مهدی  
سلام . بابا این عکس ها خیلی با حاله . از کجا پیداش می کنی
در ضمن مطلبش جالب بود من که خوشم اومده بود
     
 
مسعود  
علیک سلام ، تو آسمونا دنبالت می گردم تو چراگاه پیدات کردم
شما یه زنگی خبری چیزی ندی یه وقت !!
عکس این مطلب هم ترکیبیه ! خودم زدم ;)
    پست الکترونیک   وب سایت
 
نسیم  
ُسلام- خیلی خوشحالم که اینجا را پیدا کردم . وبلاگ خیلی جالبی دارین بازم میام حتما
    پست الکترونیک   وب سایت
 
sohrab  
roozi berese ke hameh yad begirim agar yeki joori bood ke be mazagh ma khosh nayamad nagim "taraf az dast raft "va be omidi ke hame betoonim biroon az dayeramoon ham negah konim.
rasti salam az key khoda shodi ?
    پست الکترونیک   وب سایت
 
مسعود  
سلام سهراب جان ،
بابا سهرابی که من می شناختم خیلی با ظرفیت تر از اینها بود !! اما به هر حال با نظرت موافقم ، به شرطها و شروطها
اگر ممکنه در مورد خود متن نظر بدین !!
ما که از بس اینو گفتیم مردیم ...
    پست الکترونیک   وب سایت
 
امیر  
شرمنده! یه مدت بود یه سری "چرا" به ذهنم اومده بود، وقت نشد بیام "چراگاه"!
مرسی اون طرفا سر زدی! جبران میکنم!!(تعارف الکی)
    پست الکترونیک   وب سایت
 
بیژن  
خوب از اين حرفا كه بگذريم، چه قدر خوب بود كه يه جايي توي سايت قرار مي داديم، كه مردم بيان با هم درد دل كنن، گپ بزنن ، چرتو پرت بگن، ... واقعان! جاش كمه و ملت محتاج حرف نزدن دراره خود متن. جعفر جان داستان قشنگي بود و به خوبي پايان يافت، به نظر من از خود داستان سيندرلا يا حسن كچل سودمندتر است و چراهاي بيشتري رو به ذهن مي آره . دستت درد نكنه .
    پست الکترونیک   وب سایت
 
مسعود  
بیژن جان اگه ما صفحه کامنت رو از جای درد دل کردن جدا کنیم که هر مطلب دو تا کامنت بیشتر نداره اونم من و تو دادیم . با پیشنهادت موافقت نمی شه !!!
    پست الکترونیک   وب سایت
 
حمیدرضا شکارسری  
سلام و احترام ـ آسمان زندانی ات فوق العاده بود . یاد مضمون آن هایکوی معروف ژاپنی افتادم که شاعر از خواب بیدار که می شود می گوید نمی دانم پروانه در رویای من بود یا من حالا در رویای پروانه ام ؟! فعلن ...
    پست الکترونیک   وب سایت
 
پريا  
سلام
ممنون مليحه جان كه به من سر زدين عزيز
بازم بيا پيشم آپ شدم
باباي جيگر
      وب سایت
 
پريا  
surry
ببخشيد اشتباهي آف گذاشتم
اما مال تو هم قشنگه عزيز
بازم بهم سر بزن منتظرم
باباي
      وب سایت
 
پريا  
ببخشيد اشتباهي آف گذاشتم
اما مال تو هم قشنگه عزيز
بازم بهم سر بزن منتظرم
باباي
      وب سایت
 
نفیسه  
سلام حالتون خوبه من امروز با دختر دایم اومدم سلام می رسونه وبرایتون آرزوی موفقیت می کند راستی داستانتون خیلی قشنگ بود ولی کاشکیی آخرش یک جور دیگه تموم می شدولی به حال موغق باشید
     
