نوعي نگاه

روزگار ما

جعفر بهروان

روزگار ما 

" آقا قربونت پا شو ديگه ! ...  " يه نگاهي بهم کرد و دوباره مشغول شد ، شيشه کتيرا رو باز مي کرد ، قوطي گل  گاو زبونو مي بست ، جواب مشتري رو مي داد ،  عنبر  نساراو چار تخم و سياه دونه  ... ! خب !بعد ؟... انگار نه انگار که من بهش گفتم  زود باش ، کلافه در و ديوار رو نگاه مي کردم . چشمم افتاد به اون ننه مرده ، سرش و گذاشته بود روي لباساش و  دراز به دراز ولو شده بود  کف  دوکون ، طفلي !
دوباره گفتم : "  ... آخه قربون شکل ماهت فکر ماهم باش همينطوريشم کلي عقبيم  ! " اين بار سري تکون داد و لبخندی زد و  دوباره مشغول شد ، بي خياليش آزارم مي داد  "  عجب آدمي هستي تو !!! " تو دلم گفتم!
يه چند نفر ديگه هم مثل من بيرون مغازه منتظر بودن با ايماو اشاره  ازم پرسيدن که چه خبر ؟! شونه اي بالا انداختم و با دستام بهش اشاره کردم!. يعني که " خودتون مي بينين ديگه! "
                                                      ***
بالاخره مشتريها کمتر شدن و شروع کرد به شال و کلاه کردن منم مثل برق گرفته ها از جام پريدم ! خوشحال کمکش کردم تا در مغازه رو ببنده  که يهو چشمم افتاد به جنازه ی تو مغازه !  زير بغلشو گرفتم و با بدبختي کشيدم بيرون  ...
يکي از اونايي که منتظر بود  يک منقل آورده بود داشت  اسپند دود مي کرد ، با سلام و صلوات  راهيش کرديم و دنبالش راه افتاديم ... به کمر کوچه نرسيده گفتم : " خِيل ِ ُخب ديگه وايسين ، طبق قرار ما بيشتر از اين نمي تونيم  بريم ".
برگشت و يه نگاه به من و ديگران کرد ، لبخندي زد و آروم راه افتاد. همينطور که دور مي شد داد زدم : " به شهر هفتم که رسيدی يه زنگ بزن ما م را بيفتيم ! "

توضیحات :مطلب بالا درآذرماه 1384 در چراگاه منتشر شده بود ! كه به دليل گذشت زمان تقريبا زياد بازخواني آن خالي از لطف نيست .
هر چند ممكن است تعداد زيادي از چراگاهي ها براي اولين بار اين مطلب را بخوانند .
اندرخم کوچه ( 12 )

شعر

براي قيصر امين پور ...

مسعود اردكاني

براي قيصر امين پور ... 

او بار بسته ، سوي رهايي روانه بود
ترديد نيست ! ايست قلبي بهانه بود
مرغ دلش هوايي جايي قشنگ بود
مرغي كه خالي از هوس دام و دانه بود
***
«وقتي تو نيستي...» چه بگويم ؟ دلم گرفت !
در اين جهان به وسعت درد تو جا نبود !
***
قيصر نبود آنكه گرفتيم روي دوش
«لبخند هاي لاغر»مان روي شانه بود
با آن صداي خسته «دلي سر بلند» داشت
قيصر بيان شاعري ِعاشقانه بود
او بي دريغ از همه آئينه ها سرود
آئينه اي كه همدم سنگ زمانه بود
***
پرسيد -رهگذر- كه چه كِشتيد در خزان ؟
گفتيم او شرافت شعر و ترانه بود...

نظر بدهيد ( 10 )

خارج از دستور

دلم خون است ...

مسعود اردكاني

دلم خون است ... 

