داستان

استعفا نامه

مجتبی جعفري

استعفا نامه 

گرماي خورشيد به زور از لابه لاي پرده هاي عمود به زمين که پنجره را راه راه کرده بودند ، آمده بود توي اتاقي که سردي را ياد آدم مي اندازد و نورش از حلقه نقره اي که گوشي را نگه داشته بود به در و ديوار مي خورد . 
" خدا حافظ ... " ، تنها صدايي که توي اتاق بود و پشت سرش زوزه ي گوشي و صداي رفتنش توي بغل تلفن بود . سنگيني خطهاي دفتر قسمت مرد ، ابروهايش را از کمر شکسته بود . نگاهش هنوز زير کرکره ي پلکهايش به طرف کاغذ روي ميز مانده بود که بين سايه هاي عمود پرده ، نعش خودکاري دراز به دراز روي آن افتاده بود . اسلحه اش را که بست ، کتش سر انگشتش گير کرده بود .
 حالا صداي کفشهايش موسيقي متن کاغذ روي ميزش شده بود ... 
بسمه تعالي 
استعفاء نامه 
اينجانب سروان فرهاد سهرابي فرزند فريدون به شماره شناسنامه ... صادره از ايرانشهر ... .
 دستش از آستين کتش بيرون آمد ، در راهرو را باز کرد . پايش را پايين گذاشت در را بست جلوي گاراژ از ماشين پياده شده بود . از جلوي ديوار گوشتي جلوي در رد شد و کارتش را بالا برد تا براي چند ثانيه هم که شده ، چشمهاي گرسنه سرباز جلوي در را که مثل کفتار بوي لاشه غيرت آدمها را حس کرده بود از توي توبره لنگ پاچه مردم در بياورد . هنوز دست سرباز بيخ گوشش نرسيده بود که صداي پاي مرد تمام شد. سروان مثل عکس توي قاب چهارچوب در بود که دستهاي ستوان مثل چوب خشک شد و چسبيد به پهلويش و همانطور که گردنش غاز مي کشيد ، " تق " ، پاهايش را کوبيد به هم . 
" خب " سروان گفت و ستوان حرفهايش را از توي حجم ريشهايش چسباند به ته حرف سروان : " قربان ، هيچي پيدا نکرديم " . 
_ " بگو سرباز جلوي در بياد . " 
سروان دستش را توي جيب کتش کرد و نشست بالاي سر جسد که جاي چاقو روي تنش معلوم بود . " تق " کش دستکش را ول کرده بود . چانه خوني اش را چرخاند . يک پسر شانزده هفده ساله که شايد توي سرماي هوا ، پوست نازک پيشاني اش جمع شده بود و موازي هم بالا آمده بود با سنگيني دستش پلکهاي پسرک را مثل کرکره مغازه پايين کشيد ، تا شايد جلوي بغضي که وجودش را پر کرده بود و داشت از چشمهايش سر مي رفت را بگيرد . دستکش را در آورد و به پيراهنش دستي زد . انگار صداي پچ پچ گروه انگشت نگاري که دنبال رد دست ها مي گشتند ، توي اتاق مانده بود . انگار بوي گند و تعفن نفسش را بند آورده بود . هنوز جوابي براي چشمهايش پيدا نکرده بود که چيز قلنبه اي را حس کرد . دست کرد لاي يقه کتش ، يک تيکه سوراخ شده بود . کاغذي که شايد شصت بار تا خورده بود ... 
