خارج از دستور

سقف درکف

جعفر بهروان

سقف درکف 

کافیه چند نفر کنار هم جمع شن و یکی  که از بقیه اعتماد به نفس بیشتری داره رو به عنوان یزرگ به رسمیت بشناسن!وهنر .ادبیات . فلسفه . عرفان و... وهر چیز شیک و پیک دیگه رو بندازن وسط و بازی شروع بشه!!!هرچه قدر تعداد اقراد بیشتر بشه دایره فعالیت و به تناسب اعتبار اون هم بزرگتر و بیشتر می شه!هرچه قدر سطح ادما بالاتر باشه سطح کار هم بالا می ره! و اگه دستشون برسه و مکان مناسبی گیرشون بیاد(نه این اخری رو چرت گفتم یه اتاق کوچیک با چارتا صندلی زواردررفته هم کار و راه میندازه!حتی کمتر...)... 
اون نفر یا نفراتی که به عنوان بزرگتر ازشون یاد می شه!بایستی بیشتر از دیگرون کتاب ورق زده باشن و بیشتر از بقیه قدرت حفظ کردن کلمات فرنگی و دهن پرکن(از قبیل:هرمنوتیک .اورینتالیسم.فدریکو گارسیالورکا.دون خوان واکسپرسیونیسم انتزاعی و...الی ماشاالله!!!) داشته باشن! و به طور کل باید شرایطی مهیا بشه که دیگرون بدون چون و چرا سرشون رو همانند همون حیوونی که کوهیش هم هست! تکون بدن !. 
رد و یا تائید بزرگتر ملاکه اصلیه !ودیگرون باید بی چون و چرا قبول کنن!بزرگتر اگه کسی رو تایید کرد در جلسه  بعدی گردهمایی!!! اون ادم می تونه چند جمله اضافه تر حرف بزنه ولی اگه رد کرد بهتره اون شخص تا مدتها در انظارظاهر نشه! 
به این ترتیب بزرگتره می شه کانون توجه دیگرون!حرفش می شه وحی منزل!حرف آخر و آخر ِ حرفو اون می زنه! دیرتر از بقیه میاد! وتا اون نیاد حتی اگه هزار نفر اومده باشن جلسه رسمیت که نداره بماند لطف و صفایی هم نداره!!! 
ظاهرش میتونه هرجوری باشه!البته بسته به محلش و سطحش ظاهر ش متفاوت می شه!به هیچ وجه لازم نیست به موضوع بحث اشراف داشته باشه! لازم نیست فرق بین ماکیاولیسم و "ماکیان"!!! رو بدونه !لازم نیست از کافکا چیزی بدونه همون که اسمه "اشو" رو بلده و عکسشو دیده قضیه حله!همین که بوف کور رو تا اخرخونده باشه و بدونه توزندگی زخمهایی هست... کافیه! 
بدین ترتیب این آقا یا خانم بزرگتر!!!تبدیل می شه به  بالاترین نفر در سطح اون جمع !یعنی در سقف قرار می گیره ! و رسیدن به جایگاه اون  تا مدتهازیاد اسون نیست!(البته برای همون جماعتی که سرشون و مثل اون حیوون...!!!) 
مهم نیست که اون جمع در کجای دنیای هنر.ادبیات.فلسفه.عرفان و... قرار دارن !مهم اینه که اون بابا در سقفه !حتی اگه اون "سقف" در "کف" قرار داشته باشه! 

توضیحات :

این اتفاق در دنیای مجازی خیلی راحت تر می افته!یه چرخی بزنین خودتون "خردر خروار "شو می بینین!آخه اینجوری خیلی آسون تر  می شه! آدم خودشو گنده تر نشون بده!!!
مسعود ایرادی به این نوشته گرفت که وارده:می گه: "فحشش کمه! کوتاه هم هست!"راست می گه خدائیش!!!

نظرات   شما ( 33 )

شعر

درباره رباعي

مسعود اردكاني

درباره رباعي 

رباعي از آن گونه هاي شعري ست كه افراد انگشت شماري به خوبي از پس سرايش آن ( طبق موازين صحيح) برآمده اند و از سوي ديگر مخاطبان و خوانندگان رباعي نيز شايد قشر خاصي از علاقه مندان به شعر را تشكيل دهند ... رساندن يك مفهوم قابل طرح و مستقل ، و طرح موضوع با سياق استنتاجي ( طرح مقدمه ، طرح بحث و نتيجه گيري) آن هم در دو بيت شايد دليلي بر كناره گيري برخي از شاعران از اين قالب باشد .
به هر حال رباعي در كنار مثنوي دو قالب كاملا ايراني از شعر هستند كه  در گير و دار غزلسرايي آنهم از نوع مدرن و پسا مدرنش كمتر مورد توجه بوده اند . در حالي كه به گمان من در دنياي پر شتاب و سراسر عجله امروز ، رباعي به دليل مختصر بودن و كمال و استقلال معنايي مي تواند بستر بسيار مناسبي براي انتقال مفاهيم به شكل ادبي باشد و ...
نكته مبهم اينكه جملات بالا بهانه ايست براي نوشتن چهار رباعي ذيل ؟ يا اين رباعيات دستاويزي براي نوشتن در مورد رباعي شده اند ؟

