شعر

محكوم به زندگي ...

مسعود اردكاني

محكوم به زندگي ... 

يك دفتر ِ پر ز شعر ِكوشيده
يك قوري ِچاي ِكهنه جوشيده
گلدان تهي ز گل كه در پايش
يك دشت گياه هرزه روئيده
يك مرد ميان آينه حيران
مردي كه لباس ِمرگ پوشيده
هر جاده ي پر غبار را رفته
بر هر در ِ بسته دست كوبيده
جان خسته ز هر چه كارهاي محال
از آن همه گاو ِنر كه دوشيده ...!
فرياد به ناله ... ناله را به سكوت...
آرام ، به هر چه درد خنديده ...
خسته ست از اين جدال ِبي پايان
از هر چه در اين زباله دان ديده
در ذهن دوباره فكر ِتكراري
يك حركت ِپوچ يا نسجيده
***
امروز به جرم خود كشي  - آن مرد -
بر تخت جنون خويش خوابيده
محكوم به زندگي براي ابد !!!
از بركت آن طناب ِپوسيده ...

فرياد به ناله ... ( 16 )

نوعي نگاه

لنگ بهونه ست...

جعفر بهروان

لنگ بهونه ست... 

باز بوی نعنا داغ آش و دل ما...نه که فقط نعنا داغ و آش تورو یادم میاره !...نه!این دل لامصب لنگ بهونه ست!نه که باید یه چیزی بهونه باشه تا یاد تو هم باشه!...نه !یادتو هست !همیشه هست!اولاش کنار یادت نم اشکیم بود ...ولی الان بی حال تر از اونم که...
...اونقد نشئه اون نیگات بودم که نفهمیدم دستت کجای کاسه رو گرفته بود!حیف...اگه می دونسم!
...اونقد نشئه اون نیگات بودم که مزه ی آش یادم نمونده !ولی با حیا!مگه می شه تو چیز بد دسم داده باشی؟اصلش مگه تو و بدی یه جا جمع می شین؟...
یادمه!...خوب یادمه!گلای ریز زرد و بنفش رو چادرت که کنار طره ی زلف رو پیشونیت نشئه گی نیگاتو بیشتر کرد!
بیست وهفت سال که چیزی نیست!صد سالم که بگذره چشام از وسط هزارتارنگ . رنگ موهاتو پیدا می کنه!
ولمون کن!... گناه کدومه؟...راستیاتش اگه گناهم هس باشه!پای تاوونش وایسادم!...نامحرمی نیس !..تو محرم دل مایی!...مگه چی کارم می کنه؟...می خواد بسوزونتم!...خیالی نیس!ماکه یه عمره تو آتیش تو سوختیم!...تازه مگه خودش تورو با کاسه ی آش نفرستاد در خونمون؟...مگه خودش منو نیوورد دم در؟...مگه خودش...مگه نمی گن خودش اصل عشق ِ؟...خودم از سد هاشم تو مچد شنفتم!...
گفتم اولا کنار یادت نم اشکیم بود که الان... نه اونم هنو هست !دیر میاد ولی میاد!...

دیر میاد ولی میاد!... ( 11 )