" به نام خدا همون خدايي که خواست ما باشيم و بعد نمي دونم ما ولش کرديم يا اون ما رو بي خيال شد وقتي اين رو مي خونين که يا مردم يا کشتنم . خلاصه اينکه مونده پاي استعفام رو مهر و امضا کنه ... "
چشمهايش از روي کاغذ سر مي خورد روي جسد که با صداي پاي ستوان متوجه سرباز شد . گوشه اتاق مثل يک تيکه چوب خشک بود . تازه موهايش جوانه زده بودند . شايد با يکي از همان چاقو هايي که روي تن پسرک نقاشي کرده بودند ، روي دهانش خطي کشيد و به سرباز فهماند جلوتر بيايد . قبل از اينکه جنازه لبخندش روي روي لبهايش بماند ، سربازکه يک دفعه توي جواب نگاه سروان با کوبيدن پاهايش به هم ابراز وجود کرده بود ، دوباره صداي پوتينهايش را توي اتاق ول کرد . 
کاغذ را بالا برد و رفت طرف پنجره اي که رو به صحن گاراژ بود ، تا شايد نکبتي که همه لباسهاي سرباز را پر کرده بود و داشت به لجنش مي کشيد ، را بيرون کند . 
" وقتي ماموراي توي خيابون رو مي بينم يادم ميره يه چيزي مثل اعتماد هم هست ... " لرزش چشمهايش رو به صحن تمام شد ، دستهايش را پشت سرش به جان هم انداخت ، پاهايش را بيشتر کشيد و رفت طرف سرباز که کله اش مماس ريشهاي ستوان بود . 
_ " چطوري ؟! " 
_ " مرسي قربان ، خوبم ." 
چشمهايش را با يک منحني نازک بين لبهايش ، توي چشمهاي سرباز قفل کرد . هنوز انتظار سرباز معني نشده بود که دست سروان از صورتش جدا شد. سرباز تا خواست دستش را مرهم رد انگشتهاي سروان کند به چهار ميخ حرفهاي سروان آويزان شده بود : " مرتيکه اُزگل پدرسگ ، از بي غيرتي تو وامثال تو اين افتاده اينجا ، گمشو بيرون ! " 
                                           [] 
زير سايه هاي موازي کرکره ، روي ميز جلوي سروان ، استعفاء نامه ، زير جنازه يک خود کار مانده و از دو روز پيش تا حالا گزارش پزشکي قانوني هم شده است ، همسايه اش . ولي انگار نعش تکراري پسرک روي خطها وکلمه هاي کاغذ را گرفته که حتي جا براي امضاء هم نمانده است .