نوشتن كار سختي نيست ! مخصوصا اگر بداني چه مي خواهي بگويي ! نوشتن كار سختي ست ! وقتي بنا ست حرفي بزني كه باورش نداري ! وقتي بنا ست در مورد كسي بنويسي كه ، هر بار خواستي نشد ! يا خواستي سر فرصت بنويسي ... حقش را ادا كني ! كردي ؟ «عمريست لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم ! باشد براي روز مبادا ! ...»
قيصر امين پور از ميان ما رفت ! كوتاه و ساده و رسا ! لابد همه ي جماعت ادبي يا ادبي نما مثل من در كار نوشتن چند خطي هستند كه محتواي تمامش بشود اينكه «ما هم بله ! » و لابد كتاب هايش كمياب مي شود و دوستانش مشهور و ... يادواره ي شعر هم بد نيست !
به هر حال به قول خودش :
خاموش مي شويم و فراموش مي شويم
ما را اگر كه وسوسه در سر زبودن است !
از اين بابت خيالم راحت است ! چون بودن بعضي آدمها ، فراتر از يك حضور مادي ست ! فقط بايد حسرت اشعاري را بخوريم كه با خود برد ، بي آنكه برايمان بخواند ! اما يادم باشد اگر كسي انكارش كرد بگويم :
گواهي بخواهيد اينك گواه
همين زخم هايي كه نشمرده ايم
دلي سر بلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم !
و خواست بداند زير كدام علم سينه مي زد زمزمه كنم :
نه از كفر و نه از دين مي نويسم
نه از مهر و نه از كين مي نويسم
دلم خونست ، مي داني برادر!
دلم خونست و از اين مي نويسم ...
به رسم همه كساني كه نبودنشان ما را ياد بودنشان مي اندازد ! با كمال شرمندگي بايد اولين نوشته چراگاه براي قيصر امين پور سوگ سرودش باشد ...
به قول بهمني :
باز تكراري اين گونه كه رسم من وتوست
نوشدارويي از آن دست كه مي داني بود !

توضیحات :

دكلمه دو شعر از قيصر با صداي خودش را از اينجا گوش كنيد!

نوشدارو ها ( 6 )

شعر

بن بست است

امين تاجور

بن بست است 

پايان ره شما و ما بن بست است
جز راه خدا دگر نيا بن بست است
هر در که زدم کسي مرا راه نداد
اين جاده و راهها چرا بن بست است؟
هر شب به خيابان زدم و ديدم در
اين شهر تمام کوچه ها بن بست است!
هر ره که تو گويي همه را مي دانم
حتي ره پر فيض دعا بن بست است 
يک عمر به هر کس که رسيدم گفتم: 
اين راه مقابل شما بن بست است 
چون عشق خدا در دلتان جاري نيست
 تسبيح و سجود و ربنا بن بست است
 گيرم برسي به کعبه اي اعرابي! 
اين راه به درگه خدا بن بست است 
در لحظه خودکشي صدايي آمد: 
اي مردک ديوانه!کجا؟...بن بست است!
 ما در ره غير حق بلاها ديديم 
فهميد خدا ره بلا بن بست است؟ 
يک عمر فقط رهم به ديوار رسيد 
ديوار مزين شده با :«بن بست است!» 
در هر قدمي ز سايه ام مي پرسم: 
اين جادهء خسته باز يا بن بست است؟
 بر هر افقي که چشم مي اندازم 
از شش جهتم مسيرها بن بست است
 آنقدر بدم که صبح و ظهر و عصرم
 تا آخر مغرب و عشا بن بست است...

توضیحات :مطلب بالا در اردیبهشت ماه 1384 در چراگاه منتشر شده بود ! كه به دليل گذشت زمان تقريبا زياد بازخواني آن خالي از لطف نيست .
هر چند ممكن است تعداد زيادي از چراگاهي ها براي اولين بار اين مطلب را بخوانند .
بیا توبن بست نیست... ( 3 )