زين پس من جرعه نوشي جام سكوت
در مسلخ صوت بستم احرام سكوت
فرياد كه در گوش شما بي اثر است
شايد كه اثر نمود دشنام سكوت
*
بيزارشدم ز ديدن اين همه سنگ
جانم به لبم رسيد از اين همه ننگ
در گوشه ي ذهن خود جهاني دارم
بي كينه ، بدون ظلم و جور و نيرنگ
*
در مصرع اول از جواني گويم
وز پوچي دور زندگاني گويم
پيري نرسيده است و مي گويم از آن
تا هست توان ز نا تواني گويم
*
اي ياركه هر دمم تو هستي همراه
بر صدق كلام من تو هستي آگاه
جز جذبه ي او مرا نيآرد به سخن
لا حول و لا قوه الا بالله

توضیحات :بر اساس آخرين تماس ها مجتبي حالش خوبه و در مركز آموزش 02 نيروي زميني تهران در گردان وحدت ، گروهان سوم تحت آموزشه !
رباعي دوست دارين ؟ ( 11 )

ماهیتابه

قصه های ولایت جابلقا_روایت دوم_قسمت اول

جعفر بهروان

قصه های ولایت جابلقا_روایت دوم_قسمت اول 

روزی روزگاری در ولایت جابلقا پادشاه تصمیم گرفت که طی یک حرکت فرهنگی!یک "فستیوال سینماتوغراف"راه بندازه!واز اونجا که در جابلقا کسی فرهنگی تر از "چراگاهیون" پیدا نمی شد!!! قاصد فرستاد و اونا رو به دربار آوردن و طرحشو باهاشون در میون گذاشت وگفت که هرچقدر بودجه می خواین از خزانه بگیرین!ولی سنگ تموم بذارین!می خوام دیگه کسی یادش نمونه که "اسکار" و "کن"ی هم هست!همه ی فکروذکرشون بشه "فستیوال فیلم جابلقا"! 
جعفرومسعودرفتن خزانه و علی الحساب خالیش کردن!!!و پولا رو بار الاغ کردن و هی هی کنان به سمت چراگاه راه افتادن!و توراه مشورتی کردن  که از کجا شروع کنن! 
یه لیست از همه ی فیلما و کارگردانایی که ازشون خوششون میومدنوشتن و بردن دادن دست پادشاه.پادشاه نگاهی انداخت و گفت:  "پس پاراجانف و کیشلوفسکی و کیارستمی و...اینا چی؟!؟" جعفر جواب داد:  "بیبین قربون شکل ماهت شم!اگه به ما سپردی پس بذا کارمونو بکنیم!  " 
پادشاه گفت: باشه !ولی اگه موفق نشین  می دم هردوتونو بذارن لای جرز "جابلوال"(چیزی شبیه دیوار چین!که دورتادور جابلقا را محصور کرده بوده! و تاسالها کسی نمی توانسته به جابلقا وارد و یا ازانجا خارج شود!تا دوران رامسس پنجم که دستور داد دروازه ای درآن تعبیه نمایند!) 
خلاصه مسعودو جعفر چندتا قاصد فرستادن به بلاد مختلف و از چهره های سرشناس عالم سینما دعوت به عمل اوردن!وهمچنین با پخش اعلامیه و نصب بیلبورد به مردم بلاد اجنبی اطلاع رسانی کردن!تاریخ فستیوال از 12   "می" (درحدود اوایل آذر شمسی!شایدم اقدس!) لغایت   12 "َ هَواردَه شامتِگان"  (مورخین نتوانستند زمان تقریبی این تاریخ را تعیین کنندولی احتمال می رود هفتم دیماه شمسی باشد !مطمئناً شمسی و نه اقدس!)  اعلام شده بود... 
ادامه دارد!  

نظرات   شما ( 13 )

خارج از دستور

تكنيك بازي !

