هشت نه سالت بيشتر نيست ، درست همون سني که هر بچه اي بي خيال همه چيز و همه کس سر گرم بازي و جست خيزه ، همون حال و هواي گرم و عرق کرده بعد از گرگم به هوا ؛ اما انگار حال و هواي تو يه کمي فرق داره ؛ انگار موقع خاله بازي بيش از حد مامان يا بابا بودن رو جدي گرفتي ، انگار وقتي وسط حياط دخترا روبروي پسرا وايستادن و دارن کل کل مي کنن ؛ " ... پسرا شيرن مثه شمشيرن ... دخترا موشن مثه خرگوشن ... " ؛ دوست داري بري دست طرفت رو بگيري و با هم گوشه حياط زير سايه بشينين ... . آخه خيلي دوسش داري ... خيلي خيلي ... آره عاشقش شدي ؛ البته اگه درستون به " عين " رسيده باشه .
سيزده چارده ساله که مي شي هزار جور قصه براي زندگيت داري که توي همش اون نقش اوله ، به جاي ترانه Dj X گوش دادن شعر حافظ و مولوي مي خوني و ... .
يه روز مي شنوي که پسر همسايه عاشق يه دختر دبيرستاني شده و با هم ميرن کافي شاپ ، کم کم مي بيني توي دنيا انگاري همه عاشقن ... ولي باز يه جاي کار مي لنگه اينا چيزايي درباره معشوق شون ( که ديگه اسمش مِترس و شاتسي شده ) مي گن که اصلا" توي مخت فرو نميره ، بعد کم کم حساب دستت مياد ... اونقدر سرت مياد تو حساب که وقتي ازت مي پرسن " تا حالا عاشق شدي ؟!! " ، بدون يه لحظه مکث و ترديد مي گي : " نه بابا به نظر من اين حرفا همش چرنده ..! مال تو شعر و اينجور چيزاس ... ".
xxx
دو سه ساله که کتاباشو مي خونم ... از روزي که يه پاراگراف از نوشته هاش رو از سر اجبار توي نوبت دندون پزشکي خوندم بدجوري شيفته اش شدم ، افتادم دنبال کتاباش ، اما بعضي از کتابفروشي ها حتي اسمشو نشنيدن ، اونايي هم که شنيدن يه جوري چپ چپ نگاهت مي کنن که انگار ... ، بالاخره پيدا کردم هر چند فروشنده مي گفت : " اگه تو اين تيپ کار مي خواي چرا ... رو نمي بري ؟ " ؛ يکي يکي از زير سنگ کتاباشو پيدا کردم و به جاي خوندن جمله ها رو مي جويدم .
انگار آقا رو فرستادن تا حرفاي نگفته و نگفتني مارو کتاب کنه ! . دو سه هفته پيش يکي از بچه ها سراغ کتاباشو مي گرفت يه جوري ازش تعريف مي کرد که توي دلم گفتم : " تو هم بله ؟!! " اما نه توي همين سه هفته هر چي آدم روشنفکر و تحصيل کرده ديدم همه شون درباره اون حرف مي زنن ، ديروز يکي از اون دو آتيشه ها که توي يه ماه اخير همه کتاباش رو خونده بود مي گفت : " تا حالا ازش چيزي خوندي ؟ " . گفتم : " نه از اين جور آدما خوشم نمياد ، يه پاراگراف از نوشته هاشو توي روزنامه خوندم حالم به هم خورد ... " .
xxx
... هنوز سال 76 نشده که 20 - 30 ميليون آدم با همديگه سر از تخم در بيارن ؛ اما تو توي خيالت دنبال آزادي مي گردي ، با خودت فکر مي کني اگه به جاي اينکه دو تا تمدن به جون هم بيفتن و همديگه رو تيکه تيکه کنن مي شد مثه آدم با هم بحث مي کردن و حرف حساب مي زدن چي مي شد ؟ ( کاري هم به هانتينگتون و ... نداري ) .
بالاخره سال 76 شد دم دماي خرداد 20 ميليون آدم همه با هم آزادي خواه شدن و بيست پلاکارد گفتگو چسبيد به در و ديوار شهر . حالت بد شده تصميم گرفتي دور آزادي و گفتگو و ... رو خيط بکشي اصلا دموکراسي و انتخابات واين بساطا تحريم !! . نشستي گوشه اتاقت که در باز مي شه و بيست ميليون آدم که همه شون همه چيزو تحريم کردن ميان تو !! ... تصميم مي گيري بري بميري ! .
xxx
خيلي فکر کردم راهش مرگه ، آره مردن خيلي چيزا رو عوض مي کنه ، هر طوري به قضيه نگاه مي کردم مي ديدم بايد بميرم ! کاشکي مي شد بخوابم صبح بلند شم ببينم مردم ... . نه به اين چيزا کار درست نمي شه راهش خودکشيه ! آره تنها راه باقي مونده .
کشوي ميزو باز کردم و شيشه اي که از قبل تدارک ديده بودم بيرون آوردم ؛ يه جور سم ِ که در عرض يک دقيقه کارت رو مي سازه در شيشه رو باز کردم که اومد تو ، گفتم : " اينجا چيکار مي کني ؟ " گفت تصميم داره خودشو بکشه اومده تا از سم من به طور مشترک استفاده کنيم . ديشب باباش سيماي گيتارش رو با سيم چين قطع کرده بود دستش هم بدجوري زخم شده بود . سعي کردم منصرفش کنم ولي نشد . شيشه سم رو گذاشتم روي ميز ... الانم سرحال و قبراق دارم واسه 99 سالگي ام نقشه مي کشم . |