سيد محمد  
متن خيلي جالبي بود.
    پست الکترونیک  
 
نجمه مولوي  
داستان ديدار قشنگ بود ولي نفهميدم سعيد زنده بود يا مرده ؟ شايد همه اونا فقط روح بودن؟ ويا فقط سعيد؟مرسي
    پست الکترونیک  
 
سینا دیلی  
آقا جعفر چقدر تو این داستانت دختر داشت . فکری هم به حال دل جونهای مردم بکن که بی زن هستند عزیزم



داستانت خیلی قشنگ بود من منتظر ادامشم...
    پست الکترونیک   وب سایت
 
مسعود  
سلام

خوب راستش من نظر ندم بهتره ... !

اما در جواب خانم مولوی باید بگم که آخر داستان جعفر به طرز تابلویی محیط رو به خواننده فهمونده حالا دیگه تصمیم با شماست .

درباره نظر سینا هم باید بگم داستان های جعفر حکم « وصف العیش ، نصف العیش » رو داره ! یعنی ما ب خیالش هم خوشیم ...
    پست الکترونیک   وب سایت
 
زهراساري  
سلام!چراگاه اسم جالبيه!جاي فكر داره!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
 
این غافلگیری ی آخرش خیلی حال داد. به خصوص ین که من قبل از این که کلمه ی قبر رو بخونم فکر می کردم این نازنینه هم دیوونه س ها.اومده آسایشگاه خرما آورده رو زمین می شینه.

ما هم تو دانشکده مون یه انجمن ادبی داشتیم که فقط من توش داستان می خوندم و بقیه فقط شاعر بودن.

راستی از لطفت نسبت به خرس ممنون.منم حال و حوصله ی قواعدو ندارم.هر وقت حال داشتی بیا بقیه ی داستانامم بخون عیب و ایراداشو بگیر لطفن.

    پست الکترونیک   وب سایت
 
الف.میم  
ممنون که خوندین.

راستشو بخوای من میونه م با شعر دوستانه نیست.وقتی هم تیتر بالای سایت شما رو دیدم سگرمه هام رفت تو هم.چون به نظر من داستان یه چیز دیگه س.سینما یه چیز دیگه ترئه و دیگه تر تر از همه شون موزیک ئه.خب اینم یه نظر ئه دیگه.

بنابراین مطالعه نداشتنم درباره ی شعر به م اجازه نمی ده راجع به شعرای دوستان گرامی ی شاعر نظر بدم.یکی از نزدیک ترین دوستام شاعرئه و من همیشه فقط شعراشو گوش می دم.

این چیزایی هم که تو فهرست موضوعی ی وبلاگم به عنوان شعر می نویسم شاید شعر نباشن ولی دوست دارم تعریف خودمو از شعر داشته باشم و هرازچندی طبق همون تعریف ناخودآگاه و نانوشته، یه جیزی بنویسم و اسمشو بذارم شعر.

راستی یه پیش نهاد.بدک نیست اگه برای صفحه ی نظرات پلاگین حفظ مشخصات هم بذارین.

سایتتونو تو هفتان و بلاگ نیوز معرفی کردین؟

وای بازم روده درازی.چه می شه کرد یه داستان نویس آماتور از زر زدن لذت می بره.امرو که تلویزیون تشییع جنازه ی پوپک گل دره رو نشون می داد یاد همین داستان دیدارت می افتادم.بازم ور زدم. ببخشید.
    پست الکترونیک   وب سایت
 
الف.میم  
با سلام.

ممنون که وقت گذاشتین و نوشته هامو خوندین.

من خیلی مشتاق تبادل لینک با شما هستم ولی مشکلی که دارم این ئه که سرویس بلاگفا محدودیت 30 لینک برای هر وبلاگ رو گذاشته و کوپن من پر شده.

بنابراین لوگوی سایتتونو گذاشتم.
    پست الکترونیک   وب سایت
 
لیلا  
سلام همکار گرامی

خسته نباشی / سالهای سال باید بمانی کنارتخته سیاه کلاس / نباید خسته شوی / نباید فکرکنی دانش آموزان می فهمند یا نه / اگر امروز نفهمند / آنچه درذهنشان نقش می بندد راهنمای فردایشان خواهد بود / وروزی می فهمند که اگر معلم نباشد روز نیست شب است / برایتان آرزوی سلامتی می کنم وعشقی که سی سال به کلاس ببرید وتکثیر کنید درقلب دانش آموزانتان
      وب سایت
 