خارج از دستور

نوستالژی بادکنکی

جعفر بهروان

نوستالژی بادکنکی 

اون وقتا (سالای 69 -70 ) یکی از دلخوشی های یه بچه دبستانی _از نوع خودمون البته_علاوه بر کارتونای تلویزیون اونم روزی یه ساعت که مفیدش به نیم ساعت هم نمی رسید! جمع کردن عکس بود. یک سرگرمی سالم و محبوب!از برچسبای بروس لی واستالونه(راکی و رامبو) شروع شد تا کم کم دست فروش نزدیک مدرسه مون سورپریزمون کرد!با یک تیردونشون!!!هم آدامس هم عکس!آدامسای بزرگ و سفتی که یکیش واسه درآوردن پدر فک کافی بود!بماند که چارتا چارتا می چپوندی تو دهنت و باد می کردی و بادکنکش می شد اندازه ی کله ات و یه از خدا بی خبر پیدا می شد و با دشو خالی می کردو تو تا یه ربع آدامسارو از صورتت پاک می کردی! سری اولش به اسم TURBOاومده بود که توش عکس ماشین داشت!بعدتر FINAL 90وCIN CIN وCHAMPION اومدن که طرفدار بیشتری پیدا کردن چون می شد عکس فوتبالیستای محبوب و غیر محبوبمونو توش پیدا کنیم!به اون عکسا می گفتیم پوست آدامس !درکنار این تفریح سالم یه بازی ناسالم!!!!اختراع شد به اسم پوست بازی!!!که به نوعی تمرین قماربازی بود !قاعده ی بازی این بودکه دوطرف هرکدوم یک یا چندتا از پوستاشونو می ذاشتن روی کف زمین .جوری که پشتش که سفید بود بالا باشه بعد به نوبت با کف دست می کوبیدن روش اگه عکس برمی گشت طرف برنده بودو پوستای اون یکی رو هم که کاشته بود جمع می کرد!با اون پوستاخیلی چیزارو تجربه کردیم!اینکه همیشه اوضاع جوری نیست که تو می خوای !قرار نیست همیشه بخش عمده ای از پول توجیبیتو تو مشتت بگیری بری تو مغازه و با عکس موردنظرت بیای بیرون!و یا اگه صبح با هزار مکافات پوستاتو با خودت اوردی مدرسه و نذاشتی که معلم و ناظم ببینه!ظهر همه رو سر یک ریسک(حماقت) مجبور شدی دو دستی تقدیم فلانی کنی!و یا اینکه اگه بابای تو هم مثل بابای مهرداد اختراعی پولدار بود می تونست برات یه بسته ی سیصدتایی فینال بخره که بابت اینکه پولی که می تونستی باهاش کیک بخری و بخوری رو دادی واسه آدامسی که عکس توش تکراری ِ خودتو سرزنش نکنی!یادمی گرفتی که با همه ی ادعای لیلاج بودنت ممکنه یهو به باخت بشینی و هرچی داری ببازی! ... ظاهرا سر درد و دل باز شده چون این چندجمله ی آخر هیچ ربطی به پوست آدامس نداره !بگذریم هنوزم بعد این همه سال یاد عکس فوتبالیستای اونموقع به همراه بوی خوبی که هنوز دارن کافیه که برت گردونه به گذشته!

توضیحات :

تشکر ویژه از مسعود که آدم چیز نگه داریه و پوستاشو نگه داشته !وگرنه نمی شد عکس اصل جنسو بذاریم اون بالا!

نظرات   شما ( 35 )

رسانه

ساکن آپارتمان 221Bخیابان بیکر

جعفر بهروان

ساکن آپارتمان 221Bخیابان بیکر 

بدون شک شاهکار سرآرتور کانن دویل ,شرلوک هلمز,یکی از بهترین نمونه های اقتباس سینمایی از ادبیات داستانیه.کارآگاه تیزبین و با هوشی که خیلی بیشتر از خالقش معروف شد!
طبق آمار بیش از 211 فیلم از ماجراهای هلمز ساخته شده و 71 بازیگر در غالب هلمز نقش آفرینی کردن!تلویزیون گرانادا در دردهه ی 1980 یه مجموعه از داستان های هلمز رو ساخت که نقش شرلوک به جرمی برت و همچنین نقش دکتر واتسون که اگه نوشته های اون نبود هیچوقت چیزی از هلمز باقی نمی موند به ادوارد هاردویک واگذار شد.به گواه شواهد برت بهترین هلمز تاریخ سینماست و بسیار شبیه به اون چیزیه که سرآرتور در توصیف هلمز نوشته هم از نظر شخصیتی و هم از نظر ظاهر!
این مجموعه  در سه سری از سیمای ما هم پخش شد.در سری اول و سوم بهرام زند و در سری دوم جلال مقامی به جای هلمز حرف زدن!علیرغم احترامی که برای جلال مقامی قائلم باید بگم همونطور که جرمی برت همون چیزی بودکه باید باشه صدای بهرام زند و فراز و فرودهای حرف زدنش هم همون چیزی بود که باید باشه تاحدی که شاید بشه گفت لذتی که ما از این هلمز بردیم اگربیشتر از خود اینگلیسی زبونانبوده باشه کمترنیست!
ایرج رضایی و پرویز ربیعی هم به جای دکتر واتسون حرف زدن !که شباهت صدای پرویز ربیعی به چهره ی ادوارد هاردویک بیشتر بود!
به هرترتیب قرار گرفتن سه عنصر مطلوب ومحبوب در کنار هم یعنی ادبیات کارآگاهی به همراه بازی جرمی برت و صدای بهرام زند انگیزه ی نوشتن این چند خط شد!

