نوعي نگاه

سوء تعبير

مسعود اردكاني

سوء تعبير 

هشت نه سالت بيشتر نيست ، درست همون سني که هر بچه اي بي خيال همه چيز و همه کس سر گرم بازي و جست خيزه ، همون حال و هواي گرم و عرق کرده بعد از گرگم به هوا ؛ اما انگار حال و هواي تو يه کمي فرق داره ؛ انگار موقع خاله بازي بيش از حد مامان يا بابا بودن رو جدي گرفتي ، انگار وقتي وسط حياط دخترا روبروي پسرا وايستادن و دارن کل کل مي کنن ؛ " ... پسرا شيرن مثه شمشيرن ... دخترا موشن مثه خرگوشن ... " ؛ دوست داري بري دست طرفت رو بگيري و با هم گوشه حياط زير سايه بشينين ... . آخه خيلي دوسش داري ... خيلي خيلي ... آره عاشقش شدي ؛ البته اگه درستون به " عين " رسيده باشه  .
 سيزده چارده ساله که مي شي هزار جور قصه براي زندگيت داري که توي همش اون نقش اوله ، به جاي ترانه Dj X گوش دادن شعر حافظ و مولوي مي خوني و ... . 
يه روز مي شنوي که پسر همسايه عاشق يه دختر دبيرستاني شده و با هم ميرن کافي شاپ ، کم کم مي بيني توي دنيا انگاري همه عاشقن ... ولي باز يه جاي کار مي لنگه اينا چيزايي درباره معشوق شون ( که ديگه اسمش مِترس و شاتسي شده ) مي گن که اصلا" توي مخت فرو نميره ، بعد کم کم حساب دستت مياد ... اونقدر سرت مياد تو حساب که وقتي ازت مي پرسن " تا حالا عاشق شدي ؟!! " ، بدون يه لحظه مکث و ترديد مي گي : " نه بابا به نظر من اين حرفا همش چرنده ..! مال تو شعر و اينجور چيزاس ... ".
                                         xxx
 دو سه ساله که کتاباشو مي خونم ... از روزي که يه پاراگراف از نوشته هاش رو از سر اجبار توي نوبت دندون پزشکي خوندم بدجوري شيفته اش شدم ، افتادم دنبال کتاباش ، اما بعضي از کتابفروشي ها حتي اسمشو نشنيدن ، اونايي هم که شنيدن يه جوري چپ چپ نگاهت مي کنن که انگار ... ، بالاخره پيدا کردم هر چند فروشنده مي گفت : " اگه تو اين تيپ کار مي خواي چرا ... رو نمي بري ؟ " ؛ يکي يکي از زير سنگ کتاباشو پيدا کردم و به جاي خوندن جمله ها رو مي جويدم . 