نفیسه  
سلام راستش نمی دونم چی باید بگم بعد از این همه مدت که تونستم بیام اینقدر چیزهای جالب دیدم یا بهتر بگم خوندم که هنوز گیجم به هر حال داستانتون جالب بود هفته معلم را هم به شما تبریک میگم موفق باشید

     
 
نفیسه  
سلام امیدوارم که خوب باشین

راستش داستانتون جالب بود ولی توی همه ی داستاناتون یک چیزی کمه که امیدوارم یک روزی متوجه بشین

واما نقاشی مثل همیشه حرف نداره

موفق باشین
     
 
سهیل  
من چون از بالا شروع کردم به خواندن تا به اینجا رسیدم اینبار دیگه غافلگیر نشدم. اخرش را تونستم حدس بزنم تقریبا برای من تکراری بود
میزبان هر روز شما باحافظ : سهیل
      وب سایت
 
محمدی میثم  
سلام جالب بود
      وب سایت
 

داستان

دیدار

جعفر بهروان

دو سه هفته ای بود که کارمون شده بود اینکه پنجشنبه بعد از ظهرها بشینیم اینجا و شرط بندی کنیم که کی زودتر قوم وخویش هاش میان سراغش ، آقای فکور طبق معمول خوش تیپ و با دیسیپلین نشسته بود روی لبه باغچه سنگی ، عصاشو عمود زمین کرده بود و دو تا دستاش رو گذاشته بود روی دسته عصا ، حاج آقا دلدار هم دستاشو زده بود پشت کمرشو وایستاده بود کنار آقای فکور ، سعید هم تکیه داده بود به درخت و منم زانوهامو بغل کرده بودم  و روبروی اونا نشسته بودم .
سعید می گفت : « من که از همین الان اعلام میکنم باختم ! آخه امتحانای پرستو تازه تموم شده ، احتمالا شیرین دوسه هفته می برتش شیراز خونه باباش اینا ... قربونش بشم سال دیگه می ره کلاس سوم ! » . سعید جمله آخرش رو با یک شور حالی گفت که خوشحالیش به ماهم سرایت کرد .
آخه پرستو واقعا دختر شیرین و نازیه ! حاج آقا گفت : « این پرستو خانم شما هم فرشته ست ، ماشاءا... خیلی هم شیرین زبونه ! اون دفعه  خاطرت هست اومده بود چه طوری از مدرسه ش تعریف می کرد »
من و سعید حرفای حاج آقا رو باسر تایید می کردیم ، حاج آقا ادامه داد  : « اصلا تا جایی که من دیدم وشنیدم دخترا یه حکم دیگه ای واسه باباشون دارن بد می گم آقای فکور ؟! »
آقای فکور که انگار یه مقداربی حوصله بود گفت : « نه حاج اقا کاملا درسته » سعید هم ظاهرا بیشتر از روزهای دیگه حالش خوب بود  و شوخی اش گرفته بود گفت : « البته من که تجربه نکردم اما میگن نوۀ آدم شیرین تر از بجه آدمه ، مخصوصا اگه نوه ت دختر باشه ! » رو کرد به به آقای فکور و گفت : « درسته آقا ؟ »
آقای فکور بی حوصله تر از قبل گفت : « بله ..! بله !» سعید چشمکی به من زد ، من که متوجه منظورش شده بودم خواستم با ایما و اشاره بهش بفهمونم که یک وقت چیری نگه که حاج آقا به دادم رسید و با سر و ابرو بالا انداختن  سعید رو ساکت کرد . آخه چند وقتی بود سعید پیله شده بود که نازنین خانم رو که نوه همین آقای فکور بود ، از بابابزرگش واسه من خواستگاری کنه ! اینو همه می دونستیم که آقای فکور علاقه خاصی به نوه ش داره ، البته نازنین خانم هم واقعا خیلی خانم بود !... .
یکی دو دقیقه بعد نازنین نوه آقای فکور از پشت ردیف درختا پیچید تو مسیری که ما نشسته بودیم ، اومد تا رسید نزدیک ما طبق معمول  همیشه یه ورق روزنامه از کیفش در آورد و پهن کرد کف زمین نشست روش ، بعد با دستش گرد وغبارای روی سنگ رو پاک کرد و از توی کیسه نایلون جعبه خرما رو آورد بیرون و گذاشت رو زمین . معمولا همین موقع ها بود که اشکش درمیومد .
آقای فکور از روی باغچه بالای قبر سعید پا شد  و رفت  کنار نازنین نشست ، صدای هق هق نازنین همه مون رو ساکت کرده بود ... .

توضیحات :
نظرشما ( 13 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3