توضیحات :

-از Basil Rathbone هم به عنوان دیگر شرلوک هلمز برتر سینما یاد می کنند!
-اگه عمری باقی باشه در مورد هنر-صنعت دوبلاژ فیلم در ایران بیشتر می نویسیم!

نظرات   شما ( 7 )

نوعي نگاه

می تونه واقعی باشه!

جعفر بهروان

می تونه واقعی باشه! 

مرداد 62
داغی ِگلوله تنشو داغ کرد!...مردباسیبیلای پر پشت و صورت آفتاب سوخته اسلحه به دست بالای سرش وایستاده بودوستاره های روی شونه هاش زیر نور آفتاب برق می زد.دوباره شلیک کرد...چشماش دیگه چیزی ندید.عکس مرضیه که رامین رو بغل کرده بود تنها تصویری بودکه توی ذهنش مونده بود.تنش دیگه داغ نبود!
آبان 86 حرم مطهر امام رضا(ع)-صحن آزادی
_"رامین جان!مادر! این بنده خدا غریب ِ ببین کجارو می خواد!"
مرد دشداشه ی سفید تنش بود.سیبیلای پرپشت و صورت آفتاب سوخته ای داشت وفارسی رو با لهجه ی عربی حرف می زد.ازرامین که لب حوض وضو می گرفت پرسید:"مهمانخانه ی ستاره.خیابان شیرازی !ازکجا باید بریم؟"

توضیحات :

تقدیم به همه ی اونایی که از اون فرصت 8 ساله استفاده کردن و جَستن!وهمچنین به خانواده هاشون!

نظرات   شما ( 7 )

معرفي كتاب

مجموعة مقالات در نقدومعرفی آثار مسعودکیمیایی

جعفر بهروان

مجموعة مقالات در نقدومعرفی آثار مسعودکیمیایی 

همونطور که از عنوانش برمیاد کتاب شامل مقاله ها.بحثها ومصاحبه هایی ِ که از ابتدای کار کیمیایی تا بعد از دندان مار.درنقد و معرفی سینمای کیمیایی نوشته شده.نکته ی مهم و جالب این که گزینشی صورت نگرفته و همه ی نظرات اعم از مخالف و موافق توی کتاب چاپ شده و نکته ی جالب تراسامی کسانی ِ که اسمشون تو فهرست نویسنده های مقاله ها اومده امثال:هوشنگ گلشیری.ابراهیم گلستان.هوشنگ کاووسی. محمدعلی سپانلو.محمود دولت آبادی.پرویز دوایی.جمشیدارجمند .خسرودهقان.شهرام جعفری نژاد.نوشابه امیری . بهار ایرانی. ابوالحسن داودی و... و مسلمآ جواد طوسی . هرچند بعضی از اینا اون روزها به معروفیت این روزها نبودن! ولی دیدن این اسما این امیدو به آدم می ده که چه در رد و چه در قبول سینمای کیمیایی مقاله های استخوون داری رو می خونه! 
گفتگوی گلشیری وقوکاسیان و ارجمندوسپانلوتحت عنوان"یک بگومگوی دوستانه"به همراه فصلی از سناریوی فیلمهای قیصر .گوزنها.غزل.خط قرمز.سرب .دندان مار.گروهبان و همچنین فهرست جوایزی که فیلمهای کیمیایی ازابتداتا بعد از فیلم سرب در جشنواره های مختلف گرفته هم توکتاب اورده شده.
چاپ اول کتاب 64 بوده و دومش 69 ,توسط انتشارات آگاه, که تو چاپ دوم چند مقاله به کتاب اضافه شده .این که بازهم تجدید چاپ شده باشه و یا بشه راحت تو ویترین کتابفروشی ها پیداش کرد رو مطمئن نیستم!و از نظر منطقی چاپ مجدد کتاب به همین شکل کاردرستی نیست چون بعد از دندان مار کیمیایی کلی فیلم دیگه ساخته !خوندن این کتاب برای اونایی که به سینما.نقدسینمایی و به طور مشخص سینمای کیمیایی علاقه دارن خالی ازلطف نیست.