توضیحات :داستان بالا در خرداد ماه 1384 در چراگاه منتشر شده بود ! كه به دليل گذشت زمان تقريبا زياد بازخواني آن خالي از لطف نيست .
هر چند ممكن است تعداد زيادي از چراگاهي ها براي اولين بار اين داستان را بخوانند .
نظرات شما ( 17 )

شعر

عكسي ز روي ماه تو ...

مسعود اردكاني

عكسي ز روي ماه تو ... 

در شعر ِمن شکوه ِتو تصوير مي شود !
نه ! شعر با حضور تو اکسير مي شود !
انگور واژه ها به خُم ِانتظار ِتو
روزي هزار مرتبه تخمير مي شود
در بيت بيت ِهر غزل و هر ترانه ام
عکسي ز روي ِماه ِتو تکثير مي شود
جاريست درد دوست در اعماق ِشعر من
آخر ، دلم ازاين همه غم سير مي شود؟
اين قصه ي قديمي عشق من و تو هم
کم کم دراين زمانه اساطير مي شود...
□□□
آيا هنوز موقعِ ديدار با تو نيست؟
دارد به ساعتِ دل ِمن دير مي شود

...تا انتظار اينست اسبي زين نخواهد شد ! ( 17 )

نوعي نگاه

سجاده نشيني و مانيفست استاد بهمني

مسعود اردكاني

سجاده نشيني و مانيفست استاد بهمني 

بسمه تعالي
سفر اول (به كسر سين و جزم فاء) -
زاهد بودم ترانه گويم كردي
سرفتنه ي بزم و باده جويم كردي
سجاده نشين با وقاري بودم
بازيچه ي كودكان كويم كردي !
به طور عادي  آستانه ي تحريك من زياد در دسترس نيست ! يعني بايد خيلي عصباني بشم تا فرياد بزنم ! يا خيلي خوشحال بشم كه بگم «هوررراااا ! آخ جون !» و... در مورد بازي هاي وبلاگي هم هميشه دلايلي زيادي داشتم كه بازي نكردن رو به بازي كردن ترجيح بدم ! مثلا همون آستانه تحريك ...(مي شه اين حرفو گذاشت پاي تكبر) اما به هر حال منم آدمم و هر آدمي ممكنه گاف بده يا تحريك بشه ! مخصوصا يكي دو نوشته اي كه طي بازي اخير در مورد «وطن» خوندم محرك خوبي براي من و نوشتن بود و باعث ترك سجاده نشيني شد!
سفر دوم - نمي دونم اگه پاي فروختن خودم يا وطنم يا دين و ايمان و امثال اينا بيافته تا چه قيمتي مي تونم مقاومت كنم !؟ اما در مورد وطن اگر قرار باشه حرفي بزنم و مختصر ومفيد بگم ،اين غزل از محمد علي بهمني لب (به ضم لام) كلام من خواهد بود (تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد؟):
تا گل غربت نروياند بهار از خاك جانم
با خزانت نيز خواهم ساخت خاك بي خزانم
گرچه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم
زير سقف آشنايي هات مي خواهم بمانم
بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري
دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم
در همين ويرانه خواهم ماند و از خاك سياهش
شعرهايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم
گرتو مجذوب كجا آباد دنيايي من اما
جذبه اي دارم كه دنيا را به اينجا مي كشانم
نيستي شاعر ! كه تا معناي حافظ را بداني !
ور نه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم
عقل يا احساس؟حق با چيست ؟- پيش از رفتن- اي خوب
كاش مي شد اين حقيقت را بداني ، يا بدانم
سفر سوم - بازي هاي وبلاگي از آن قسم چيزي هايي ست كه يافتن علت حقيقي شكل گيري آن كاري مشكل است ! مثلا يك بازي صرفا تفنني ! يا يك انداختن همان سنگ معروف ، در همان چاه معروف ، توسط همان آدم معروف ! يا اگر مثل من كمي بدبين باشيد ، نوعي تفريح نا جوانمردانه از جنس تفكر «تفرقه بيانداز وحكومت كن !» يا ...
هر چه هست بازي هايي كه من در اين چند سال ديده ام هيچ وقت منتهي به يك نتيجه گيري حتي اجمالي هم نشده اند و برآيندي از «آنچه بر سر ما مي رود» منتشر يا مطرح نمي شود !
حتما مي دانيد كه «بازي ها» عليرغم ظاهر ساده شان به هيچ وجه شوخي يا بيهوده نيستند ! بلكه در بسياري از روش هاي تحليلي جديد (معمولا روانشناختي) از بازي به عنوان وسيله ي بروز حرف هاي نگفتني يا جنبه هاي پنهان مسائل استفاده مي شود ... ادامه اين بحث از حد سواد و حوصله ي من خارج است .
سفر چهارم - در اينجا همه ي چراگاهي ها (حتي آنهايي كه وبلاگ ندارند) را به «فكر كردن» در مورد وطن و مسائل پيرامون آن دعوت مي كنم ، اگر پا داد چند خطي هم بنويسيد و اگر نوشتيد حتما ما راهم براي خواندنش خبر كنيد

توضیحات :توضيحات : اين فقط نظر شخصي مسعود اردكاني بود ! و ساير نويسندگان چراگاه در رد ، تاييد يا تكميل آن مخيرند !
از ما فرزندان خود ، دلشاد... ( 12 )

