گیلکی سلام می کند. -سلام !...خوبی تو؟... به من گفتن این دور ور یه تپه هست که موبایل فقط اونجا آنتن می ده تو می دونی کجاست ؟! -(پسر با لهجه ی گیلکی):ها می دونم!خیلی راهه هنوز باید بری!همین راهو مستقیم برو...! -خیلی ممنون!...تو کجا می ری با این عجله؟!... بیا برسونمت! -نه من باید برم دفتر مشق(( محمدرضا؟؟؟))و بهش برسانم دفترش اشتباهی دست من جامانده! مرد دفتر را از پسر می گیرد ونگاهی به داخل آن می اندازد:- این همه تکلیف واسه چیه ؟... مگه قرار نبود مشق شبو زیاد ندن!؟!... پسر فقط به مرد نگاه می کند... مرد دفتر را به پسرپس می دهد وخداحافظی می کنند پسر به دویدن در جاده ی خاکی ادامه می دهد و مرد با جیپش برخلاف مسیر پسر حرکت می کند کمی جلوتر سربازی در مسیر جیپ در حال رفتن است بادیدن ماشین دست تکان می دهدمرد می ایستد وسرباز را سوار می کند. -(سرباز با لهجه ی آذری):دستت درد نکنه من می رم پاسگاه تا هرجا مسیرت باشه باهات میام. مرد برای سرباز توضیح می دهد که می خواهد به تپه ای برود که درآنجا موبایل آنتن می دهد! - ها !...شما همونایین که از تلویزیون اومدین از ما فیلم بگیرین؟ -از تلویزیون که نه ! ولی اومدیم فیلم بسازیم! ... تو اون پیرزنه رو که حدود صدسال سنشه می شناسی !؟ -ها می شناسم !.. گبه خانمو می گی دیگه؟! -آره همونو می گم!... ما اومدیم از مراسم عزاداری اون یه گزارش مستند بگیریم !آخه می گن اینجاییا یه مراسم خاصی واسه عزاداری دارن! -اون که هنوز نمرده که!!! -آره خب !منم دارم می رم که به همکارام خبر بدم بگم ما یه چند روز دیگه مجبوریم بمونیم!...راستی تو بچه کجایی؟ -من بچه سلماسم! کمی که پیش می روند از آن طرف جاده زنی در جلو و چند دختر بچه از پشت سرش درخلاف مسیر جیپ درحال عبورند.یکی از دختر ها که از بقیه کوچکتر به نظر می رسد نخ بادکنک سفید رنگی را به دست گرفته و زن تخته سیاهی را بر روی پشتش حمل می کند! -اینا کی ان !؟ -اون خانم معلمه داره بچه هارو بر می گردونه مدرسه! - پس اون تخته سیاه چیه که بسته به پشتش !؟ - بعضی روزا بچه ها رو می بره تو هوای آزاد ...اونجا بهشون درس می ده!بعدش برشون می گردونه مدرسه! -حالا چرا این همه راه میان ؟...اینجا که همه جاش خوش آب وهواست!؟ -سرباز در آینه بغل جیپ به دور شدن معلم و بچه هاخیره شده است!کمی بعد در همان مسیری که معلم وبچه ها می رفتند دختر بچه ای درحال دویدن است! - فک کنم این از بقیه عقب افتاده ! - اسمش معصومه است!... همیشه همینجوریه...اینو برادرش یه جفت کفش بیشتر ندارن این یکی باید صبر کنه اون یکی از مدرسه بیاد کفشو ازش بگیره بعد بره مدرسه! -حیوونی!!!... کسی فکری به حالشون نکرده تاحالا؟!؟ -چرا ! ... از طرف مدرسه چند بار مسابقه ی دو گذاشتن !جاییزه شم یه جفت کفش نو بوده ولی پسره هیچوقت نتونسته اول بشه! جیپ همچنان در مسیرش به پیش می رود در سمت راست جاده دشت وسیع سرسبزی به چشم می خورد که درآن چند اسب به طور عجیبی مشغول جست و خیزند! - چه جالبن این اسبا !...می بینی؟!؟ -آره! ... اینجا هوا که سرد می شه به اسبا عرق می دن بخورن!وگرنه از سرما تلف می شن! -پس این اسبا مستن!...هنوز که هوا سرد نشده! سرباز برروی بخاری که از دهانش بر روی شیشه ی ماشین نقش بسته با انگشت یک دایره می کشد! جیپ درجاده در حال حرکت است مرد رادیوراروشن می کند گزارش بازی ایران وبحرین درحال پخش است گوینده از فرصتی می گوید که تیم ایران به دست آورده ولی داور آفساید اعلام کرده ...کمی بعد رادیوخبر پیروزی تیم ملی فوتبال ایران بر بحرین وراهیابی اش به جام جهانی را اعلام می کند وپس از آن :((ای ایران ای مرز پر گهر...))... ***
("جعفر"عزیز! امیدوارم خوب باشی .دوستان زیادی از پاریس بامن تماس گرفتندکه فیلم اخیرت را دیده اند وهمه متفق القول هستند که فیلمت شاهکاراست ! خیلی خیلی خوشحالم وبه توتبریک می گویم . مطمئن هستم که فیلم٬ شور بسیاری در ونیز به پا خواهد کرد .بی صبرانه منتظر تماشایش هستم و شاید نوامبر امسال در پاریس آن را ببینم . سفر ونیز خوش بگذرد .با بهترین آرزوها ٬به امید دیدار. ریچارد پنیا ٬نیویورک -مجله فیلم شماره 240_صفحه 41
|
رسانه نوشته شده در : سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵ ساعت : ۰۸:۳۰:۰۰ |
|
![]() |
![]() |
|