عشـقم بـه سر بريده را گر داني
شمشير به گرد من نمي گرداني
بـر كـار خـودت اگـر كه ايمان داري
روي از نگهم چرا تو مي گرداني؟
بـردار بـبـر سـر مـرا بـر نـي كـن
وقـتي كه درآمدي ز سر گرداني
حـالا كه ز گردنم دگر تيغ گذشت
فـرقـي نـكنـد اگـر كـه بـر گرداني
سر تا قدمت بر از طلاخواهد شد
در شهر سر مـرا كه مي گرداني
|