خارج از دستور

بازگشت کاپلو

جعفر بهروان

بازگشت کاپلو 

چند سال پیش! که "ناصرخان"رو  با شعار"حجازی کاپلو!تیمو ببر دسته دو!!!  " بدرقه  کردن!و بعدتر که از "منصورخان" هم تقریبا به همین طریق قدردانی شد!!!و با تغییراتی که تو کادر هیات مدیره بوجوداومدحرکت امیدوار کننده ای انجام شد!که به نظرم اومد دیگه دوره ی حکومت خانهای قدیمی به پایان رسیده!
ژنرال سالهای نه چندان دور آبی ها!بعد از دوره ای که تو آلمان و مشخصا باشگاه"بایر لورکوزن "دیده بودبه جمع مربیان لیگ برتری اضافه شده بود و آبیهای اهوازی رو یه بار دیگه تو سطح اول فوتبال ایران مطرح کرد!تا همه ژنرالو تو کسوت جدیدش ببینن!وشرایطی پیش اومدکه سکان استقلال رو دادن به دست ژنرال .هرچند خیلی از آبیهای قدیمی این لباسو واسه اش گشاد می دونستن!ولی به همراه دوسه تا از همنسلاش توی مدت حضورش همیشه استقلال رو تو صدر جدول نگه داشت و بالاخره!در خاتمه ی برنامه ی سه سالش!اولین جام فوتبال حرفه ای رو به ویترین افتخارات استقلال اضافه کرد! و... بماند که اتفاقاتی افتاد و مسائلی باعث شدکه این روزها ژنرال رو به چشم سرجوخه می بینن!فعلا کاری به این قضیه نداریم!
بعداز رفتن ژنرال هدایت تیم رو به شماره ی 10 سابق تیم ملی دادن! کسی که به همراه پیوس یکی از زهردارترین خط حمله های تاریخ فوتبال ایران رو تشکیل می داد! به گلزن محبوب بچه گیهای ما!   "آقا صمد" !
آقا صمد!آروم بود! دارودسته نداشت ! های و هوی نداشت!  "خان"نبود! ژنرال نبود!سلطان هم نبود!ولی کاری رو که ازش برمی اومد انجام داد!و با تمام مشکلات مدیریتی که تو فصل قبل استقلال داشت!با دوتا جوون بی ادعای دیگه عین خودش!تو کل فصل استقلال و تو صدر نگه داشت!در اثبات بی ادعا بودنش همین بس که تو فصل جدید به عنوان کمک حجازی مشغول به کار شد! تو دنیایی که "خان"ها هم مورد بی مهری قرار می گیرن!توقع احترام به "صمد آقا" ها بی جاست!
به عنوان یه هوادار ترجیح می دادم که همین روال اعتماد به جوونترها و پرورش مربیان جدید ادامه پیدا می کرد تا بعد از چندسال به جای یه "حجازی" 10 تا حجازی می داشتیم!
علیرغم اینکه پیشرفتی تو این تغییر و باز گشت نمی بینم!و به نتیجه ی کار مطمئن نیستم!ولی به هرحال تا چندساعت دیگه اولین بازی استقلال درلیگ هفتم!انجام می شه!و دوباره چشممون به جمال سرمربی خوش تیپ!خوش پوش !محبوب!و با دیسیپلینمون روشن می شه!چی کار کنیم دیگه؟ ماییم و یه ناصرخان!
به قولی دیکته ی نانوشته غلط نداره!
با آرزوی موفقیت برای "کاپلو" و "آقا صمد"و"صادق با تعصب!  "

توضیحات :طبق آمار در جمع اهالی چراگاه!فقط من استقلالی ام!
درضمن دلتون بسوزه! یکی دو هفته پیش ناصرخانو از نزدیک دیدم!
آبیته؟ ( 4 )

