چمدان های خالی از هیجان ...بی بهانه به راه می افتد باز درقاب عکس کوچک حوض،عکس او مثل ماه می افتد قطرات سپید اشکی که می نشیند به شانه شب بو قطرات سپید اشکی که از دو چشم سیاه می افتد خاطراتش شبیه یک قصه است،قصه عاشقانه ای که در آن... مریمش باکره نمی ماند ،یوسفش در گناه می افتد عشق هم در نگاه فلسفی اش مثل یک نثر سهل و ممتنع است اتفاقی که یا نمی افتد ، یا که در یک نگاه می افتد! *** شاعری مرده را تصور کن،به عصا تکیه داده اما بعد .... لشکر موریانه می آید...... مرد بی تکیه گاه می افتد |