نوعي نگاه

ما باده نخورده ایم و مستیم ؟

مجتبی جعفري

ما باده نخورده ایم و مستیم ؟ 

روز ازل که توی دستگاه ساخت و ساز آفرینش بعد از تبدیل نقشه های محاسباتی به اجرایی و طبق نقشه های اجرایی ساخت و ساز آدمها راه افتاد . كه به دلایل اجرایی و مسائل حین اجرا بعضی ها چیزی شدند که الان هستند نه چیزي که قرار بود باشند .
گل هر کی رو اوستا یا خودش درست می کرد یا می داد " فرشته " ها کمی آب و خاک هم می زدن.
این شد و گل مسعود رو توی میکسر ( دستگاه مخلوط کن و تهیه بتن ) درست کردن و وقتی داشتن می ریختن توی قالب مخزن میکسر چپ شد و قالب ترکید و واسه اینکه عالم و آدم گلی نشه سه سوت کاری کردن که این گلها خشک بشه که نمی دونم چه کار کردن .
که احتمالا افزایش تصاعدی مسعود در راستای محور x, y هم به این موضوع ربط داره و خارج از برنامه خلقته . خلاصه مسعود اینی شد که بعضی ها دیدن و بقیه باید تصور کنن .
گل جعفر رو هم ( با اجازه بزرگتر ها ) توی یک استامبولی ( وسیله ابتدایی ساخت مصالح و دم دست اوستا ) تر و تمیز بعد از اینکه چند تا فرغون خاک آوردن درست کردن و چون خالق اون ایام سرش خلوت بود و هنوز امر خطیر نظارت را بر عهده نداشت شروع کرد به نقاشی طرح جعفر و و بعد هم گل رو زد رو چرخ سفالگری و جعفر شد جعفر .
اما موقع ما به قول روشنفکری که تازه دیدمش و هنوز اعصاب چشمم از نور فکرش درد میکنه
نسل ما که " انفجار جمعیت " بوده .احتمالا خالق حال نداشته برای هر کی یه استامبولی گل درست کنه و پرونده محاسباتی ما هم که گیر می داده و خلاصه خالق لای انگشتهاش رو پاک کرده و کشیده به ماله و قالب ما رو گرفته و این شد که ما شدیم مشتبی بلکم مجتبی .
اما نقطه مشترک این موارد بی ربط اینه که به تمامی دلایل فوق چپ شدن میکسر و تر و تمیز بودن زیاد استامبولی و گل لای انگشتها , جهت ضد عفونی شدن کمی الکل به گل ما اضافه شد . ( اخه می دونه چی خلق کرده )
بعد هم که گذاشتن تو کوره و الکل آتش گرفت و کوره رو به گند کشید و نیم پز در آوردن و اما بعد ...
به علت افزایش آلودگی محیط زیست و گرم شدن کره زمین و گشاد شدن سوراخ لایه اوزون , آتش بازی هیروشیما , جنگ داخلی عراق , افزایش آمار طلاق و ازدواج موقت , و یک خورجین از همین منقولات و غیر منقولات این الکل نپرید و درصد آن به صورت تصاعدی زیاد شد تا اونجا که رسید به گوش خواجه و فرمود : " چشم بد دور که بی باده و می مدهوشیم "
و آن شد که جهت جلوگیری از انفجار این موضوع بساط " چراگاه " راه افتاد . در هر حال " ما باده نخورده ایم و مستیم "
و با اجازه مسعود و جعفر به کلیه عزیزان :
" در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد "
آن کسی باخت که در مجلس ما می کم زد

آن کسی باخت... ( 7 )