 
شبلـــــی  
آخه اینم شد پایان خوش پدر من؟! بیچاره سیندرلا یه عمر که توی خونه نامادری بدبختی کشید و مشغول بشور و بپز و بذار و وردار بود لااقل در فولکلور سرزمین خودش یه پایان واقعن خوشی برای قصه اش رقم زده بودن. یه کاره رفتی ریشه کنش کردی آوردی تو فولکلور خودمون و زندگیشو پیوند زدی به زندگی حسن کچل!
داستان در به تصویر کشیدن سرنوشت محتوم زن در جوامع سنتی و همچنین بیان مناسبات و نقش افراد خانواده موفق است. شخصیت پردازی بویژه در مورد حسن و بی مهارتی و بی تجربگی در برخورد با جنس مخالف ستودنی است.
پیوند ظریف دو کاراکتر از دو فولکلور متفاوت به خوبی انجام شده و سخت دوستش داشتم.
    پست الکترونیک   وب سایت
 

داستان

Happyend یعنی پایان ِ خوش ( قسمت آخر )

جعفر بهروان

Happyend یعنی پایان ِ خوش ( قسمت آخر ) 

... « من! سيندرلام!»  حسن گفت:« به! به! چه با كمالات اينجا چي كار مي كنين اين وقت شب» دختر گفت :«من راستش! ... راستش!!!...» حسن حرفش رو قطع كرد و با لحنيي نگران پرسيد:« نكنه ار خونه فرار كردي» دختر كه بهش برخورده بود يه خورده خودش رو جمع و جور كرد و با لحن جدي گفت:« اين حرفها چيه كه مي زني آقا! من كه دختر فراري نیستم!!!» حسن گفت:« واي اين چه حرفيه!؟ من كه اينو نگفتم فقط پرسيدم!» دختر لحن جدي رو عوض كرد و با هيجان ادامه داد:« من رفته بودم قصر مهموني پسر پادشاه واي نمي دوني كه چقدر باشكوه بود همه جا نور همه جا رنگي همه جا گل همه جا شيريني ، تازه از همه مهمتر وقتي بود كه شاهزاده منو براي رقصيدن دعوت كرد» چشماشو بست و شروع كرد به حركات موزون و ملايم انجام دادن از اين طرف به اونطرف مي رفت و آهنگي رو زير لب زمزمه مي كرد حسن هم كه خوشش اومده بود مات و مبهوت تماشا مي كرد كه ناگهان دختر به خودش اومد و  ايستاد دستهاشو زد به كمرش و سر حسن داد زد كه(( :اوهوي!!! چرا وايستادي  نگاه مي كني؟)) حسن دستپاچه شد و گفت:« خب بعد چي شد؟» دختر كه سريع تغيير حالت مي داد اين بار با لحني غمگين ادامه داد:« هيچي ساعت دوازده شد و محبور شدم از قصر بزنم بيرون» حسن پرسيد:« مجبور چرا؟»
 دختر رفت كنار درختي نشست شروع كرد به تعريف كردن كه دختر يه آدم ثروتمند بوده كه پدرش بعد از مرگ مادرش با نامادري اش ازدواج مي كند پدرش مي ميره و نامادري و دختراش اذيت و آزارش مي كنند و ماجراي مهموني ديشب و فرشته چاق و مهربون كه خيلي كمكش كرده . . .
. . . حسن هم ماجراي خودش رو براي دختره  تعريف كرد اين تعريف كردن ها اينقدر طول كشيد تا كم كم هوا روشن شد  . . .
توي اين حرف زدن ها هر چند وقت يك دفعه يكي خودش رو براي اون يكي لوس مي كرد تا به حساب خودش دل اون يكي و ببره . حسن كه حالا ديگه روي علف ها  كنار درخت دراز كشيده بود دوتا دستاشو رو زير سرش گذاشته بود و به آسمون ها نگاه مي كرد از دختره پرسيد:« ببينم براي تو مهمه كه من كچلم !!!» دختر گفت:« نه اصلا . . .!!! اتفاقا بعضي از كچلا خيلي جذابن ! مثلا همين یول براينر» حسن تا اين رو شنيد سريع سرشو برگردوند طرف دختره و گفت:« این یارو كه  مي گي همين شازدهه ست ؟!»  دختر گفت:« نه بابا توام ! یول براينر هنر پيشه اس»  حسن كه خيالش راحت شده بود و از اينكه با يه هنرپيشه مقايسه شده احساس خوبي پيدا كرد دوبار برگشت و به آسمون خيره شد و مشغول خيالبافي  شد كه يكهو متوجه شد كه دختر از جاش پاشده و داره لباسش رو مي تكونه تا بره هول شد و از جاش پريد و پاشد وايستاد و گفت :« چي شده؟!» دختر جواب داد:« هيچي ديگه مي خوام برم»
