shebli  
پس راست نیست که میگن کچلا خوش شانسن ؟!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
هستی  
سلام ... میتونست یول براینر بشه نه ؟ پرده خوانی جالبی بود و در ضمن دوست گرامی از تذکرتان ممنون ان جمله رو هم اضافه کردم درست است باید به یاد همه بود ...
      وب سایت
 
سارا  
ببين خيلي خوب نوشته بودي...خيلي از ادما اينطوري مي ميرن واقعا...از شعر هم ممنون..هنوز فكر مي كنم چطور مي شه كه يكي دقيقا همون چيزي رو بنويسه كه من نوشتم..يا بر عكس..سلامت باشي
    پست الکترونیک   وب سایت
 
mojtaba  
حسن با حالي بوده که رفته بيرون شايد ...

سيب هم که بر نداشته

پس " غيرت " شايد شايد ....
     
 
Sina Daily  
سلام جعفر نویسنده عزیز .

متن بسیار بسیار جزاب و صمیمی بود و به واقع لذت بردم

تورو به جان همین حسن آقا از این جور کارا بیشتر بکن

اما یک نقد کوچیک هم داشتم و اون اینه که

داستان به صورت خیلی شکننده از یک ماجرا به ماجرا دیگه کشیده میشد و یک وقفه به خواننده میده

باز هم ممنون به سیب گل سلام برسون
    پست الکترونیک   وب سایت
 
najmeh  
خيلي با حال بود عجب نقاشي روي پرده قشنگي؟! دستت درد نكنه آقاي جعفر ولي خودمونيم چطوري دلت اومد حسن بيچاره رو نااميد كني سيب گل كه نصيبش نكردي اقلا هنر پيشه كه ميكرديش.
    پست الکترونیک  
 
میثم  
بسی نشاط برفت



دستتون مرسی



      وب سایت
 
shebli  
تازه امروز متوجه شدم که نقاشی متن رو هم به این قشنگی درآوردی.

به روز کنید دیگه. ماشاالله اینهمه نویسنده !
      وب سایت
 
mojtaba  
agar aghamasood ye hali bedan

site ham update mishe ?
     
 
mojtaba  
    پست الکترونیک  
 
مسعود  
1 - به خوانندگان عزیز چراگاه عارضم که اگه از این متن خوشتون اومد حتما یه نگاه به داستان Happy End که اونم کار جعفره بندازین !
2 - ما دیر به دیر به روز می کنیم اما کار می دیم دست مشتری ! به قول مولانا : " مهلتی بایست تا خون شیر شد "
3 - یکی از ویژگی های کار جعفر اینه که خوب می تونه از پس بیان حرفش توی قالب همین داستان به ظاهر ساده بر بیآد ! اینو به گواهی این مطلب و مطالب قبلیش می گم، به گمان من این کار باعث می شه اگه خواننده هیچی از مقصود نویسنده دستگیرش نشه ( بلا نسبت شما ) لا اقل یه داستان عامه پسند خونده باشه .
    پست الکترونیک   وب سایت
 
حس اول  
سلام خوشحال شدم ازاشنايي شما

به ما هم سر بزنيد
      وب سایت
 
غزل محض  
با نيستاني ومنزوي منتئر تان هستيم
      وب سایت
 
sghl  
     
 
سلام  
بابا با معرفت سلام
بچه ها به من میگن مجتبی اما هنوز نمی دونم اسمم چیه
راستش خوب نخوندم که نظر بدم شاید اگر زیاد میگفتم میشد نزر
به هر حال سلامت باشید
یک هزاری دست به دست می چرخید ....
     