نظرات شما ( 13 )

داستان

شقایق

مجتبی جعفري

شقایق 

(1)
در باز شد . پدر آمد توی اتاق . سیگار از دستش افتاد . کبریت را گذاشت روی میز . پدر سیگار را برداشت و رفت .
(2) 
در باز شد . پدر آمد توی اتاق . سیگار از دستش افتاد . کبریت روی میز بود . گوشه گل قالی سوخته بود . پدر سیگار را برداشت و کف دستش خاموش کرد و رفت

(3)
 
در باز شد . پدر آمد توی اتاق . سیگار از دستش افتاد . کبریت روی میز بود . دود اتاق را پر کرده بود . گلهای قالی سوخته بودند . پدر رفت . شقایق سیگار را برداشت
.

نظرات شما ( 3 )

ديوار نوشته

سهراب سپهری

نويسنده مهمان

سهراب سپهری 

دوست جوانم، نامه ات را خواندم. حالم را پرسیده ای: «روزگارم بد نیست». با مادرم و رعنا، اینجا در باغ بهشت ساکنم. گاه که اناری دانه میکنم، «میپرد در چشمم آب انار، اشک میریزم، مادرم میخندد، رعنا هم». خوشحالم که شعرهایم را خوانده ای. من همیشه فکر میکردم«حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود» اما اینکه میگوئی بعضی هاشان را فقط خودم میفهمم شاید چون «اندیشه کاهی بود، در آخور ما کردند»!
نوشته ای که میخواهی درد دل کنی. کار خوبی کردی: «انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود.» نامه ات امکانی فراهم کرد تا من هم حرفهایم را بزنم.
خوب بیاد ندارم چه شد که به شعر نو رو آوردم: «هرچه فکر میکنم یادم نمیآید، کدامین باد بی پروا، دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد» اما «هستیش در من ریشه داشت»، «و عشق، تنها عشق، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن»، وقتی که «جرقه های محال از وجود بر میخاست.»
از آنچه بر شعر امروز رفته بخوبی آگاهم و به خود نهیب میزنم: «آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟» انگار «با مشتی کابوس همسفر شده ام.» هربار که به شعر امروز اندیشیدم: «تصویری شکست، خیالی از هم گسیخت» و «همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.» به خود گفتم انگار «سیب باغ تو را پنجه دیوی می رباید.» حالا دیگر:«چه خیالی، چه خیالی... میدانم، پرده ام بیجان است، خوب میدانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.»
نامه ات را دوباره و چندباره خواندم و «خوب که گوش دادم، صدای گریه میآمد» مثل اینست که «اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازکدل» و انگار «بی اشک، چشمان تو ناتمام است.» حالا که دیگر نیستم، «من هیچم، پیچک خوابی، بر نرده اندوه تو می پیچم.» بله، خوب یادم هست که گفته بودم: «شاعران وارث آب و خرد و روشنیند» اما، هم گفته بودم: «پشت دریاها شهریست، قایقی باید ساخت.» از اینهمه، «دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است»، «و چنان بیتابم، که دلم میخواهد، بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.» و تو، دوست ناشناسم، «تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن، و بگو ماهیها، حوضشان بی آب است.» کلام پر توانت را به خدمت بگیر و «از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لبها.»
با اینهمه، من هنوز معجزه ای را انتظار میکشم، که:«آدمیزاد طومار طولانی انتظار است.» راستی:
«در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد
یک دهان مشجر
از سفرهای خوب حرف خواهد زد؟»

توضیحات :متن بالا کامنت یکی از خوانندگان چراگاهِ! که به نام سهراب سپهری برای پست قبلی نوشته شده!
نظرات   شما ( 22 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3