|
ننه دلش مثل سير وسركه مي جوشيد ، اما چاره اي نبود به نظر خودش وبقيه اين تنها راه علاج مشكل تنبلي حسن بود ، . . . حسن آخرین سيب روي چارچوب در رو برداشت پاشو از در خونه گذاشت بيرون تا سيب بعدي رو هم برداره كه يهو ننه از كمينگاهش ، كه پشت تنور بود ، پريد بيرون و در خونه رو بست و كلونش رو انداخت و منتظر شد ، منتظر شد تا صداي داد و بيداد حسن و بشنوه يك دقيقه گذشت ، دو دقيقه ، . . . نخير خبري نشد ديگه طاقت نياورد و داد زد :« ننه حسن ! كجا موندي ؟! » « اينجام كنار در نشستم !!» ننه تعجب كرد ادامه داد : « من در و بستم نفهميدي ؟ » حسن گفت : « كچلم ، نفهم كه نيستم ! » ننه گفت: « آخه ! » حسن حرفشو قطع كرد و ادامه داد :« آخه نداره ! تابلو بود نقشه اي توسرت ِ وگرنه تو اين موقع سال كه يه دونه سيب تو خونه كدخدا هم پيدا نمي شه ! اين همه سيب اينجا چه كار مي كرد ؟ ننه گفت : « ننه قربونت بشه ! من اينكار و واسه خودت كردم ! بلكم اينطوري تنبلي از سر ت بپره بري پي يه كسب و كاري ! چه مي دانم از اين بطالت و بيكاري در بياي !» حسن بي حوصله گفت :« لا اقل يه تيكه نوني چيزي بده كه تا كار گير بيارم از گشنگي نميرم!» ننه يه لحظه مكث كرد و بعد گفت:« نه ننه مي ترسم در رو باز كنم چشمم تو چشت بيفته رات بدم بياي تو بعدشم اون همه سيب از روي زمين جمع كردي تا اونا رو بخوري ان شاا . . . كار گير مي ياري!»
حسن كه فهميد مرغ ننه يه پا داره يكي از سيب هايي رو كه توي دامنش ريخته بود برداشت و گاز زد همون جور كه پايين دامنش رو بالا گرفته بود تا سيبها زمين نريزه راه افتاد كوچه و پس كوچه ها رو مي رفت و مي رفت يهو به خودش اومد ديد دم دروازه دهشون رسيده با خودش فكر كرد توي ده خودشون كه از كار وبار خبري نيست گاز محكمي از آخرين سيبي كه براش مونده بود زد و با عزمي جزم پاشو از دروازه ده بيرون گذاشت .
يه روز ، دو روز ، سه روز ، حسن آواره ي بيابون ها شده بود ديگه خستگي و گرسنگي امانشو بريده بود ، روز چهارم سر ظهر كه آفتاب مستقيم مي خورد به سر كچلش و ديگه طاقتش طاق شده بود ، چشمش افتاد به يه بطري شيشه اي كه افتاده بود روي زمين خوشحال شد با خودش فكر كرد حتماٌ آبي شربتي نوشابه اي چيزي توشه ، شيشه را از روي زمين برداشت و از سبك بودن شيشه متوجه شد كه تمام تصوراتش غلط بوده عصباني شد و شيشه را پرت كرد چند قدم اون طرف تر، شيشه به يك سنگ بر خورد كرد ، جرينگي كردو شكست يهو از داخل بطري شكسته دودي بلند شد و از وسط دودا ، يه غول «غول پيكر» دست به سينه اومد بيرون حسن اولش خوف كرد يه قدم رفت عقب غوله صداش دراومد «نترس ارباب ! من در خدمتم ! شما طلسم منو شكستي پس من به تو مديونم حالا سه تا آرزو بگو، تا فوري برات حاضر كنم !» حسن متعجب گفت «آرزو؟!» غوله گفت :« اون آرزو نه ! منظورم اينه كه سه تا چيزي كه خيلي مي خواي بگو تا فوري برات آماده كنم مي دوني چند وقته اون توام خيلي ها بطري رو ميديدند و وقتي مي ديدند خاليه دوباره ميذاشتن سر جاش» حسن كه يك چيز هايي راجع به اين مدل غول ها شنيده بود فوري قضيه رو گرفت گفت:« اول يه تيكه نون مي خوام!» ميم دوم میخوام رو نگفته بود يه تيكه نون جلوش ظاهر شد حسن كه خوشش اومده بود گفت:« با يه قالب پنير» پنير هم با همون صورت ظاهر شد غوله گفت:« من حرفي ندارم ارباب ولي دو تا از آرزو هاتو به همين مفتي سوزوندي» حسن كه مشغول خوردن بود گفت:« وايستا سوميشم بهت مي گم!» غوله اميدوار شد حسن نون و پنير رو تا لقمه آخرش خوردو يه عاروق زدو در حاليكه لاي دندونش رو پاك مي كرد گفت :«قربون دستت يه كاسه آب هم برسون كه لقمه آخري پايين نميره» غوله که هاج و واج مونده بود كاسه آب و گذاشت جلوي حسن و گفت:« همه كچلها اينقدر خنگند!؟» حسن بي اعتنا به حرف غول كاسه آب رو سر كشيد و گفت :« دستت درد نكنه! ! ! خدا عوضت بده» و از زمين بلند شد وراه افتاد
غوله كه هنوز گيج و ويج مونده بود گفت : «مي گم كچل تو كه نفهميدي با آرزوهات چي كار كني ولي من همينطور معرفتي بهت مي گم تا ديگه تو اين بيابون آواره نباشي بيا از اين وري برو تا حداقل به يك جايي برسي» حسن راهش رو كج كرد از راهي رفت كه غوله گفته بود. . .
حسن رفت ورفت تا وارد يه جنگل شد. . . هوا خيلي تاريك شده بود واز دور دستها صداي دوازده ضربه زنگ به گوش مي رسيد حسن كه بي خوابي به سرش زده بود همچنان توي جنگل راه مي رفت كه يكهو توي تاريكي حس كرد كه يه نفر داره به طرفش مياد خوف كرد داد زد:« تو كي اي!!؟!» صداي نازك و لطيفي جواب داد:« اگر راست مي گي خودت كي اي!!؟!» حسن كه از صدا خوشش آمده بود با لحني وارفته در حالي كه سعي مي كرد خودش رو لوس كنه گفت:«من حسنم !» جلوتر رفت ، نور ماه افتاد روي صورت صاحب صدا واي خدايا حسن چي مي ديد انگاري ماه افتاده بود جلوي پاش حسن گفت:« شما نگفتين كي هستين؟» دختر گفت:« من! سيندرلام!»
ادامه دارد ... |