رسانه

بچه ی خیابون ارک مشهد

جعفر بهروان

بچه ی خیابون ارک مشهد 

((سالهاپیش پسرنوجوانی عاشق بازیگری بود. برادربزرگش یک گروه نمایشی داشت پسرک هرچه از برادر می خواست که اوراهم در نمایشی بازی دهد اما برادرش اورا تحویل نمی گرفت ...پسرنوجوان نقاشی هم می کرد.روزی در خانه,یک پرتره از چهره ی "راکوئل ولش"کشیده بود.می خواست نقاشی اش را رنگ کند.اما همه ی مدادرنگی هایش تمام شده بود.فقط یک مداد قهوه ای نصفه داشت. از برادرش خواست تامدادرنگی هایش را در اختیار اوبگذارد اما برادرش از سر بی حوصله گی گفت: اگر بتوانی با همین یک رنگ این چهره را از کار دربیاوری هنرمندی!پسر نوجوان هیچ حرفی نزد سعی کرد و با سایه روشنهای همان مداد قهوه ای چهره را ازکاردراورد.به برادرش نشان داد و اورا غافلگیر کرد...و بدون اینکه چیزی بگوید برای راهیابی به صحنه خیلی کارهاکرد...  ))  *
نمی شه شیفته ی سینمای "حاتمی کیا" باشی و "سلحشور" و "جمعه" رو نادیده بگیری!هرچند دلایل بیشتری واسه ی علاقه به آقا رضا وجود داره,ولی همین یه مورد به خودی خود کفایت می کنه!
جزچند نقش از یادرفتنی در سینما و علی الخصوص تلویزیون!که می شه دلیلش رو در باقی عوامل_مشخصا کارگردانی_ جستجو کرد,کارنامه ی کیانیان مجموعه ای از نقشهای متنوعه!که در هرکدوم مشخصه هایی از کیانیان دیده می شه اما کیانیانی نیست که قبلا دیدی!به عنوان مثال دو نقشی که در دوفیلم آخر  "فرمان آرا" بازی می کنه از نظرشخصیت شباهت دارن ,ولی این شباهت طوری نیست که بشه گفت این همون کیانیان ِو بی انصافی نیست اگه بگیم همون قدر از هم فاصله دارن که نوع گریمشون!تسلط بر گفتار, لحن و نوع ادای کلمات و درخدمت گرفتن حرکت دستها !در جهت ایفای بهتر نقش از ویژگیهای کارآقا رضاست!
یکی از امتیازای یک بازی سطح بالا,اینه که بی توجه به اندازه و طولش , توی ذهنها بمونه!بازی کیانیان در "سلطان" از همین دستِ.
واما اون چیزی که سلحشور و جمعه رو از بقیه ی بازیهاش متفاوت می کنه!(حداقل برای من)تاثیریه که تقابل وبده بستون در برابر دیگر غول بازیگری سینمای ایران "پرویز پرستویی"می ذاره!صحنه ی درگیری فیزیکی و یا دیالوگای آژانس به همراه صحنه ی مباهله در روبان قرمز نمونه های خوبین از این تقابل با شکوه !

توضیحات :

_*: شماره ی 150دوهفته نامه ی گزارش فیلم- قسمتی از مطلبی که خود کیانیان در جواب به نامه ی یکی از خواننده ها نوشته.
_اگر عمری باقی باشه کتاب" تحلیل بازیگری"  به قلم آقا رضا رو هم معرفی می کنیم !و همچنین از " آقا پرویزپرستویی" هم خواهیم نوشت و بنابه رسم چراگاه ادای دین می کنیم !

نظرات   شما ( 11 )

خارج از دستور

متولد نیمه ی سنبله

جعفر بهروان

متولد نیمه ی سنبله 

پیشنهاد می شوددرهنگام خواندن ابیات زیر روی میز ضرب بگیریدو با ریتم بخوانید:
با چنگ و می ونی و دف و عود
برخیز و بیا به جشن مولود
هرچند که شادی من و تو
نی فایده داردش ونی سود!
اما من و تو به رسم مردی
کز روز ازل قرارمان بود!!!
با بیژن و مجتبی و احسان
مهدی و امین ! علی و محمود
با فشفشه و کلاه بوقی!
با همهمه و ترقه و دود
خوش تیپ و قشنگ و با دیسیپلین
با هم! نه یکی دیرویکی زود:
"تبریک! یکی دوتا و معدود
برشازده پسر حاجی آقا مسعود"

توضیحات :در اينجا مثل بچه ي آدم از همه چراگاهي هاي عزيز (خوانندگان و نويسندگان) كه هميشه مشمول الطاف خفيه و جليه ي ايشان بوده ام تشكر مي كنم .