 
امين  
چسبيد داداش! ايول. فقط كاش اونجا كه داش تو خونه سرهنگ مجله سينمايي ورق(بي معني!) مي زد يه عكس هم از جمشيد آريا مي ديد يه كم اميدوار تر مي شد.(توضيحات: آخه اون زمان هنوز جمشيد آريا بود نه هاشم پور)
يا علي
    پست الکترونیک   وب سایت
 
من  
SALAM
باید بگم هر سه تا پست رو خوندم .
این اخریه به لحاظ بار معنایی ارزشمندتر از اون اولیه بود
ولی اون اولیه به لحاظ نوشتاری قوی تر بود .در واقع پرده خوانی تحلیلی بود وپایان خوش تفریحی
در هر صورت اومده بودم به قصد کل کل چون از پرده خونی ایرادکشونده بودم بیرون ولی وقتی همه رودوباره خوندم دیدم .نه بابا قشنگن .
      وب سایت
 
من  
الان که شکلک دارید من شکلکم نمییاد [وقيح] 
      وب سایت
 
سهیل  
و همیشه اینگونه بوده تبعیضهایی که جامعه به شخص تحمیل میکند بدون اینکه راه انتخابی برای شخص باقی مانده باشد.و بدون اینکه به اون چیزهایی که علاقه داره توجه ای بشه. و جامعه تنها به ظاهر می نگرد و به سبد تخم مرغهایی که برایشان برده می شود.
میزبان هر روز شما باحافظ : سهیل
      وب سایت
 

