سینا  
بسیار بسیار زیبا بودددددد
    پست الکترونیک   وب سایت
 
aleph,mim  
بازم از این تصویرای محشرت داشتیا
مرد ته نگاه زن به رنگ ارغوانی شاه توت رسید این یک جمله خیلی هم‌چین شبیه این غزل‌های نفرت‌انگیز بود.بابا یه خورده داستانی تررررررررررررررررر.
    پست الکترونیک   وب سایت
 
من  
اولا با اجازهیا بی اجازه وبتونو به ÷یوندام اضافه کردم
دوما باید درست بخونمش و بعد نظرمو بذارم
÷س دوباره می یام
      وب سایت
 
من  
داستان از اون دسته داستانهایی است که باید چند بار وچندین بار خواندش تا بشه درکش کرد !
از درخت گیلاسی اغاز شد وبه بارانی(شاید ختم
پسر بچه ودختر بچه ای-درشتی گیلاسها بیشتر از همیشه دستهای پسر را کوچک نشان میدادند -
درخت گیلاسی نیست که با سنگینی بارش خم شود میتونه نظر هر خواننده ظاهر بین باشه
ولی وقتی از درون داستان نهال بودن درخت را بیرون بکشی موضوع فرق میکند
و بعد درخت شاه توتی که شاه توتهایش سنگینی نمیکردن !و
بزرگ شدن همان کودکان دیروز بر شاخه های امروز
زیر درختی تنومند تر از دیروز
به راستی این داستان چه میگوید ؟
ایا داستان تو داستان عشقی نیست که رشد کرده وبه بالندگی خاصی رسیده
همچنان که دو بچه رشد کردن؟
من از درون این داستان عشقی را یافتم که نهالی بود نوپا وبی جان ،که جان گرفت وتنومند شد ......ر


ببخشید اگه اشتباه برداشت کردم
به من حق بده به عنوان یه خواننده هر چی دوست دارم از داستانت برداشت کنم
فقط لطف کن اگه میشه برام بگو با چه حسی وبا چه نگاهی ای داستان و تحریر کردی
    پست الکترونیک   وب سایت
 
هستی  
یه جورایی دچار سوء تفاهم شدم !! درضمن خدمت جعفر آقا پیروزی تیم همیشه پیروز پیروزی رو تبریک میگم
      وب سایت
 
هستی  
میگم شما چرا هر چهل روز یکبار مینویسید از ما پرسپولیسی ها یاد بگیرید !
      وب سایت
 
shebli  
احسنت! با حداقل کلمات حداکثر مفهوم و به خصوص گذشت زمان را به ذهن خواننده منتقل کرده ای. سخت لذت بردم. راستی رفته بودند گیلاس چینی یا چی؟!
      وب سایت
 
مسعود  
سلام ،
خدمت جناب هستی و سایر مشتاقان عرض شود که از آنجا که برای نوشتن حرمتی و عظمتی شگرف قایلیم ، برای هر پست به چله می نشینیم تا از خزائن غیب بر دل و ذهن وقلم و کاغذ جرعه ای جاری شود !!!!!!!! ( عمرا اگه خودمم فهمیده باشم)
در ضمن بنده خود پرسپولیسی خف هستم ...
    پست الکترونیک   وب سایت
 
seyed zia hoseyni  
سلام مجتبي جان حالت خوب است اميىوارم كه خوب باشي
من مشكلاتي ىاشتم و نتوانستم با تو تماس بطيرم اما تو هم بي مهرفتي
    پست الکترونیک  
 
هستی  
خدمت جناب آقا مسعود منظور من به جعفر آقا بود که به من میگفتن شما چهل روز به چهل روز به روز میکنید !!!خسته نباشید .... خواستم بگم شما خودتون هم که بله !خسته نباشید !! اما راستش اینها همه بهانه بود منظورم این بود که بگم منهم نوشتم بیایید بخونید ...
     
 
اممير  
بيا.
      وب سایت
 
Boo  
کاش اینو بخونی الی. خدا می دونه چقدر دوست دارم ):
     
 
من  
مرسی
ممنون
بی نهایت تشکر
شما همیشه اینقدر به کسایی که براتون کامنت می ذارن بها میدید
بازم مرسی
من به روزه
اومدید قدمتون سر چشم ولی مجبور نیستید تحمل کنید
گفتم از نقداتون مستفیض شیم که .....!!!!
      وب سایت
 
.......  
رفته بودند طعم گیلاس را ببینند.
     