ماهیتابه

قصه های ولایت جابلقا_روایت دوم_قسمت دوم

جعفر بهروان

قصه های ولایت جابلقا_روایت دوم_قسمت دوم 

تااونجاگفتیم که قرار شد فستیوال فیلمی در جابلقا راه بیوفته و... . مسعود و جعفر که هنوز پول تو دست و بالشون مونده بود به این فکر افتادن حالا که پولش هست! تا راه افتادن جشنواره هم که چارپنج روزی وقت داریم پس چرا خودمون یه فیلم نسازیم و نذاریمش تو جشنواره؟
دست به کار شدن و شروع کردن به نوشتن فیلمنامه!فیلمنامه رو یه شبه نوشتن!داستان فیلم از این قرار بود که حاج"نصرت" که از بزرگای بازار میوه و تره باره !علیرغم داشتن زن و بچه !عاشق "پوری"دختر 18 ساله ی "رجب " کارگر معتادش می شه!   "پوری "که از این موضوع راضی نبوده!قضیه رو به "ایرج" پسر همسایه شون که شاگرد مکانیکی بوده و خاطر همو می خواستن می گه! ایرج که موتور تریل هم داره! با نصرت و آدماش درگیر می شه!ودر آخر فیلم رجب اعتیادشو ترک می کنه! پوری و ایرج هم عروسی می کنن!!!فیلمنامه که حاضر شد نشستن و فکر کردن که این نقشا رو کی بازی کنه!از اونجا که "پاچینو" بازیگر محبوبشون بود!اونو واسه نقش نصرت انتخاب کردن!واسه نقش پوری هم"اینگرید برگمن"و در نظر گرفتن!ولی سر بازیگر نقش ایرج اختلاف نظرداشتن .مسعود می گفت:براد پیت!جعفر می گفت:تام کروز! خلاصه دیدن اینجوری که نمی شه !قرار شد از یه نابازیگر استفاده کنن!خیلی فکر کردند! تا جعفر پیشنهاد داد: نقشو بدیم همین میثم خودمون بازی کنه! از وقتی "یک آسمون غروبشو" تخته کردن وقتشم بیشتر شده!از همین قضیه تخته شدنشم استفاده تبلیغاتی می کنیم! تازه تو وجناتش دیدم تا سوپر استاری هم می تونه پیش بره!
با بازیگرا تماس گرفتن و قرار شد همون روز عصر کلید بزنن!توسکانس اولی که می خواستن بگیرن پاچینو(نصرت) بنز 190 شو جلوی در خونه ی رجب پارک می کنه از صندوق عقب کیسه ی برنج و حلب روغن و برمیداره می ره در خونه ی رجب در می زنه!برگمن(پوری) درو باز می کنه وسلام می کنه! و می گه :الان بابامو صدا می کنم! نصرت می گه: علیک سلام!خانوم خانوما!...نه نمی خواد!یه کم خرت و پرت اوردم قابل تورو نداره!...قابل بدونی کلبه خرابه ی تو شمال هست که می شی خانم خونه و تاج سر من!... بدقلقی نکن!... لب تر کنی زندگیت عوض شده !تا کی می خوای بشوری و بسابی ؟حیف تو نیس!؟! پوری عصبانی می شه درو می کوبه به هم گریه کنان می ره توی خونه!... بماند که همین سکانسو به خاطر اینکه پاچینو نمی تونست درست بگه "بد قلقی"! و می گفت :  "بدقلقلی"!!! 17 تا برداشت رفتن!چون به هرحال مسعود و جعفر سر دیالوگا خیلی حساس بودن! 
بالاخره بعد از سه روز کار فیلمبرداری تموم شدو رفتن واسه مونتاژ! قرار شد اسم فیلمو هم بذارن :  "آرامش در حضور گوزنها"!!!
با بقیه پولا هم تبلیغات فیلمو شروع کردن .
جعفر متنی رو هم واسه ی تیزر فیلم نوشت که قرار شد بدن ابوالحسن تهامی نژاد اونو بخونه_به سبک تیزر فیلمفارسیا بخونین!_:" وقتی مرزها در هم می شکند!.. وقتی عشق جای خود را به نفرت می دهد... یک مرد که از انسانیت بویی نبرده...آنها به چه می اندیشند... هیجان...اضطراب...عشق...چه چیزی در چشمان معصوم دختر است؟...وقتی در دنیای پلیدی ها تنها می ماند...چه راز هایی در این خانه نهفته؟...زنگها برای که به صدا درمیاید؟؟؟...مردان خبیث ازکجا امده اند...وقتی حادثه. عشق .اضطراب.یک جا گرد میایند ...و...و..."
ادامه  دارد...

