... « من! سيندرلام!» حسن گفت:« به! به! چه با كمالات اينجا چي كار مي كنين اين وقت شب» دختر گفت :«من راستش! ... راستش!!!...» حسن حرفش رو قطع كرد و با لحنيي نگران پرسيد:« نكنه ار خونه فرار كردي» دختر كه بهش برخورده بود يه خورده خودش رو جمع و جور كرد و با لحن جدي گفت:« اين حرفها چيه كه مي زني آقا! من كه دختر فراري نیستم!!!» حسن گفت:« واي اين چه حرفيه!؟ من كه اينو نگفتم فقط پرسيدم!» دختر لحن جدي رو عوض كرد و با هيجان ادامه داد:« من رفته بودم قصر مهموني پسر پادشاه واي نمي دوني كه چقدر باشكوه بود همه جا نور همه جا رنگي همه جا گل همه جا شيريني ، تازه از همه مهمتر وقتي بود كه شاهزاده منو براي رقصيدن دعوت كرد» چشماشو بست و شروع كرد به حركات موزون و ملايم انجام دادن از اين طرف به اونطرف مي رفت و آهنگي رو زير لب زمزمه مي كرد حسن هم كه خوشش اومده بود مات و مبهوت تماشا مي كرد كه ناگهان دختر به خودش اومد و ايستاد دستهاشو زد به كمرش و سر حسن داد زد كه(( :اوهوي!!! چرا وايستادي نگاه مي كني؟)) حسن دستپاچه شد و گفت:« خب بعد چي شد؟» دختر كه سريع تغيير حالت مي داد اين بار با لحني غمگين ادامه داد:« هيچي ساعت دوازده شد و محبور شدم از قصر بزنم بيرون» حسن پرسيد:« مجبور چرا؟»
دختر رفت كنار درختي نشست شروع كرد به تعريف كردن كه دختر يه آدم ثروتمند بوده كه پدرش بعد از مرگ مادرش با نامادري اش ازدواج مي كند پدرش مي ميره و نامادري و دختراش اذيت و آزارش مي كنند و ماجراي مهموني ديشب و فرشته چاق و مهربون كه خيلي كمكش كرده . . .
. . . حسن هم ماجراي خودش رو براي دختره تعريف كرد اين تعريف كردن ها اينقدر طول كشيد تا كم كم هوا روشن شد . . .
توي اين حرف زدن ها هر چند وقت يك دفعه يكي خودش رو براي اون يكي لوس مي كرد تا به حساب خودش دل اون يكي و ببره . حسن كه حالا ديگه روي علف ها كنار درخت دراز كشيده بود دوتا دستاشو رو زير سرش گذاشته بود و به آسمون ها نگاه مي كرد از دختره پرسيد:« ببينم براي تو مهمه كه من كچلم !!!» دختر گفت:« نه اصلا . . .!!! اتفاقا بعضي از كچلا خيلي جذابن ! مثلا همين یول براينر» حسن تا اين رو شنيد سريع سرشو برگردوند طرف دختره و گفت:« این یارو كه مي گي همين شازدهه ست ؟!» دختر گفت:« نه بابا توام ! یول براينر هنر پيشه اس» حسن كه خيالش راحت شده بود و از اينكه با يه هنرپيشه مقايسه شده احساس خوبي پيدا كرد دوبار برگشت و به آسمون خيره شد و مشغول خيالبافي شد كه يكهو متوجه شد كه دختر از جاش پاشده و داره لباسش رو مي تكونه تا بره هول شد و از جاش پريد و پاشد وايستاد و گفت :« چي شده؟!» دختر جواب داد:« هيچي ديگه مي خوام برم»
حسن گفت:« نه تو رو خدا اگر تو بري تكليف من چي مي شه» دختر در حاليكه سعي مي كرد خودش رو لوس كن گفت:« شوخي نكن بذار برم» حسن گفت:« مي خواي با من بياي بريم چار تپه » دختر گفت :« چار تپه . . . چارتپه !. . . چار تپه كه ميگن جاي قشنگيه اما مردمش بدن» حسن گفت:« بابا خودم و خودت و عشقه به مردم چي كار داريم» دختر با همون لحن لوس ادامه داد:« ولي تكليف خونه ام چي مي شه اونها كه خبر ندارن» حسن گفت:« كي زن بابات اينا رو مي گي» دختر حرف حسن رو قطع كرد و گفت:« زن بابا نه نامادري» حسن ادامه داد:« خيلي خب همين كه تو مي گي نگران نباش ما با هم مي ريم چارتپه يه چند وقت بعدش با ننم مي رم خونتون بهشون خبر مي دم» و دست در دست هم در افق گم شدن . اونها كه از اونجا دور شدن فرشته چاق و مهربون و غول غول پيكر كه تمام مدت پشت بوته ها قايم شده بودن به حرفها ي حسن و سيندرلا گوش مي دادند از مخفيگاهشون اومدن بيرون و به مسير را ه اونها خيره شدن فرشته چاق و مهربون گفت:« مطمئني كار درستي كردي» غول گفت:« آره بابا!!»
« پس تكليف اون شاهزاده بد بخت چي مي شه»
« ولش كن بابا بچه مايه دار سوسولو تازه واسه اون آناستازيا رو در نظر گرفته ام »
«همين كارارو مي كني كه خداي آرزوها مي چپوندت توي شيشه »
ننه کنار تنور نشسته بود و نون مي پخت كه در باز شد و حسن و بعدش هم سيندرلا وارد حياط شدن ننه كه از ديدن حسن خوشحال شده بود دويد و پسرش رو بغل كرد . و ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن كه يكهو چشمش به سيندرلا افتاد و متعجب گفت :« ننه حسن جان مادر پي سيب رفته بودي ، با هلو برگشتی!؟!» حسن گفت:« آره مادر مي پسنديش! اسمش سيندرلا س!» ننه گفت:« وا! مادر اين كه اسم جك و جونوره» سيندرلا كه مثلاٌ خجالت مي كشيد نگاهش را از زمين بر نمي داشت با صدايي آرام گفت:« سلام مادر» ننه حسن جواب داد:« سلام عروس گلم الهي ننه فداي قدت بشه ماشا ا. . . ماشاا. . .» و خودش رو تو بغل سيندرلا انداخت و ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن
پنج سال بعد
سيندرلا لب پاشويه نشسته بودو در حالي كه بچه يك ساله اش رو به پشتش بسته بود توي تشت هي رخت مي شست و سه تا بچه قدو نيم قد تو حياط دنبال هم مي كردند و تو سر كله هم مي زدند كه يكهو يه چيزي افتاد توي آب حوض و آب پاشيد روي سيندرلا ، سيندرلا داد زد: « ای تو كله كچل باباتون پدرم رو درآورديد ذليل مرده ها صبح تا شب هي بشور هي بساب ذله شدم» ننه كه توي ايوان كنار حسن نشسته بود و سيب پوست مي كرد ، رو كرد به حسن و گفت:« قربون قدشون بشم شيطونيهاشون به خودت رفته» سيندرلا نگاهش افتاد به حوض و لبخند تلخي روي لبش نشست بچه هاكفش بلورين مامان سيندرلا رو توي حوض پرت كرده بودند!!!
|