 
شبلی  
خلیل در آتش...
      وب سایت
 
من  
سلام
برای داشتن لینک ثابت هر پست این وبلاگ چیکار باید بکنم
    پست الکترونیک   وب سایت
 
shebli  
جعفر عزیز، مسعود تضادورز، مجتبی جان /


حضور همیشگیتان را سپاس.
      وب سایت
 
من:برای جعفر  
با تشکر از دوستانی که نظر دادن
اومدم چند تا جواب بدم به دوستانم
اول اقا جعفر
منظورم از بار معنای جایگاه است
مکان وجایی که دل می می فروشد ودر واقع می غم در این بار
به مشتری جان در حال فروخته شدنه
و در مورد زوار: به معنای زائر
ومنظور اینه که بغض به زیارت دلم اومده و مهمان دلم شده
چرا که غمی که در دل نهفته است باعث شده برایش زیارتکده باشه
درمورد دوار ونار هم باید بگم
دوار که منظور چرخش روزگاره و نار معنای اتشی است که به جانم افتاده

چرخش روزگار و اتش در کنار هم اومده
و شاید این شده که کمی به کار لطمه زده
روی هم رفته قبول دارم کار چندان جالبی نیست

     
 
الف.میم  
پس چی شد اون سایت خودت مسعودخان که تازه سیستم حفظ مشخصات هم داشت؟
    پست الکترونیک   وب سایت
 
من  
با سلام
بازم منتظر نقد های مثمرتون هستم
      وب سایت
 
من:برای جعفر  
سلام
اولا بابت نظرت ممنون
دوما شاید حق با تو باشه چون من این کارکتر رو ازروی یه شخص واقعی پردازشش کردم.پس منتظر مامورای قانونت می مونم.
سوما اینکه بابا! اقایون نقاد !
نگارش رونقد میکنید ودر میرید! پس درون مایه کار چی میشه ؟!
اخرآ
من به جون یکی یکی تون دیگه روم نمیشه بیام تو قسمت کامنتای پست سوءتفاهم نظر بذارم واین هفتمین کامنتیه که از من اینجا هست .به کی به کی قسمتون میدم یکی تون بشینید زور بزنید واز اون مغزتون یکم کار بکشید یه چی اینجا بذارید جدیدتر از این سوءتفاهمه.
      وب سایت
 
الهه  
مرسی از تذکرتون
ولی از اونجایی که من کلیه مطالب شما ومجتبی ومسعود رو از ارشیو وبتون خوندم .فکر کنم بازم یه جای کار شما میلنگه
نمی دونم. شاید میگی الان رفته دیده یا باور میکنی که من قبلا کارای شما رو دیدم .ولی نشون به اون نشون که شما دو بار کاریکاتور جمع چرا گاه و در دو پست اوردید .اولیش که خواستید خواننده هاتون حدس بزنن کدوم کدومین !ولی برای جواب پنج تا کامنت داشتید که همه شون برای تست بوده و در واقع کسی جواب براتون نداده .
بازم بگم .....یا بسه
ولی مثل اینکه از حرفای من ناراحت شدیدن
من برای خودتون گفتم .اینطوری خواننده هایی که دارین رو از دست میدین .اگه برین به کامنتا نگاه کنید متوجه میشین حرف بی ربطی نزدم.به نظر من ،احترام گذاشتن به خواننده گانی که مطالب ما رو میخونن از مهمترین وظایفمون میباشد .در پایان نقل قولی میکنم از کارلین کوئن
به خودت ،فن نویسندگی و خوانندگانت احترام بگذار
از یه شاعر خودی هم یه چیزایی یادم هست ولی نمیتونم به هم بندشون کنم .ببخش که می زنم شعر رو ناقص میکنم ولی اونچه مهمه اینه که بفهمی چی میخواستم بگم
انچه گویم شرط بلاغ است
خواه پند گیر و خواه ملال
در هر صورت دیگه مزاحم نمی شم .مثل اینکه شما همه تون زود رنجید .البته این یه احتماله .
      وب سایت
 
