ماچ آبدار
شب بود. مهتاب بود. دلم گرفته بود.نشستم لب حوض.مي خواستم خدا را قسم بدهم به آب حوض، که يکدفعه ياد تو افتادم .دلم بد جوري هوايت را برداشت.انگار صورتت توي حوض بود.روي حوض خم شدم تا با همه شرم و حيايت ببوسمت.لبم خيس شده بود.صورت ماهت موج موج بود.عجب ماچ آبداري بود.
آسمان زنداني
زير پنجره خوابيده بودم.خورشيدتابيده بود.سايه هاي ميله هاي حفاظ روي صورتم افتاده بود.روي فرش.انگار آسمان زنداني بود.از پشت ميله هاراه راه بود.با همه بزرگيش اسير بود.پشت ميله ها بود و از لاي ميله ها هم رد نمي شد.دست دراز کردم بگيرمش تا لااقل احساسش کنم،بينمان توهم بود و فاصله را بيشتر ميکرد.برايش آرزوي آزادي دارم. آسمان آزاد باد.

چشمک
تو خیابون میرفتیم که نگاهمون مثل سگ و گربه افتادند به جون هم از این طرف خیابون به اون طرف خیابون و از این کوچه به اون کوچه .آخرش هم خسته و له له کنان و له له زنان با یک فاصله چند قدمی از هم وا رفتیم دوتاییمون . بعدش هم به این نتیجه رسیدیم که پلکهامون رو بگذاریم روی هم و به هم فرصت بدیم تا همدیگر رو فراموش کنیم یا فرصت رفتن رو به هم بدیم اما نه مثل سیگار که با دفعه آخر یا یک دود دیگر قرار باشه ادامه ندیم پلکهامون رو بستیم و به فاصله یک دور شدن سریع باز کردیم عجب تفاهمی . پلکهایی روی چشم های کوچک شاید چشمکهایی آره ما به هم چشمک زده بودیم .همین . |