نظرات   شما ( 21 )

خارج از دستور

نبی الله

جعفر بهروان

نبی الله 

...
مسلمانان!مسلمانان!مسلمانی زسرگیرید
که کفر از شرم یارمن مسلمان وار می آید
چه نو راست این, چه تاب است این ,چه ماه و آفتاب است این
مگر آن یار خلوت جو زکوه و غار می آید 
...
                                            مولانا

توضیحات :متن اشعار و ترانه ي المعلم از سامي يوسف
بَلَغَ العُلی بِکَمالِه... ( 6 )

ماهیتابه

سماع مجازی

جعفر بهروان

سماع مجازی 

دلا !  "پست"کسی می خوان که او از جان خبر دارد 
به سمت آن "چراگه"رو که آن گلهای تر دارد 
دراین بازار مکاران مخوان هرچی چو بیکاران 
به "وبلاگ" کسی می رو که از کذب او حذر دارد 
ترازو گر نداری !بیخودی زوری نزن جانا 
یکی چرتی نگاریده!!!توپنداری نظر دارد؟
سرت را گول می مالد به طراری که من "آن"م
تومنشین منتظر! ساده!نخورگولش!خطردارد
به هر دیگی که می جوشدمیاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد در او چیزی دگر دارد
به هرچیزی که بنویسد ستایشها براومنویس 
که هرچه "قائم الگوشه"!!!بدون شک وتر دارد! 
نه هرکلکی شکر دارد !نه هر زیری زبر دارد
چنان اینجا !کجادیدی چنین درو گهر دارد؟ 
خمش کردم زگفتن من شدم مشغول حال خود
که باد است این سخنها و به باطن کی اثر دارد؟
عجب شعر دل انگیزی !اگر خواندی بدان جانم
  دلت در وادی حیرت یقین عزم سفردارد

توضیحات :

حضورانور تمامی دوستداران وهواداران مولانا جلال الدین محمد معروض می دارم!که تحریف این غزل وایضا دیگر اشعار فخیمه ی ایشان با اذن مستقیم آن بزرگوار  صورت پذیرفته!
ایشان خطاب به بنده فرموده اند:  "هیچ آدابی و ترتیبی مجوی /هرچه می خواهد دل تنگت بگوی!  "  !  زیرا به قول "دکترقیصرامین پور"  :  "من آن شبان عاشقم! هو هوی من هیهای من!  " 
اگر هم ایرادی در وزن و قافیه به چشم میاید(که البته فرضیست محال!!!) هم به همین علت است!

که باد است این سخنها... ( 13 )