انگار آقا رو فرستادن تا حرفاي نگفته و نگفتني مارو کتاب کنه ! . دو سه هفته پيش يکي از بچه ها سراغ کتاباشو مي گرفت يه جوري ازش تعريف مي کرد که توي دلم گفتم : " تو هم بله ؟!! " اما نه توي همين سه هفته هر چي آدم روشنفکر و تحصيل کرده ديدم همه شون درباره اون حرف مي زنن ، ديروز يکي از اون دو آتيشه ها که توي يه ماه اخير همه کتاباش رو خونده بود مي گفت : " تا حالا ازش چيزي خوندي ؟ " . گفتم : " نه از اين جور آدما خوشم نمياد ، يه پاراگراف از نوشته هاشو توي روزنامه خوندم حالم به هم خورد ... " .
                                        xxx
 ... هنوز سال 76 نشده که 20 - 30 ميليون آدم با همديگه سر از تخم در بيارن ؛ اما تو توي خيالت دنبال آزادي مي گردي ، با خودت فکر مي کني اگه به جاي اينکه دو تا تمدن به جون هم بيفتن و همديگه رو تيکه تيکه کنن مي شد مثه آدم با هم بحث مي کردن و حرف حساب مي زدن چي مي شد ؟ ( کاري هم به هانتينگتون و ... نداري ) . 
بالاخره سال 76 شد دم دماي خرداد 20 ميليون آدم همه با هم آزادي خواه شدن و بيست پلاکارد گفتگو چسبيد به در و ديوار شهر . حالت بد شده تصميم گرفتي دور آزادي و گفتگو و ... رو خيط بکشي اصلا دموکراسي و انتخابات واين بساطا تحريم !! . نشستي گوشه اتاقت که در باز مي شه و بيست ميليون آدم که همه شون همه چيزو تحريم کردن ميان تو !! ... تصميم مي گيري بري بميري ! .
                                         xxx
 خيلي فکر کردم راهش مرگه ، آره مردن خيلي چيزا رو عوض مي کنه ، هر طوري به قضيه نگاه مي کردم مي ديدم بايد بميرم ! کاشکي مي شد بخوابم صبح بلند شم ببينم مردم ... . نه به اين چيزا کار درست نمي شه راهش خودکشيه ! آره تنها راه باقي مونده . 
کشوي ميزو باز کردم و شيشه اي که از قبل تدارک ديده بودم بيرون آوردم ؛ يه جور سم ِ که در عرض يک دقيقه کارت رو مي سازه در شيشه رو باز کردم که اومد تو ، گفتم : " اينجا چيکار مي کني ؟ " گفت تصميم داره خودشو بکشه اومده تا از سم من به طور مشترک استفاده کنيم . ديشب باباش سيماي گيتارش رو با سيم چين قطع کرده بود دستش هم بدجوري زخم شده بود . سعي کردم منصرفش کنم ولي نشد . شيشه سم رو گذاشتم روي ميز ... الانم سرحال و قبراق دارم واسه 99 سالگي ام نقشه مي کشم .