حسن گفت:« نه تو رو خدا اگر تو بري تكليف من چي مي شه» دختر در حاليكه سعي مي كرد خودش رو لوس كن گفت:« شوخي نكن بذار برم» حسن گفت:« مي خواي با من بياي بريم چار تپه » دختر گفت :« چار تپه . . . چارتپه !. . .  چار تپه كه ميگن جاي قشنگيه اما مردمش بدن» حسن گفت:« بابا خودم و خودت و عشقه به مردم چي كار داريم» دختر با همون لحن لوس ادامه داد:« ولي تكليف خونه ام چي مي شه اونها كه خبر ندارن» حسن گفت:« كي زن بابات اينا رو مي گي» دختر حرف حسن رو قطع كرد و گفت:« زن بابا نه نامادري» حسن ادامه داد:« خيلي خب همين كه تو مي گي نگران نباش ما با هم مي ريم چارتپه يه چند وقت بعدش با ننم مي رم خونتون بهشون خبر مي دم» و دست در دست هم در افق گم شدن . اونها كه از اونجا دور شدن فرشته چاق و مهربون و غول غول پيكر كه تمام  مدت پشت بوته ها قايم شده بودن به حرفها ي حسن و سيندرلا گوش مي دادند  از مخفيگاهشون اومدن بيرون و به مسير را ه اونها خيره شدن فرشته چاق و مهربون گفت:« مطمئني كار درستي كردي» غول گفت:« آره بابا!!»
« پس تكليف اون شاهزاده بد بخت چي مي شه»
« ولش كن بابا بچه مايه دار سوسولو تازه واسه اون آناستازيا رو در نظر گرفته ام »
«همين كارارو مي كني كه خداي آرزوها مي چپوندت توي شيشه »
ننه کنار تنور نشسته بود و نون مي پخت كه در باز شد و حسن و بعدش هم سيندرلا وارد حياط شدن ننه كه از ديدن حسن خوشحال شده بود دويد و پسرش رو بغل كرد . و ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن كه يكهو چشمش به سيندرلا افتاد و متعجب گفت :« ننه حسن جان مادر پي سيب رفته  بودي ، با هلو برگشتی!؟!» حسن گفت:« آره مادر مي پسنديش! اسمش سيندرلا س!» ننه گفت:« وا! مادر اين كه اسم جك و جونوره» سيندرلا كه مثلاٌ خجالت مي كشيد نگاهش را از زمين بر نمي داشت با صدايي آرام گفت:« سلام مادر» ننه حسن جواب داد:« سلام عروس گلم الهي ننه فداي قدت بشه ماشا ا. . . ماشاا. . .» و خودش رو تو بغل سيندرلا انداخت و ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن
پنج سال بعد
سيندرلا لب پاشويه نشسته بودو در حالي كه بچه يك ساله اش رو به پشتش بسته بود توي تشت هي رخت مي شست و سه تا بچه قدو نيم قد تو حياط دنبال هم مي كردند و تو سر كله هم مي زدند كه يكهو يه چيزي افتاد توي آب حوض و آب پاشيد روي سيندرلا ، سيندرلا داد زد: « ای تو كله كچل باباتون پدرم رو درآورديد ذليل مرده ها صبح تا شب هي بشور هي بساب ذله شدم» ننه كه توي ايوان كنار حسن نشسته بود و سيب پوست مي كرد ، رو كرد به حسن و گفت:« قربون قدشون بشم شيطونيهاشون به خودت رفته» سيندرلا نگاهش افتاد به حوض و لبخند تلخي روي لبش نشست بچه هاكفش بلورين مامان سيندرلا رو توي حوض پرت كرده بودند!!!     

توضیحات :
حالا دیگه نظر بدین ( 14 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3