الهه:به مسعود وباقی افراد د  
این دفعه نهمه که مییام اینجا .البته دفعه اولیه که برای یک وبلاگ و اونم برای یه پست نه بار نظر میذارم .بذار اول روشنتون کنم که من همون روز اولی که پنجره ی-رو به نور - این وبلاگ رو باز کردم .فهمیدم .جای درستی اومدم .اینه که خواه نا خواه هر روز یه سری اینورا زدم .این رو برای چرب زبونی نیمگم .بر عکس میخوام بدونین به دانش و فهمتون ایمان داشتم ودارم .بگذریم اینها دردی از من وشما دوا نمیکنه .میمونه اولا ،دوما هام که الان برایتون ردیفشون میکنم .
اولا :من از اونجایی که یه بار تو نظرات وبلاگ شبلی این موضوع رو مطرح کردم .و یه بار همین جا ،همون ان حس کردم شاید ناراحت بشید .وقتی کامنت جعفر رو دیدم -اگه خودتونو جای من بذارید منو بهتر درک میکنید-گفتم حتما نارحت شده .ضمن اینکه زود رنجی شما رو محتمل دونستم ،نه امری مسلم .
دوما:فکر نمیکردم چنین برداشتی از نوشته هام بکنین.من هیچوقت نگاه به تعداد کامنتا نمیکنم .که مثلا چند نفر برای یه پست نظر گذاشتن .البته اینم که میگم شعاری شد .
بهتره بگم .من نگاه به نوع کامنتا میکنم.ذوق وتوجه نشون دادن به کامنتای افرادی که اصلا مطلب رو نخوندن وخیلی راحت مییان وابراز وجود میکنن به نظرمن مثل اینه که ادم سر خودشو شیره مالی کنه .نظرای به قول شما دوست دخترای طاق وجفتتون یا؟!!!یا دوست پسرای طاق وجفت برای من نمیتونه اثری در پیشروی و نزدیک شدنمون به اهدافی که در ابتدا به امید رسیدن به انها دست به وبلاگ نویسی کرده ایم بکند . در واقع من پریشب زمانی که در حال مرور کردن کارهای ابتدایی شما بودم با یه سری کامنت بر خورد کردم که افرادی به وب شما سر میزدن و میدیدن شما کار جدیدی ارائه نکردید وبه مرور دیگر اثری در پستهایی بعدی از انها نشده .روی این حساب گفتم نظری به کامنتاتون بندازین تا ....(مثلا فکر نمیکنید نیومدن خوانندها ونظر ندادنشون برای 10 پستی که ازش گفتین،به خاطر همین باشه .دقیقا شما چیزی رو عنوان کردید که من میخواستم یه جورایی نسبت بهش اگاهتون کنم . در هر صورت امید این میره حرفای این حقیر رو
بذارین پای دوستی .همون طور که من حرفای شما رو همیشه به این حساب واریزکردم و میکنم .
سوما :
از تغییر وتحولی که قصد دارین در اینجا انجام بدید از طریق کامنت جعفر در وبلاگ شبلی با خبر شدم .
چهارما :
از نظرت ممنون .ضمن اینکه منم اخر کار نظرمو نسبت به نقداتون میگم .
     
 
الهه  
منو به عنوان رکوردار بلندترین کامنت باید معرفی کنن
     
 
هستی  
فکر کنم این گیلاسها اونقدر زیاد شدن که شاخه را بشکنن !!!
      وب سایت
 
اممير  
جعفر كدومتونه؟ كارش دارم.جعفر!
      وب سایت
 
.  
[خوشحال] 
      وب سایت
 

داستان

سوء تفاهم

مجتبی جعفري

 سوء تفاهم 

شاخه های گیلاس روی زمین ولو بودند و انگار تحمل این همه سنگینی را نداشتند . شاید مجبورشده بودند ، افتاده باشند . انگار باید همین جور می بود . دستی از لابلای برگها و رنگ جگری گیلاسها در آمد و راهی باز کرد . دختری توی حجم شاخه ها پیدا شد . دست پسر نشست جای دست دختر و شاخه را هل داد . شاخه کمی برگشت سر جایش و خطش روی زمین افتاد ، پشت پای دو تایشان .
درشتی گیلاسها بیشتر از همیشه دستهای پسر را کوچک نشان می دادند . شاخه به اندازه چهار تا گیلاس سبک شده بود . " خش " شاخه برگشته بود سر جایش  و جای خطش روی زمین پررنگ تر بود .
پاهای پسر پشت پاهای دختر به زمین می خوردند . سنگینی گیلاسها دور گوش دختر مانده بود و توی سیاهی موهای دختر گم می شدند .
  درخت محکم رفته بود بالا . شاید شاخه هایش آنقدر سنگین نبودند که بیافتند . دانه های شاه توت که سنگین می شدند خودشان می افتادند روی زمین و خاکی می شدند . انگار باید همین جور می بود .
زن روی فرش سایه درخت نشست . دستهایش پشت سرش شمع شده بودند تا نگاهش را به طرف آسمان ، بالا نگه دارند . مرد ته نگاه زن به رنگ ارغوانی شاه توت رسید . مرد دستش را توی هوا ول کرد و با رفتن پنجه اش توی زمین به شاخه نزدیک تر شد .
انگشتهای مرد از روی زبان زن بیرون آمدند ، زن دستمالش را به مرد می داد که شنید :" نیت کردم که همش مال تو باشه ، حتی رنگش "
انگشت مرد از گوشه لب بالای زن رفت و از لب پایین رسید به همان جا . پلکهای زن افتادند . گره روسری زن جابه جا شد . مرد دستش را از روسری زن عقب کشید :" خانم تر شدی ، بریم ؟ "

توضیحات :
گیلاس ها ( 27 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3