|
ای کاش می شد از غم بودن رها شوم
از درد های مـمـتـد ایـن تـن رهـا شوم
با شعـر ، با خـیال دمی همسفر شـوم
از جـنـگهـای زور و زر و زن ، رهـا شوم
شـایـد یکـی دو بـیـت کـه بالا بیـاورم
از حـسـرت دوباره سـرودن رها شوم
شایـد دمی به خواب رود این الاغ پیـر
تا من هم از کشاکش سودن رها شوم
از گـردش زمـانـه سـرم گیـج می رود
ای کـاش مثـل سنگ فلاخن رها شوم
آسـیـمه سر به سوی حصارت بیایم و،
هـمـراه با طـنـیـن شـکستـن رها شوم
تـا تـو کنـار پنجره تـان هـی نــِایستی
تـا من ز رنج بی تو نشسـتن رها شوم
تـا بـا یکی دو جـمله کوتـاه و مختصـر
از تو رها شوم من و ، از من رها شوم
از این رهـا شدن که هـمه فکر من شده
از فکـر، از عـلاقـه، نوشتـن، رها شوم
این کاغذ سفید کمی خط خطی که شد
از ایـن ردیـف و قافـیـهء ان رهـا شـوم |