مسعود

دس خالی نیاینا!!! ( 19 )

ماهیتابه

قصه های ولایت جابلقا_روایت سوم_قسمت اول

جعفر بهروان

قصه های ولایت جابلقا_روایت سوم_قسمت اول 

روزی دیگر از روزهادر ولایت جابلقا!پادشاه که از نتیجه ی جشنواره ی فیلم راضی بود!قاصد فرستاد پی چراگاهیا .جعفر و مسعود و مجتبی رفتن دربار. پادشاه بعد از کلی تحویل گرفتن و اینا!شروع به سخنرانی کرد و از علاقه ی فراوونش به ادبیات و علی الخصوص شعروشاعری گفت و در آخر از چراگاهیا خواست تا یک همایش ادبی راه بندازن !جعفر گفت:  "حرفی نیس عزیز!ولی قربون شکلت شم! واسه این برنامه ها مایه تیله لازمه!  "   پادشاه بهشون اطمینان داد که بودجه هرچه قدر که بخوان در اختیارشونه وفقط از شون خواست که آبرومندانه برگزارش کنن!
به خاطر اینکه وقت شما خواننده ی گرامی گرفته نشه!از گفتن اینکه اونا برگشتن چراگاهو نشستن فکر کردن و برنامه ریزی کردن و فرداش مقدمات همایشو فراهم کردن و اینا پرهیز می کنیم!و یه راست می ریم سراغ پرطرفدار ترین برنامه ی همایش که همانا"مجلس شعرخوانی" بود که به دلیل حضور چهره های سرشناس. مردم جابلقا که از با فرهنگترین و فرهنگ دوست ترین مردم کره ی زمین محسوب می شن از ساعت ها قبل سالنو پرکرده بودن!
مجتبی طبق معمول با حکمی از طرف شخص پادشاه به عنوان مسئول حراست از مراسم برگزیده شده بود!و توی سالن بی سیم به دست می چرخید (چی کار کنیم خوب؟!؟سربازه دیگه!...ماهم سرباز بودیم!!!...مگه نبودیم؟)
مسعود و جعفربه عنوان مجری برنامه بعد از خیر مقدم گفتن!!!(نه! بذارین یه مدل دیگه تعریف کنم!اینگار خودتونم اونجا یین! اینجوری بهتره ! دیالوگاروهم بی کم و کاست می گم واستون!)
مسعود:"ضمن عرض سلام و خیر مقدم به هنرمندان!مدعوین !و مردم با فرهنگ و دوستدار ادبیات جابلقا!مجلس شعرخوانی رو آغاز می کنیم!با دعوت از بزرگان عرصه ی فرهنگ و ادب!که به روی صحنه تشریف بیارن!"
(فردوسی.شاملو.عطار.فروغ.سهراب.نیما.مولانا.سعدی. حافظ.خیام.پروین.اخوان و مشیری همراه با تشویق حضار روی صحنه اومدن وروی صندلیها پشت میزبزرگی که وسط گذاشته بودن نشستن مسعود و جعفر هم به عنوان گرداننده ی برنامه در دوطرف میز )
جعفر:  "بله !در ابتدا از حافظ عزیز می خوام که از همین طرف شروع کنن و اشعاری رو که آماده کردن برای برنامه ی امشب قرائت کنن!ایشون هم مثل دیگر دوستان علیرغم مشغله ی زیاد برما منت گذاشتن و تشریف اوردن!  "
تا حافظ کاغذاشو از پر شالش دربیاره!شاملو بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن:  "به راستی کی است؟ این قلندریک لاقبای کفرگوکه در تاریک ترین ادوارسلطه ی ریاکاران...  " فردوسی حرفشو قطع کردو با لحن تندی رو به شاملو گفت:  "خیل ِ خُب دیگه !بذار شعرشو بخونه! خودش اینجاس!چی میگی تو؟!؟ " شاملو علیرغم دلخوری ساکت شد. حافظ سینه ای صاف کردوشروع کرد:  "عیشم مدام است از لعل دلخواه/کارم به کام است الحمدلله...  " همون وسطای مصرع اول خیام از اون گوشه با صدای تقریبا بلندی گفت:   "ایول الله!... ایول الله!...عیش مدام!...باریک الله!ناز نفست!...عیش مدامو عشقه"   !!!
فروغ دم گوش سهراب طوری که اخوان هم شنید گفت:  "وا! .. خاک بر سر !این اداها چیه در میاره؟!؟  "...

