پيرمرد چوب دستي کوتاهش رو زد زير بغلش و انگشتاي دستاش رو ازهم باز کردوچندمرتبه کف دوتادستش رو به هم کوبيدوبعدباچوب دستي اش به يک قسمت ازپرده اشاره کردوباصداي بلند گفت:((اينو که مي بينين يه پسريه که مثل بقيه آدما زير اين گنبد کبود زندگي مي کرد ولي باديگرون يه فرقي داشت اونم اين بود که مثل بقيه مونداشت وکچل بود!))وبعدزدزيرآوازکه:(( يکي داستانست پرآب چشم دل نازک ازخالق حسن آيدبه خشم! ))وادامه داد:(( القصه مقدريگانه قادر هستي براين قراربودکه حسن ما دريک گوشه ازاين خاک پاک چشاشو به روي زشتيا وزيبايياي دنيا بازکنه ! زيادطول نکشيد که اولين زشتي رو بادوتا چشاي کوچيکش توي آب حوض حياط خونه شون ديد دستي به سرش کشيد و فرقي بين کف دستش وسرش نديد!با خودش فکر کردکه چطوريه که وضع سر ما اينه و سرصمد پسرکدخدا اونقدرموداره که شونه لاي موهاش مي شکنه !تازه نه فقط سرصمد بلکه سرتقي و قلي وشيرعلي و...بقيه بچه ها هم به اندازه کافي و وافي مو داره و سر ما؟!؟مشتي به آب زد وازديدن موجي که روي عکسش توي آب افتاد به ناپايدار بودن وضع موجود اميدوارشد!... مادرش بعضي شبا واسش قصه مي گفت تاحسن خوابش ببره! اما حسن ميون اون همه قصه جورواجورفقط باقصه اميرارسلان کيف مي کرد همونطورکه مادر قصه مي گفت حسن توخيالش خودشو مي ديد که بزرگ شده و مثل اميرارسلان سواراسب کهرش مي شد و جلوي دروازه قلعه سنگبارون رزه مي رفت وحريف مي طلبيد ولي هرشب قبل ازاينکه اتفاق خاصي بيافته حسن خوابش مي برد !خوابه !خواب!... چند صباحي گذشت و وقت اون شد که حسن بابقيه هم سن وسالاش برن مکتب خونه ي ميرزاو خوندن نوشتن يادبگيرن توي همين زير و زبر کردنا و ابجدوهوز گفتنا بودکه حسن به سرش زدکه علم هم چيزبدي نيست واگه طلب علم رو ادامه بده مي تونه دنباله همون راهي روبره که ابوريحان و سهروردي وزکرياي رازي و... رفتن توي همين فکروخيالابودکه صداي داد ميرزا به گوشش رسيد که:اوهوي کچل! حواست کجاست؟توآخرش هيچي نمي شي يه کم ازصمديادبگيرسرکلاس خوب گوش مي کنه فردا پس فردا هم يه طبيبي وکيلي حکيمي چيزي مي شه!تازه خداروچه ديدي شايدم يه چيزي رو کشف کرد!!!باشنيدن اين جمله حسن تکليفش معلوم شدوکم کم اشتياق ورقبتش براي طلب علم روازدست دادوناخودآگاه چشمش افتادبه سبد پرازتخم مرغي که صمد براي ميرزا اورده بود و اونو بايه دونه پباز توي جيبش مقايسه کردو به صمد حق داد که براي کاشف شدن اولي تره!!!... چندسالي گذشت وحسن قدي کشيده بودوسنش به شونزه هيفده مي زد يه روزسرچشمه چشمش افتادبه يکي که تاحالا زيادديده بودش ولي اين دفعه فرق مي کرد. "سيب گل "دختر يکي يه دونه مش غفور . دختر بااون چشاي مشکي وقشنگش نگاهي به حسن انداخت و کوزه رو روي دوشش گذاشت وخرامان خرامان دورشد!حسن خودش لب چشمه بود ولي دلش...؟!! خلاصه تا اومد به دلش برسه و پيش خودش يواشکي به اصطلاح عاشق بشه!صداي سازودهل عروسي صمدوسيب گل تکليفشو روشن کرد!صداي سازودهل عروسي تموم نشده صداي شيپور اجباري گوششو پرکرد وحسن ما شد گماشته سرکاراستوار!!! ازقضاسرکار استوار دختري داشت در کمال جمال!ولي حسن که اون نگاه سرچشمه واسش درس عبرتي شده بود چشاشو برروي هرجمال وجلوه اي بست تا آسوده زندگي کنه!... يه روزي ازروزا حسن توي زيرزمين خونه سرکاراستوار وسط خرت وپرتاچندتا مجله ديد که گوشه ي روي جلديکيشون نوشته بود "ستاره سينما "وزيرش عکس يه آقايي بودکه باموهاي پارافين خورده ومرتبش و بااون سيبيلاي نازکش به حسن لبخندمي زد!وزيرش نوشته بود "کلارک گيبل . ستاره ي جاودان بربادرفته!!! "حسن مجله روبرداشت و تند تند ورق زد وباهرورق بيشتر عاشق سينما مي شد!ديگه حسن حسن نبود!کرک داگلاس بود!جيمز دين بود!يول براينربود!همفري بوگارت بود مخصوصآ وقتي رودرروي عکس اينگريد برگمن ديالوگاي کازابلانکا رو مي گفت! دنياش شده بودسينما!تازه اولين باري که عکس مريلين مونرو رو توي مجله ديده بود ياد "سيب گل "افتاده بود!!!ولي طبق معمول زيادطول نکشيدکه حسن حاليش بشه که راهي به سينما نداره حتي براي ديدن فيلم!!!... بالاخره خدمت زيرپرچم به خانواده استوار تموم شد! وحسن به ديارش برگشت!واسه مردم فرقي نمي کرد که اون برگشته البته واقعآ نبايدهم فرقي مي کرد!حسن يه راست رفت درخونه شونوچندبار کوبه درو زد و مادرش درروبازکرد وسلام واحوالپرسي و حسن رفت و گوشه ي اطاق نشست!... خلاصه چندسالي گذشت و يه صبح روز بهاري حسن ازخواب بيدارشدو چشمش افتاد به سيباي سرخ توي حياط وتوي دالون.پوزخندي زد وبدون اينکه آبي به صورتش بزنه و يه بارديگه تصوير موجدارش رو توي آب حوض ببينه وبدون اينکه دستي به سيبابزنه! ازحياط ودالون گذشت و رفت بيرون و در رو پشت سرش آروم بست!!!...))
|