[مهر84 -جلوي در ورودي زندان اوين] سرباز دررا باز کرده بيرون مي آيدوميايستد پشت سرش مردي بيرون مي آيد کفش پاشنه تخم مرغي ورني مشکي شلواردمپا گشاد مشکي پيراهن يقه خرگوشي سفيد به تن داردويک ساک آبي دردست . مسعود به سرعت جلو مي آيد ومي گويد: - چطوري نالوطي؟!! -نوکرتم !...تويي؟!! فري ساک رازمين مي اندازد يکديگررادرآغوش گرفته مي فشارندفري خودرا ازبغل مسعود بيرون مي کشد بادودستش شانه هاي مسعود را مي گيردو مي گويد: -بدجوري شکستي شدي رفيق! -شکست ما هرچي باشه از شکست شوما بيشتر نيست! چند لحظه ساکت مي ماند و ادامه مي دهد: - 25 سال حبس واسه نفله کردن يه نالوطي مرديه به مولا! فري آرام و شمرده شمرده مي گويد: -100سالش فداي سررفيق! مسعود ساک را ازدست فري مي گيريد وميگويد: -زندون بيرونشم خوبيت نداره !بريم دآش وخودش راه مي افتد در آن طرف خيابان يه آرياي آبي زير سايه درخت پارک شده درراباز مي کند وسوار مي شود ساک راروي صندلي عقب مي اندازدقفل در جلو را زده درراتا نيمه باز مي کندونيم خيز بيرون آمده مي گويد: - ماشين وراننده اش دربست در خدمت! -رخش ورستمه به مولا! -نه لوطي ديگه کسي ازاين رخشا سوار نمي شه ! -رستم هرچي سوارشه همون رخشه ، اصل رستمه که خود با مرامتي! ...درراه فري مات ومبهوت خيابانها وآدمها را نگاه مي کندمسعود گهگاه توضيحي درموردچيزهايي که مي بيند به او مي دهد.فري همچنان مبهوت است. [داخل يک قهوه خانه حوالي بازار] ...دودقليان وسيگار وصداي قناري در قفس.صداي استکانها و حرف زدن مشتريهابه همراه صداي راديو که اخبار پخش مي کند فضارا پرکرده.هردو روبه روي هم پشت ميز نشسته اند مسعود با لبه ي استکان ور مي رود آن را اندکي به هوا بلند مي کندوبه سمت پايين رو ي نعلبکي رها مي کند...فري همچنان مبهوت مشتاق شنيدن است مسعودبه حرف ميآيد: -...خودت که ديدي بعد 57 سروشکل همه چي کم کم عوض شد وقتي تو ميتي(مهدي) سوسولو کارديش کردي و گرفتنت خيلي اين در اون در زدم که بکشمت بيرون ولي نشد مي گفتن قتل نفسه !آخرشم نفهميدم نفس کيه؟! ميتي که نفس نبود! هرچي هم گفتم باباطرف بي ناموس بوده چش ناپاک بوده !کسي تحويل نگرفت!دوسه باريم اومدم درزندون گفتن فقط فاميلش گفتم بابا من فاميلش! همه کس و کارش!گوش نگرفتن!... آهي مي کشد مکثي مي کند وادامه مي دهد: -تو که افتادي حبس تا 40 روز حجله ي ميتي سوسول سر چارسو علم بود وهرکي مي ديد سلام وصلوات مي کرد اينگار نه اينگار که روزي روزگاري اين بابا...!بعضيا م مي گفتن فري مهدي رو شهيدش کرده !!!اينقد گفتن و گفتن استوار لب واکرد که فري هيچکاره بوده ! فري که تمام مدت چشم به لب مسعود دوخته و فقط گوش مي کند مي گويد: - توي اين چند ساله پامو اززندون بيرون نذاشتم تو کارگاه خياطي يادم دادن و همونجا کارميکردم بقيه که مرخصي مي رفتن يا اونا که تازه حبس مي شدن مي گفتن بيرون خيلي عوض شده .