ادامه دارد
 

نظرات   شما ( 14 )

ماهیتابه

قصه های ولایت جابلقا_روایت دوم_قسمت  آخر

جعفر بهروان

قصه های ولایت جابلقا_روایت دوم_قسمت  آخر 

القصه!روز افتتاح جشنواره رسیدو تو جابلقا شوروهیجانی به پا بود!بازار دیدن فیلم . مصاحبه .گرفتن عکس و امضا حسابی داغ بود!از "پل نیومن" گرفته تا "حسین گیل"!!! همه و همه جز مدعوین بودن! فیلما یکی پس از دیگری طبق جدول اکران می شد!ولی با اون همه تبلیغ مردم جابلقا منتظر بودن تا تنها فیلمی که از ولایتشون تو بخش مسابقه شرکت کرده رو ببینن!علی الخصوص اینکه ویژه نامه ی مجله ی "کایه دو سینما" دو صفحه ی کامل رو به "آرامش در حضور گوزنها"اختصاص داده بود و روی جلدش از قول "فرانسوا تروفو"نوشته بود:"فیلمی به غایت هنرمندانه"!!!
روز اکران"آرامش..."تو سالن و خیابونای اطراف جای سوزن انداختن نبود!تا حدی که جعفر و مسعود و پاچینو و ...به وسیله ی مامورای پلیس برای شرکت در جلسه ی نقدوبررسی تا سالن اسکورت شدن!ناگفته نمونه مجتبی که بعد خوب شدن حال دختر پادشاه و ازدواجش با پاواروتی شغل معینی توی سربازیش نداشت!باحکم پادشاه به عنوان مسئول حراست فستیوال فیلم جابلقا منصوب شده بود!
اکران فیلم و جلسه ی نقدوبررسیش با موفقیت انجام شد.مجری جلسه ی نقدوبررسی"استنلی کوبریک"بود که از حرفاش معلوم بود که از فیلم خیلی خوشش اومده!و از جعفر و مسعود به عنوان دوکارگردان "مولف" نام برد!!!و به این ترتیب فیلم با اقبال عام و خاص روبه رو شد !!!
گذشت و گذشت تا رسید به روز اختتامیه!همه منتظر بودن که ببینن !درحضور این همه غولای عالم سینما بالاخره تکلیف چی میشه!و "یاردانقلی"های طلایی نصیب کیا می شه!تا یادم نرفته بگم یاردانقلی اسم تندیس جشنواره جابلقاست که بسیار شبیه مجسمه ی"اسکار" ه! با این تفاوت که لباس محلی جابلقا تنش کردن!و یادبودو تقدیریه از "یاردانقلی چشمه بالا"اولین مطرب جابلقا که تبحر زیادی در نمایشهای تخت و حوضی داشته!
هیئت داورا متشکل بود از :اکیراکوروساوا . ساتیاجیت رای.الخاندرو آمه نابار.مرضیه برومند و رابرت ردفورد.
تندیس بهترین فیلم جشنواره به "آرامش در حضورگوزنها" داده شد در حالیکه فیلمای "شعله"!!! "آخرین قطار گان هیل"و "غلاف تمام فلزی "هم نامزد بهترین فیلم بودن! و همچنین در حضور "بهمن مفید" . "جان مالکوویچ"و "کلینت ایستوود" این "پاچینو"بود که جایزه بهترین بازیگر نقش اول مردو گرفت . 
خلاصه "آرامش در حضور گوزنها" همه ی جایزه ها رو درو کرد!ولی این واقعیت نباید نادیده گرفته بشه که کیسه های مشکوکی که توسط جعفرو مسعود شبا به در اتاق اعضای هیئت داوران تو هتل برده می شد تو این قضیه بی تاثیر نبود.
جشنواره تموم شد و چراگاهیون! از این آزمایش فرهنگی هم سربلند بیرون اومدن!و فستیوال فیلم جابلقا همانطور که پادشاه می خواست !اسکار و کن رو تحت الشعاع قرار داده بود!

