ساعت حدود 2 بعد از ظهر بود ؛ امروز يه ساعت زود تر از سر خدمت بر مي گشتم ، آفتاب گرم شهريور ، کوچه هاي خلوت و خستگي مسير سر خيابون تا در خونه رو طولاني تر کرده بود ، به خونه رسيدم دو پله اول رو که رد کردم يه پاکت توجه ام رو جلب کرد ؛
گيرنده : ......... آقاي مسعود ... ، فرستنده : ..... اميرحسين سالار .
قبل از هر کاري در پاکت رو باز کردم ، يه کارت پستال براي تبريک نيمه شعبان به همراه يه CD که فيلم هاي روز تقسيم توي کوهک روش ضبط شده بود قبلا هم اولين کسي که به من زنگ زده بود و معمولا به هر مناسبتي يه sms مي فرستاد ، همين امير بود . تا گرم شدن غذا وقت داشتم چند دقيقه از فيلم رو ببينم ؛ يادگاري از دوراني که دلت مي خواد هيچ وقت نياد ولي وقتي مياد دوست داري اصلا تموم نشه !
امروز يک ماه و چند روز از ترخيص 1384/5/26 مي گذره ؛ اون روز وقتي خداحافظي و بدرقه بچه ها به آخر رسيد هنوز بغض جدايي توي گلوي همه گير کرده بود ؛ به هر داشتيم بر مي گشتيم .
فکر مي کردم به محض رسيدن به خونه يه سري به چراگاه مي زنم که توي اين دو ماه به علت بدقولي و بي خيالي برخي از دوستان روي زمين مونده بود گفتم برمي گردم و با دو سه تا داستان و شعر و مطلب شروع مي کنم اما الان يه ماه گذشته واصلا سراغ نوشتن نرفتم ، خلاصه اينکه اين مطلب رو براي قدرداني از با مرام ترين همخدمتي بعد از خدمت " مهندس امير حسين سالار بچه سمنان و براي شکستن سکوت يکماهه بعد از ترخيص مي نويسم |