2khtarkhabgahi  
خیلی از آشناییتون خوشحال شدم خصوصا اینکه مشهدی هم هستید....
    پست الکترونیک  
 
لیلا  
چشم! زنگ می زنیم
    پست الکترونیک  
 
amir  
سلام دوست عزیز خیلی مطایب جالبی بود بازم بهت سر می زنم
موفق باشین
    پست الکترونیک  
 
مهدي  
سلام . بالاخره امير حسين مودم خريد و ما هم اينترنتي شديم . راستي توي اينجا ادرس وب رو نذاشتي كه اگر كسي اومد بتونه اونو بنويسه
يا علي
     
 
فرخار  
سلام دوست عزیز از سایت پر از محتوایتان استفاده نمودم و از اینکه برایمان پیغام گذاشتی یک دنیا متشکرم دوست عزیز با اجازه تان من لینک شما را در وبلاگم قرار می دهم و شما هم صاحب اختیارید . بدرود وقت خوشی داشته باشید
    پست الکترونیک  
 
آرش عليزاده  
سلام دوست عزيز! از بابت لينك ممنون لينك شما هم در جاي مناسب كار شد. تا بعد ...
    پست الکترونیک  
 
عمار  
سلام. من هر چي فكر كردم ديدم اين عبارت ذهن هاي به چرا رفته خدا وكيلي به فحش شبيه تره!
    پست الکترونیک  
 
دیگری  
سایت فرم جالبی داره
اینکه چرا به ذهن میره یا ذهن به چرا میره هم خودش سوال بحث بر انگیزیه.اما از اونجائی که انواع و اقسام ادم در این دنیا و بالطبع در بین خوانندگان سایت شما پیدا میشه نباید وقتمون رو برای پیدا کردن جوابش هدر بدیم.
    پست الکترونیک  
 
آتنا  


عشق از دوستی پرسید: تفاوت ما چیست؟
دوست گفت:من دیگران را با سلامی آشنا میکنم و تو با نگاهی!
من اونا رو با دروغ جدا میکنم و تو با مرگ!

      وب سایت
 
نفیسه  
سلام حالتون خوبه
بلاخره اومدم کافی نت سایتتون خیلی جالب بود
از امشب به بعد همیشه میایم ومطالبتونو می خونم
موفق باشید نفیسه
     
 
afsaneh  
     
 

داستان

روزگار ما

جعفر بهروان


 " آقا قربونت پا شو ديگه ! ...  " يه نگاهي بهم کرد و دوباره مشغول شد ، شيشه کتيرا رو باز مي کرد ، قوطي گل  گاو زبونو مي بست ، جواب مشتري رو مي داد ، " عنبر  نسارا و زرد چوبه و چار تخم و سياه دونه و ... " " خب بعد ؟!"
... انگار نه انگار که من بهش گفتم  زود باش ، کلافه در و ديوار رو نگاه مي کردم . چشمم افتاد به اون ننه مرده ، سرش و گذاشته بود روي لباساش و  دراز به دراز ولو شده بود  کف  دوکون ، طفلي !!
دوباره گفتم : "  ... آخه قربون شکل ماهت فکر ماهم باش همينطوريش هم کلي عقبيم  ! " اينبار سري تکون داد و خنده اي کرد و  دوباره مشغول شد ، بي خياليش آزارم مي داد ؛ "  عجب آدمي هستي تو !!! "
يه چند نفر ديگه هم مثل من بيرون مغازه منتظر بودن با ايما اشاره  ازم پرسيدن که چه خبر ؟! شونه اي بالا انداختم و با دو تا دستم بهش اشاره کردم يعني " خودتون مي بينين ديگه "
***
بالاخره مشتريها کمتر شدن و شروع کرد به شال و کلاه کردن منم مثل برق گرفته ها از جام پريدم ! خوشحال کمکش کردم تا در مغازه رو ببنده  که يهو چشمم افتاد به جنازه تو مغازه !!  زير بغلشو گرفتم و با بدبختي کشيدم بيرون  ...
يکي از اونايي که منتظر بود  يک منقل آورده بود داشت  اسپند دود مي کرد ، با سلام و صلوات  راهيش کرديم و دنبالش راه افتاديم ... به کمر کوچه نرسيده گفتم : " خيلي خوب ديگه وايسين ، طبق قرار ما بيشتر از اين نمي تونيم  بريم .
برگشت و يه نگاه به من و ديگران کرد ، لبخندي زد و آروم راه افتاد همينطور که دور مي شد داد زدم : " به شهر هفتم که رسيدين يه زنگ بزن ما هم راه بيفتيم !! "
 

توضیحات :برداشت آزاد از یک داستان
اندر خم کوچه ( 11 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3