توضیحات :درعکس جعفرباکت و شلوار مشکی در سمت چپ پاچینو  و بازو و شونه ی مسعود در سمت راست تصویر دیده می شه!مجتبی هم خارج از کادر بی سیم به دست به رتق و فتق امور حراست از مراسم مشغوله!میثم هم تو عکس هست که خودش گفته نگم کدومه!
نظرات   شما ( 3 )

ماهیتابه

سربازي در عهد حافظ (ويژه ي مجتبي)

مسعود اردكاني

سربازي در عهد حافظ (ويژه ي مجتبي) 

در پژوهش هاي ژرف و گسترده اي كه در آثار و احوال خواجه شمس الدين محمد (حافظ) به عمل آورديم به ظريفه اي برخوده ايم كه تا كنون از چشم تمامي صاحب نظران و ذوالعقول دور مانده بوده است ! آن نكته چيزي نيست جز آنكه خواجه در دوراني از عمر خويش به امور نظامي گري در يكي از پادگان هاي  آموزشي شيراز اشتغال داشته است و اين غزل نيز محصول همان دوران است :
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه *گر برسد مصرفش گل است و نبيد
از قراين مستدل ناگفته پيداست كه خواجه در پادگان مذكور داراي سمت اجرايي و صاحب حكم بوده و به اصطلاح «برش» (به ضم اول و كسر ثاني) خوبي هم داشته ، اگر چه اطلاع دقيقي از سمت خواجه در آن دوران در دست نيست . مي توان حدس زد كه خواجه در امور لجستيك يا آماد و پشتيباني فعال بوده و آن مصرع دوم كه به گل و نبيد هم اشاره دارد نيز دال بر همين موضوع است .
در عصر خواجه سربازان در دو موسم بهار و پاييز به خدمت اعزام مي شدند و در موقع ورود با گل و برخي اشربه ي نشاط آور از ايشان پذيرايي مي شده است . لذا خواجه در هامش نامه اي -مورخ 15اسفند همان سالها - كه ليست خريد پادگان محسوب مي شده متذكر مي شود كه با توجه به نزديك بودن بهار و اعزام نيروهاي جديد اگر سرباز وظيفه اي از راه برسد مقتضي ست از او با گل و همان عرقيات معروف شيراز پذيرايي شود . پس به فكر موجود انبار گل و نبيد باشيد .
نكته ديگري كه از شعر خواجه برداشت مي شود لباس فرم نظاميان است كه جامه اي زيبا و رنگارنگ بوده كه بدان «مرقع رنگين چو گل» مي گفتند :
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
كه پير باده فروشش به جرعه اي نخريد
اين لباس در حفظ روحيه ي سربازان تازه از راه رسيده تاثير بسزايي داشته ، چراكه سربازان آن زمان بيشتر بزمي بودند تا رزمي ! والا مغولان ايران را ...
در پايان ضمن خير مقدم به سربازان تازه از راه رسيده (آقا مجتبي) توجه مسئولين را به نحوه تكريم سرباز در صد ها سال پيش جلب مي كنم !!!

توضیحات :* وظيفه و كادر (پايور) دو اصطلاح است كه براي جداسازي پرسنل استخدامي نيروهاي مسلح و سربازاني كه به زور به سربازي آمده اند به كار مي رود .
وظيفه گر برسد ... ( 19 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3