توضیحات :مطلب بالا در خرداد ماه 1384 در چراگاه منتشر شده بود ! كه به دليل گذشت زمان تقريبا زياد بازخواني آن خالي از لطف نيست .
هر چند ممكن است تعداد زيادي از چراگاهي ها براي اولين بار اين مطلب را بخوانند .
که ببیند مرا ، چنان که منم ؟ ( 8 )

شعر

چه فرخنده شبی...

مسعود اردكاني

چه فرخنده شبی... 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند  
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند 
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند  
باده از جام تجلی صفاتم دادند 
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی  
آن شب قدر که این تازه براتم دادند 
بعد از این روی من و آینه وصف جمال  
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند 
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد  
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند 
این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد  
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند 
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود  
که ز بند غم ایام نجاتم دادند  
                                              (( خواجه ی شیراز))

اجر صبریست... ( 5 )

نوعي نگاه

برسد به دست آقای سپهری

جعفر بهروان

برسد به دست آقای سپهری 

سلام آقای سپهری!نمی دانم می شود از آنها که مثل شما مرحوم شده اند حالشان را پرسید یا نه؟ولی امیدوارم حالتان خوب باشد! و نمی دانم از کجا شروع کنم آخِر نامه نوشتن به شماها سخت است! به قول خودتان"ای شروع لطیف!جای الفاظ مجذوب,خالی!"خداشمارابیامرزد که این همه شعر خوب را برای ماگفته اید.شما مرا نمی شناسید اما من شعرهایتان را بارها خوانده ام و بعضی از شعرهای شمارا هم حفظ کرده ام هرچند بعضی هایش را نفهمیده ام .وفکر می کنم غیر از خودتان کس دیگری هم نفهمیده!راستش غرض از مزاحمت و نوشتن این کاغذ این بود که کمی با شما درددل کنم. بعد از رفتن شما اینجا خیلی ها سعی می کنندمثل شما چیز بنویسند. فکر می کنند اگر کلمات نامربوط را کنار هم بچسبانند شعر نو و یا بدتر از آن شعر سپید گفته اند. دروغ چرا عده ی قلیلی از پس انجام این مهم برآمده اند ولی در عوض عده ی کثیری همچنان بر این کار بیهوده پافشاری می کنند!خدا شما و آقای یوشیج وباقی بزرگان را بیامرزدبه شما و ایشان برنخورد!شماها که بلد بودید شعر موزون و مقفا نیز بگویید!ولی این روزها اینجا بعضی ها حتی از پس سرایش شعر موزون برای کودکان آن هم کاملا کوششی برنمی آیند !آنوقت با ردیف کردن کلمات بی ربط نام خود را شاعر نهاده اند و نام دستپختشان را شعر!
یک روز به یکیشان گفتم حالا این شعر شما چه معنی می دهد؟!؟نگاه عاقل اندر سفیهی برمن انداخت نیشخندی زد و گفت:اگر بخواهم برایت توضیح دهم بایستی "بیوگرافی"!!! خودم را برایت شرح دهم!و من طبق معمول با هزار سوال در ذهن در خلوت تنهایی خود چپیدم و شعر شما را زمزمه کردم همانی را که گفته اید:وسیع باش و تنها و سربه زیر و سخت!. این روزها همه شاعر شده اند !مثل پاسبانهای دوران فوت ابوی شما!از اَره و اوُره گرفته تاشمسی کوره!ببخشید اینگونه می نویسم!کاش یک کم ازآن خرده ی هوش و یا سرسوزن ذوق شما را اینها داشتند!آخِرمگر شما نگفته اید که:"شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند"؟!؟پس چه شد؟!؟
بگذریم به قول مولانا"یک سینه سخن دارم"امابیش از این روح لطیفتان را آزرده نمی کنم!باقی بقای شاعران !خدانگهدار!

فتح یک قرن به دست یک شعر ( 17 )

نوعي نگاه

به خاطر یک مشت ریال

مجتبی جعفري

به خاطر یک مشت ریال 

ظهر تابستان ، چند سال پیش . از له شدن سایه اش زیر پایش فهمید خورشید وسط آسمان بالای سرش است . لبه کلاهش را داد بالا و نوک درخت بلندی را که جمعیت زیر سایه اش از چشم خورشید پنهان بودند را دید ، 40یا 50 نفر .
سایه ای بزرگ مثل فرش روی زمین و نعل اسبی روی آن و دهانه آویزان بین پاهایش . پاشنه تخم مرغی ، نوک تیز ، قیصری . شلواری قهوه ای روشن و چرمی . کمر بند قهوه ای پهن ، لباس سفید ، زرد شده ازکثافت و چند لکه سیاه و تکه پاره
.
صلیب روی سپری سینه و آویزان از زنجیری و زنجیرآویزان گوشه خال کوبی روی برآمدگی عضلات بازو . بغض ورم کرده گلو و مرهم حلقه طناب و ته ریشی همراه سبیلی چنگیزی ، از دو طرف آویزان و ایستاده روی حالت فک از بهم فشردن دندانها . دلهره یا اشک چشمی آبی و نصف ابرو ، خطوط موازی و گاه همگرا یا واگرای پیشانی ، محل مهر قسمت ، توجیه کاستی هامان و فرق وسط موهای لخت بور
.
طناب چاق ، چند گره ، رژیم طناب و لاغری دراز تا شاخه قطور درخت و برگ و شاخه و چشمک خورشید از لابه لای آنها و جایی که چشم تار می بیند
.
تپ ، صدای ضربه دست مردی به پشت اسب ، محکم ، همزمان صدای شلیک گلوله ، " دینگ دینگ
"
پیامهای بازرگانی میان برنامه!