رسانه

محال که "سیمرغ"قفس داشته باشد

جعفر بهروان

محال که "سیمرغ"قفس داشته باشد 

"سینمای کیمیایی برای کسانی که با لحظات بسیاری از فیلمهای اوزندگی کرده اند .باز هم می تواند وسوسه انگیز و جذاب باشد .برای تکامل و تجلی دوباره و عینی تر این سینما .کیمیایی نیاز به یک خانه تکانی در خود دارد .راحت تر اینکه او باید تکلیف خودش را با بعضی از مسائل روشن کند.این را علاقمندسمجی که دل کندن از سینمای کیمیایی را نمی خواهد پذیرا باشد آرزو می کند .وگرنه شکی نیست که آدم با تجربه ای چون کیمیایی احتیاج به وکیل و وصی ندارد.  " - جواد طوسی در یادداشتی برای تیغ و ابریشم
"من هم نسبتاً از جوانان قدیم هستم، از كسانی كه « قیصر » را دیده اند و آن را دوست داشته اند و لذا هرگز دلم نمی خواهد كه درباره كیمیایی این طور بنویسم. یا او می بایست كه « شناخت زمان » را از دست ندهد و یا جامعه می بایست كه جاودانه نیازمند به قیصر باشد؛...مسئله كیمیایی همواره مسئله احقاق حق است، در دنیایی كه هیچ پلیسی نمی تواند به كمك آدم بیاید، در دنیایی كه هیچ چیز سر جای خودش نیست و زنان ناچار هستند در تعویض روغنی كار كنند و یا با وانت بار هندوانه بفروشند... و بچه ها ناگزیر هستند كه به مدرسه نروند. در یكی از مرزهای كشور جنگی درگیر می شود و در جایی دیگر مرز گشوده می شود و مردم یكدیگر را بغل می كنند و... اما كیمیایی هرگز به قضاوت نمی نشیند. كاری ندارد كه چرا دنیا اینچنین است و فقط می گوید كه در چنین دنیایی باید قوی بود و مردانه زیست و خود برای گرفتن حق خود قیام كرد. و خوب، در هیچ زمانی این حرف، حرف بدی نیست"قسمتی از نقد سیدشهیدان اهل قلم بر گروهبان
علیرغم علاقه ی زیادم به سینمای کیمیایی-که مولفه های خاص خودشو داره- چندتا از فیلماشو نمی پسندم!ولی توی همون فیلماهم نمی شه از دیالوگاش گذشت!قدرت مثال زدنی کیمیایی در نوشتن دیالوگای موجز و روان و زیبا غیر قابل انکاره!و بیراه نیست اگه بگم بی نظیره!
شکی نیست ایرادی که شهید آوینی و جواد طوسی و خیلیای دیگه گرفتن وارده!ولی اگه قراره حاصل به روز شدن کیمیایی بشه چیزی مثل "سربازهای جمعه"بنده ترجیح می دم کیمیایی همچنان "گذشته باز"باقی بمونه!
راستش من هنوز "حکم" و "رئیس" و ندیدم! ولی ناامید کننده بود که رضاموتوری و قیصرو سلطان تبدیل شدن به بچه سوسولی که حرفای قلنبه سلنبه می زنه والبته به موقعش بزن بهادر می شه!که این قضیه توی انتخاب بازیگر هم تاثیر گذاشته!بهروز وثوقی و عرب نیا و هادی اسلامی و...تبدیل شدن به بهرام رادان و پژمان بازغی(شانس اوردیم گلزار واسه خاطر موهاش حاضر نشد ئو این فیلم بازی کنه!)
نمی دونم آقا مسعود چرافکر کرده که به روز شدن یعنی اینکه آدمای فیلماش شیک و پیک بشن و شیک و پیک حرف بزنن!وشعر سپید بلغور کنن وسط دیالوگا!یا اینکه عنو.ان بندی فیلمشو بسپره به دست کیارستمی و پناهی و مانی حقیقی!مگه این سه تا با هم چی کار کردن که خودت نمی تونستی بکنی؟!؟مگه ...بگذریم !منم به قول شهید اوینی دلم نمی خواد در باره ی کیمیایی اینطوری بنویسم!چون به هر حال بعد از حاتمی کیا کارگردان محبوبم ایشونه!
((رژیسورم اگه هس! باس اصلش باشه !...غیرش غلطه!باس رفاقت و مرام و معرفت از وسط چارکلوم حرفش و چارتا عکسش چنگ بزنه به این دل لامصب!...باس آرتیست فیلماش تنها باشه!تنها که نه! رفیقی!...عشقی!... باس زخم بخوره! از نالوطی... از نارفیق !باس نعره بزنه و "قیصر" و بطلبه!و.باشنه ی "پاشنه تخم مرغی" و ور بکشه !...توفیری نداره!آب منگل" یا "مهیاران"!باس بادسته سفید زنجونش! خون نالوطی و بی ناموس و بریزه!...باس "سید"ش "قدرت" داشته باشه!باس "به چیزی که دل نداره دل نبنده"!باس"یه جورایی درس و حسابی کلکش کنده شه! و...))

توضیحات :

-این جمله رو کیمیایی در جواب ایرادی که به زاویه ی دوربینش گرفته بودن تو یه مصاحبه گفته!:«آخه مگه می شه تو با من حرف زاویه بزنی؟من از اینجا تا قم فیلم ساختم»
-
عنوان این مطلب عنوان مقاله ایست از خود کیمیایی!

نظرات   شما ( 12 )

خارج از دستور

امین الله

جعفر بهروان

امین الله 

...
اي همدم و همراز نبي در شب معراج
اي صد چو سليمان به درت بنده و محتاج
خاك قدمت بر سر شاهان جهان تاج
ما را به هوايت دل و دين رفت به تاراج
بس طعنه ز اغيار شنيديم عليا
...
                                                 
                                 ((مقدس فانی))
 

نیست فتی چون علی(ع)سیف نه چون ذوالفقار ( 3 )