ولي حالاکه باچشم ديدم فهميدم که واقعآعوض شده نه ماشينا نه خونه ها نه خيابونا ونه آدماش هيچکدوم مثل اون موقعا نيست چي شده لوطي؟! جمله ي اخر را سوالي وبا حسرت مي گويد وبه نقطه اي اززمين خيره مي شود انگار که منتظر جواب نيست - همون 59 که تو افتادي حبس جنگ شد حتماشنيدي ولي نديدي گرفتن وبردن و خوردن اولاش بدجور قرو قاطي بودآخرش هم که معلوم شد بعضي خوديا هم دشمن بودن ! خلاصه تموم شدو و زمونه چرخيد وچرخيد تااينطوري شد که مي بيني ديگه تهرون مثل قبل نيست شمرون و امامزاده که اون وقتا چارتا ماشين عوض مي کرديم تابريم حالا افتاده وسط شهر آدما شم که مي بيني شهر شده پرميتي سوسول !!! -تو حبس با خودم ميگفتم چار بار که آفتاب بيفته لب ديفال وبره همه يادشون مي ره که ما کي بوديم و چي هستيم!!!! !يادشون مي ره که حکايت تيزي کشيدن ما چي بود يادشون ميره که تيزي رو واسه دل خودمون نکشيديم که مردي مرد اونه که اگه کاري مي کنه واسه همه باشه نه واسه خودش! با جرعه اي از چاي گلويي تازه مي کند وادامه مي دهد: -ازبچه محلا چه خبر؟استوار؟ حسن قيچي ؟بقيه؟! -چي بگم ؟... چي بگم لوطي؟...بعد اون ماجرا وقتي جنگ شد خيليا رفتن جنگيدن ازمحل خودمون آسدهاشم رفت اون چندساله ي جنگ که مانديديمش ولي بعدا خبرشو گرفتم که يه جا کار مي کنه به قول خودش کار خدماتي! چه مي دونم به مولا!آدم آتيش مي گيره!حسن قيچي سلموني رو فروخت به معمارو ازگذر رفت ، مي گن زده تو کار ساخت وساز ؛ هرمزم ديگه ديشلمه دست جماعت نمي ده و مي گن رفته قاطي شهرداري چيا ! استوارم ترفيعشوکه گرفت ازمحل رفت مي گفتن شمرون خونه خريده وضعشم خوب شده! اصغرقصابم گوشت و ساطور زمين گذاشته و کيف و کتاب دست گرفته!مي گن به مردم درس مي ده ! چي ؟! خدا ميدونه! ؛پسرحاجي آسايش هم که واسه خودش دفتردستکي راه انداخته و کاسبي مي کنه و کيا بيا داره ! مکثي مي کند سرش را پايين مي اندازد و آرام ادامه مي دهد : -ازچشات خوندم که منتظري اينو بشنوي اماروم نشد که همون اول بگم ريحانه و مادرش همون 59 اسباب کشيدنو رفتن خيلي اين در اون درزدم که نشوني چيزي ازشون بگيرم ولي نشد مکثي مي کند زيرچشمي به فري نگاه مي کند وادامه مي دهد : هنوزم خاطرشو مي خواي؟! فري که هنوز در شوک تمام چيزهايي است که ديده و حرفهايي که شنيده آرام مي گويد: -بعد اين چند سال!... حالا فقط خاطره شو مي خوام! *** [قبرستاني درحومه شهر] صداي کلاغ صداي شيون وگريه دردورتر صداي پيرمرد ي که قرآن مي خواند با تکرار آهنگين جمله ي ((...ربکما تکذبان))فضايي موهوم راايجاد کرده است باد ملايمي صورتها را نوازش مي دهد برروي دوسنگ قبر با فاصله ازهم برروي يکي نوشته شده:(شادروان فري تولد 1330-وفات 1359)وبرروي ديگري (شادروان مسعود تولد 1332 - وفات 1361) فري و مسعود بالاي سنگ قبرها ايستاده اند مسعود مي گويد:((59که تورواعدام کردن ديگه حال وحواس تو گذر موندن و نداشتم خودمم نفهميدم اون دوسه سال چه جوري گذشت ولي هرجور بود بالاخره سنگ مارو هم گذاشتن بيخ سنگ خودت!! اينجا معمولآکسي نمياد فقط بعضي وقتاشباي جمعه پسر حاجي آسايش مي آد وآبي رو سنگ مي ريزه وفاتحه اي مي خونه يه چند وقتيم هست که يه پسره باهاش مي آد اون قديما نديده بودمش نمي دونم يه جوريه بااونا مي چرخه بااونا راه ميره ولي نمي دونم اينگار مارو هم مي بينه نفهميدم از کياس؟! *** دختر بچه اي با لباس وظاهري نه چندان آراسته برروي رديف سنگ قبرهاي مسعود و فري لي لي بازي ميکند. |