نظرات  شما ( 12 )

نوعي نگاه

یک رکعت صادقانه

جعفر بهروان

یک رکعت صادقانه 

سعی می کنم 2 دقیقه حواسم را جمع کنم قربة الی الله!(مگرمی توانم؟!؟) الله اکبر!
به نام خداوندبخشنده ی مهربان ۩سپاس پروردگاری راکه به حق خداوند هردوجهان و جهانیان است۩می بخشد و مهربان است اما جبارو قهار نیز هست!۩صاحب روزیست که باریکتر از مورا از ماست می کشندروزی که بابت کارهایم بایستی جواب پس بدهم خودش آنروز کمکم کند!۩درواقع قرار بوده فقط از تو کمک بگیریم وتورا بپرستیم!ولی وقتی تورانمی بینیم!!!از اطرافیانمان!از اقای مصطفوی مدیر کل... گرفته!تا تقی اقاسوپر سرکوچه مان!کمک می خواهیم و اگر پایش بیوفتد اورا پرستش نیز می کنیم!۩خدایا قیقاج رفته ایم یک عمر خودت کمکمان کن!وگرنه ماکه راه مستقیم برو نیستیم!مارا هدایت کن به راه آنهایی که یک آن مانند انها بودن حسرت یک عمرمان شده است!و خودت برده ایشان آن بالای سفره نشانده ای! آخ که چه کیفی می کنند!!!نه راه آنهایی که مثل من واجب الغضبند و راه را می دانند و خودشان را به راه دیگر مشغول کرده اند!۩
به نام خداوند بخشنده ی مهربان۩بگو خداوند یکی است و واحد!از اول عمر هی گفتم خدایم یکیست!تا آخرش هم می گویم!اما واقعا خدایم یکیست!؟!پس اینها که چشم امیدبه کرمشان بسته ام!!!کی اند؟ همین چندروز پیش آن بابایی که گفت فردا بیا دفترم ببینم چه کاری می توانم برایت بکنم!آنقدر خوشحالم کرد که اگر پایش میوفتاد دو رکعت نماز رو به او می خواندم: قربة آن آقا!۩خدایی که تصور می کنم به همین کله معلق زدن من نیاز فوری فوتی دارد!واگرنماز نخوانم چیزی ازش کم می شود!به همین خاطرکله ی صبح خمیازه کشان وردی می خوانم و سریع میخزم زیر لحاف تا با خیال اسوده از اینکه نیاز خدارابرطرف کردم خوابم را ادامه دهم!۩ نه فرزند کسیست و نه فرزندی میاورد اما خلق می کند!من را ! ابن ملجم را!محمد(ص)را!حاج آقا رضا را!ورعنا را !(نه!سر نماز خوب نیست یاد رعنابیوفتم!وگرنه باقی نمازم را به یاد طره ی موی رعنا می خوانم و به قصدقربت!)۩همه آنهایی را که کمکم می کنندومنت همه شان بر گردنم است می بینم ولی اورانه!به همین خاطر اعتراف می کنم که هیچ مثل و همتایی ندارد۩
...

سبحان ربی العظیم و بحمده ( 20 )

داستان

سگ همسایه

مجتبی جعفري

سگ همسایه 

(1)
سگ همسایه مان باز صبح امروز وق وق کرد . او بیشتر روز ها وق وق می کند . او بیشتر وقت های روز و شب وق وق می کند . سگ همسایه مان همیشه وق وق می کند . همسایه مان امروز به بچه هایش گفت " پدر سگ "
(2)
سگ همسایه مان دیشب وق وق نکرد . سگ همسایه مان امروز صبح وق وق نکرد .سگ همسایه مان امروز ظهر وق وق نکرد . سگ همسایه مان چند روز است که وق وق نمی کند . فکر می کردم شاید به سگ همسایه مان پوز بند زده باشند که یاد همسایه مان افتادم " با دهان پر نباید حرف زد " .
(3) 
از سفر که برگشتم انگار سگ همسایه مان دیگر وق وق نمی کرد . مثل اینکه چند هفته ای شده که صدای وق وق سگ همسایه مان نیامده است . خواستم بروم سراغ سگ همسایه مان که دعوت نامه مراسم ترحیم همسایه مان را دیدم .