داستان

پرده خوانی

جعفر بهروان

پرده خوانی 


    پيرمرد چوب دستي کوتاهش رو زد زير بغلش و انگشتاي دستاش رو ازهم باز کردوچندمرتبه کف دوتادستش رو به هم کوبيدوبعدباچوب دستي اش به يک قسمت ازپرده اشاره کردوباصداي بلند گفت:((اينو که مي بينين يه پسريه که مثل بقيه آدما زير اين گنبد کبود زندگي مي کرد ولي باديگرون يه فرقي داشت اونم اين بود که مثل بقيه مونداشت وکچل بود!))وبعدزدزيرآوازکه:(( يکي داستانست پرآب چشم دل نازک ازخالق حسن آيدبه خشم! ))وادامه داد:(( القصه مقدريگانه قادر هستي براين قراربودکه حسن ما دريک گوشه ازاين خاک پاک چشاشو به روي زشتيا وزيبايياي دنيا بازکنه ! زيادطول نکشيد که اولين زشتي رو بادوتا چشاي کوچيکش توي آب حوض حياط خونه شون ديد دستي به سرش کشيد و فرقي بين کف دستش وسرش نديد!با خودش فکر کردکه چطوريه که وضع سر ما اينه و سرصمد پسرکدخدا اونقدرموداره که شونه لاي موهاش مي شکنه !تازه نه فقط سرصمد بلکه سرتقي و قلي وشيرعلي و...بقيه بچه ها هم به اندازه کافي و وافي مو داره و سر ما؟!؟مشتي به آب زد وازديدن موجي که روي عکسش توي آب افتاد به ناپايدار بودن وضع موجود اميدوارشد!...
    مادرش بعضي شبا واسش قصه مي گفت تاحسن خوابش ببره! اما حسن ميون اون همه قصه جورواجورفقط باقصه اميرارسلان کيف مي کرد همونطورکه مادر قصه مي گفت حسن توخيالش خودشو مي ديد که بزرگ شده و مثل اميرارسلان سواراسب کهرش مي شد و جلوي دروازه قلعه سنگبارون رزه مي رفت وحريف مي طلبيد ولي هرشب قبل ازاينکه اتفاق خاصي بيافته حسن خوابش مي برد !خوابه !خواب!...
    چند صباحي گذشت و وقت اون شد که حسن بابقيه هم سن وسالاش برن مکتب خونه ي ميرزاو خوندن نوشتن يادبگيرن توي همين زير و زبر کردنا و ابجدوهوز گفتنا بودکه حسن به سرش زدکه علم هم چيزبدي نيست واگه طلب علم رو ادامه بده مي تونه دنباله همون راهي روبره که ابوريحان و سهروردي وزکرياي رازي و... رفتن توي همين فکروخيالابودکه صداي داد ميرزا به گوشش رسيد که:اوهوي کچل! حواست کجاست؟توآخرش هيچي نمي شي يه کم ازصمديادبگيرسرکلاس خوب گوش مي کنه فردا پس فردا هم يه طبيبي وکيلي حکيمي چيزي مي شه!تازه خداروچه ديدي شايدم يه چيزي رو کشف کرد!!!باشنيدن اين جمله حسن تکليفش معلوم شدوکم کم اشتياق ورقبتش براي طلب علم روازدست دادوناخودآگاه چشمش افتادبه سبد پرازتخم مرغي که صمد براي ميرزا اورده بود و اونو بايه دونه پباز توي جيبش مقايسه کردو به صمد حق داد که براي کاشف شدن اولي تره!!!...
    چندسالي گذشت وحسن قدي کشيده بودوسنش به شونزه هيفده مي زد يه روزسرچشمه چشمش افتادبه يکي که تاحالا زيادديده بودش ولي اين دفعه فرق مي کرد. "سيب گل "دختر يکي يه دونه مش غفور . دختر بااون چشاي مشکي وقشنگش نگاهي به حسن انداخت و کوزه رو روي دوشش گذاشت وخرامان خرامان دورشد!حسن خودش لب چشمه بود ولي دلش...؟!! خلاصه تا اومد به دلش برسه و پيش خودش يواشکي به اصطلاح عاشق بشه!صداي سازودهل عروسي صمدوسيب گل تکليفشو روشن کرد!صداي سازودهل عروسي تموم نشده صداي شيپور اجباري گوششو پرکرد وحسن ما شد گماشته سرکاراستوار!!!
    ازقضاسرکار استوار دختري داشت در کمال جمال!ولي حسن که اون نگاه سرچشمه واسش درس عبرتي شده بود چشاشو برروي هرجمال وجلوه اي بست تا آسوده زندگي کنه!...
    يه روزي ازروزا حسن توي زيرزمين خونه سرکاراستوار وسط خرت وپرتاچندتا مجله ديد که گوشه ي روي جلديکيشون نوشته بود "ستاره سينما "وزيرش عکس يه آقايي بودکه باموهاي پارافين خورده ومرتبش و بااون سيبيلاي نازکش به حسن لبخندمي زد!وزيرش نوشته بود "کلارک گيبل . ستاره ي جاودان بربادرفته!!! "حسن مجله روبرداشت و تند تند ورق زد وباهرورق بيشتر عاشق سينما مي شد!ديگه حسن حسن نبود!کرک داگلاس بود!جيمز دين بود!يول براينربود!همفري بوگارت بود مخصوصآ وقتي رودرروي عکس اينگريد برگمن ديالوگاي کازابلانکا رو مي گفت!
    دنياش شده بودسينما!تازه اولين باري که عکس مريلين مونرو رو توي مجله ديده بود ياد  "سيب گل "افتاده بود!!!ولي
    طبق معمول زيادطول نکشيدکه حسن حاليش بشه که راهي به سينما نداره حتي براي ديدن فيلم!!!...
    بالاخره خدمت زيرپرچم به خانواده استوار تموم شد! وحسن به ديارش برگشت!واسه مردم فرقي نمي کرد که اون برگشته البته واقعآ نبايدهم فرقي مي کرد!حسن يه راست رفت درخونه شونوچندبار کوبه درو زد و مادرش درروبازکرد وسلام واحوالپرسي و حسن رفت و گوشه ي اطاق نشست!...
    خلاصه چندسالي گذشت و يه صبح روز بهاري حسن ازخواب بيدارشدو چشمش افتاد به سيباي سرخ توي حياط وتوي دالون.پوزخندي زد وبدون اينکه آبي به صورتش بزنه و يه بارديگه تصوير موجدارش رو توي آب حوض ببينه وبدون اينکه دستي به سيبابزنه! ازحياط ودالون گذشت و رفت بيرون و در رو پشت سرش آروم بست!!!...))

توضیحات :نقاشی متن ( پرده ) هم کار خود جعفره !
سیب های شما ( 19 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3