معرفي كتاب

حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه

مسعود اردكاني

حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه 

براي نوشتن از كتاب و شروع اين راه عنوان هاي زيادي در ذهنم بود ، اما گمانم قرعه كار به  نام مستور و «حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه» رقم خورد ! كتاب مجموعه اي ست از شش داستان كوتاه كه مجموعا در 65 صفحه گرد آمده اند ...
اطلاعات آماري و اجمالي درباره ي مستور و كتاب هايش را مي شود از سايت شخصي او و يا با يك جستجوي ساده در اينترنت پيدا كرد ، بنابراين با هدف پرهيز از اطناب (پرگويي) به نگاه چراگاهي (=شخصي) به اين كتاب مي پردازم ... .
اگر مصطفي مستور را با همين چند داستان بشناسيم ، مي شود به چند نكته در مورد نوع نگاهش اشاره كرد : اول ، آشنايي -بيش از اجمالي- با فلسفه ، كه به صورت طيفي از كمرنگ تا پر رنگ در گوشه و كنار داستانهايش به چشم مي خورد ... اين نكته اگرچه در قياس با داستان نويسان -به خصوص رمان نويسان- كلاسيك كه گاهي نظريه پرداز فلسفي هم بوده اند ، چندان چشم گير نيست ؛ اما در وجه افتراق (=جدايي) مستور از نسل نو داستان نويساني ست كه نسبتي بين خود و شناخت دنيا نمي يابند و يا رسالتي بر واكاوي جهان برخود قائل نيستند .
دوم ، مستور در داستان هايش توجه ويژه اي به متا فيزيك دارد و در لايه هاي مختلف نوشته هايش مي شود رنگ و بويي از ماوراء دريافت . اگرچه مي شود اين ويژگي را به آشنايي او با فلسفه نسبت داد ، اما نكته قابل توجه اين است كه مستور عليرغم نگاه هميشگي اش به آسمان ، نقش يك نصحيت گو و خطابه خوان را براي خواننده بازي نمي كند ... جلوه هاي ديني و عرفاني (چقدر بد است كه بايد دين را با «واو» جمع به عرفان چسباند!) در اين آثار آنقدر گل درشت نيست كه از خواننده از هر سنخي كه باشد از مواجهه با آن گريزان شود و از ديگر سو وجود اين جلوه ها بر نگاه ماورايي و اعتقاد و آشنايي نويسنده به مفاهيم ديني دلالت صريح دارد !
سوم ، تنوع مفهومي و موضوعي داستان هاست ... در مجموعه ي كوچك «حکايت عشقي بي‌قاف بي‌شين بي‌نقطه» با تنوع بالايي از نوع و روش در انتخاب مضمون و روايت روبه رو هستيم ، به شكلي كه معمولا خواننده ها نه مي توانند همه ي داستان ها را در يك سطح تحسين كنند و نه مي شود  همه داستان ها را با يك معيار مشترك رد كرد ... اين ويژگي باعث مي شود خواننده پس از خواندن اثر احساس رضايت نسبي داشته باشد ! هرچند همه داستان ها از سطح كيفي مطلوبي در مقايسه با داستان هاي كوتاه امروز برخودارند .
در آخر، آنچه آثار مصطفي مستور را براي من قابل توجه بيش از پيش مي كند ، جمع بين چند خصلت است ؛ در داستان هاي او قصه (با تعريف ادبي اش)  به چشم مي خورد  و براي خواننده اي غير حرفه مثل من ، كه هنوز هم در پي قصه شنيدن و خيال پردازيست تا حد زيادي ارضاء كننده است و از طرفي داستان هاي او آنقدر به ادبيات سنتي و نقالي نزديك نيست كه خواننده ي حرفه اي و روشنفكر (مي شود پسوند نما هم داشته باشند)  از خواندش صرف نظر كند ، بلكه نوع نگارش او حتي بسيار حرفه اي و مدرن است ... مستور تا حدي جمع بين نگارش مدرن (با تعريف هاي متعددش) و داستان گويي و حرف زدن را با ظرافت انجام داده كه منتقدين از طيف هاي مختلف فرهنگي را وادار به تحسين يا لااقل وادار به سكوت كرده است .

نظرات شما ( 18 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3