نظرات شما ( 16 )

رسانه

نمادشناسی سیروس مقدم

جعفر بهروان

نمادشناسی سیروس مقدم 

همه جاتاریک است.در پس زمینه دود زیادی از یه جایی درمیاید .شایدهم مه باشد!مهم آن است که در بیاید از کجایش مهم نیست!یک نوار باریک نور که منبع این هم مهم نیست چشمانش را روشن و نمایان می کند!نترسید دراکولا نیست!سیروس مقدم است که شاید دوست داشته اسمش امجدالدوله مستوفی الممالک!!! باشد!چرا که اگر اشتباه نکنم یکی از دغدغه هایش برای سریال سازی پیدا کردن اسم پرطمطراق و فاخر برای شخصیتهایش است!واگر اغراق نکرده باشم حتمااول اسم انتخاب می کند بعد برای اسمها داستان جور می کند!حمید بنان . خانم دکتر بردیا.جودت.طاها پژوهان و... .
نمی دانم چه قراردادی دارد این آقا با "سیما" که حالا حالا باید بسازد و ما بسوزیم!   "به سوی افتخار "ش که عاری از هر هنری بود کافی بود که اگر آدم دلسوزوعاقلی پیدامی شد!فعالیت این آقا را محدود و نظارت کند! 
حکایت سیروس خان مقدم و نور صحنه حکایت "جن و بسم الله"است!اگر دونفر پای سفره مشغول چیز خوردنند و درتاریکی نشسته اند می گوییم یا می خواهند انرژی را بهینه مصرف کنند یا می خواهند شاعرانه چیز بخورند!و یا... ولی وقتی در بیمارستان و از آن بدتر در اتاق عمل چنان ظلماتی ست که چشم چشم را نمی بیند تکلیف چیست؟ یحتمل در شاهکارهای آتی این آقا در اتاق عمل از یه جایی دود هم بیرون میاید!
از یک زمانی به بعد با دیدن کارهای ایشان خیالمان راحت شد که حرفی برای گفتن ندارند!و فقط مسئول خرج کردن بخشی از بودجه ی اختصاص داده شده به سریال سازی در سیما هستند!شخصیتهای اغراق شده!  "بدمن" هایی که از فرط سیاهی به زغال می زنند!کدهای بی نهایت تابلو و اذیت کننده(به عنوان نمونه صحنه ی مسخره ی ضیافت شام در "پلیس جوان" که از مدعوین با گوشت مار و باقی حیوانات حال به هم زن پذیرایی می شد و یا مسخره تر !تابلوی نقاشی که در دو سه سریال در اتاق "بدمن"ها نصب شده بودو صحنه ی خورده شدن ماهیهای کوچک به وسیله یک ماهی بزرگ در آن تصویر شده بود!) نور پردازی منحصر بفرد!!! طریقه ی بستن کادرهای دوربین! استفاده ی هوشمندانه از هنروران! (در صحنه ای از پلیس جوان سیاهی لشکرها در پس زمینه بدون توجه به قاب دوربین قبل از اینکه از کادر خارج شوند دور می زدند و برخلاف جهت قبل حرکت می کردند!...)بازهای تصنعی !وگهگاه هندی!!! ... همه و همه امضای هنری کسی ست که فعالیت سینماییش را از دستیار کارگردانی و طراحی صحنه و لباس سریال"دائی جان ناپلئون" آغاز کرده!!!

توضیحات :

روزی نیم ساعت به اغماء بردن ملت بعدازافطار!بهانه ی نوشتن این مطلب شد!هرچند به ظاهر با سریالی" معناگرا" روبه روییم! 

نظرات   شما ( 32 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3