مسعود اردكاني

سلام !
اين پست كاملا خارج از دستور است !
اول بذارين يه عذر خواهي بكنم ... بابت اينكه مثل همه ي آدماي دوپا گرفتارم و وقت كمتري براي خوندن و نوشتن و حتي فكر كردن دارم ! نه واسه فكر كردن وقت زياد دارم ، چون هميشه دارم فكر مي كنم ... .
به هر حال اين پست اختصاص داره به چند كار تكنيكي در چراگاه :
آر اس اس
اول - خروجي RSS كه هر چند 3 ماه پيش راه افتاده بود تا حالا لينكش اون كنار نبود .

دوم - اين قسمت تصادفات كه هميشه 10 تا مطلب رو به صورت تصادفي ليست مي كنه تا اگه  توي اين مدت فرصت خوندنش رو پيدا نكردين يه سري بهش بزنين ...

سوم - صفحه اختصاصي هر  مطلب كه حتما مي دونين چيه ! خوبيش هم اينه كه مي تونين همونجا كنار مطلب همه ي نظرات رو ببينين .

چهارم - دايركتوري دي موز DMOZ چراگاه رو به عنوان مجله اينترنتي با رويكرد ادبي ليست كرده : اينجا
پنجم - كارم مثل هميشه گير كرده ... شما چيكار مي كنين ؟ ممنون !
اگه كم و كسر و اشكالي مي بينين زودتر بگين رفعش كنم .
والسلام .

توضیحات :راستي پانل تبليغات هم داريم كه خاليه ! يعني آگهي مي پذيريم !!
خوب بود ؟ ( 10 )

نوعي نگاه

حساب و کتاب

جعفر بهروان

حساب و کتاب 

-"...ببخشین گفته بودن پرونده تو کدوم دست باشه تو اصل قضیه توفیر داره!من می تونم تودست راستم بگیرم؟" 
"الان شمابا هرکدوم که می خواین بگیرینش !وقتش که برسه بهتون  می گن !  "
-"چشم!  " 
پرونده  تودست منتظرموندم تا نوبتم برسه! 
***
"آقای  سودایی!  " 
-"بله!..بله!جناب !بنده هستم !  "
رفتم تو اتاق.یه میز بزرگ بود .اونی که صدام کرده بود پشت میز بود ! 
"بده پرونده تو!  " 
پرونده رو دادم بهش!بدون اعتنا به برگه های اول رفت سراغ برگ آخر! 
"ناقصه!  " 
انتظار نداشتم اینو بشنوم. 
-"اشتباه می کنین جناب !دوباره ملاحظه بفرمایین!اینهمه گزارش کار!توصیه نومچه!...از حد معمول خیلی بیشتره!  " 
"دیدم جانم!همه شو دیدم!...شما اینا روبخون!  " 
بادست به تابلوی پشت سرش اشاره کرد "شما خیلی کارا کردی!ولی ما همین چندقلمی که اینجانوشته رومی خوایم!نه بیشتر !  " 

توضیحات :
شما چه کارا کردین؟ ( 14 )

ديوار نوشته

نانا

نويسنده مهمان

نانا 

نميدانم كجاي اين مجازستان خوانده بودم كه : تلخ ترين اشکهايي که بر مزار رفتگان ريخته مي شود به خاطر کلمات نا گفته و کارهاي نکرده است !!! شايد براي همين است كه هنوز اشكي نريخته اي !!   
--- 
درست چند روز مانده به روز مادر ! 
خانه اي در همين نزديكي بي مادر شد !!
دختري از جنس من ... نو عروسي كه دست مادرش امانت بود ... امانت دارش را از دست داد ! 
و مادري كه در آرزوي ديدن تنها دخترش در لباس سپيد بخت ! روزها را ميشمرد ... براي هميشه آرزويش را با خود به گور خواهد برد ! 
بيخود نيست كه من تا اين حد از اين صداي مخوف زنگ تلفن بيزارم ! بيخود نيست كه هر شيون و صداي بلندي اين طور لرزه بر اندامم مي اندازد ، بي خود نيست كه امروز وقتي صداي زنگ تلفن را شنيدم حتي جرات نكردم بپرسم كه بود ؟ 
از اولين كلمات معلوم بود كه چه كسي پشت تلفن چه گفت !!!! 
شادي عزيزم ...
ميدانم كه هرگز اين سطور در هم مرا نخواهي خواند .. براي تو نمي نويسم ! براي خودم شايد .. براي مادر نازنينت كه همواره اسطوره مقاومت بود براي من .. هر چند تو هيچوقت اين را ندانستي ... !  من از آن دست آدمهايي نيستم كه تا وقتي كسي زنده است سالي به دوازه ماه يادم نماند كه هست و به محض رفتنش برايش مرثيه بنويسم و آه و شيون سر دهم ! خيلي از آدمهاي زنده را ميشناسم كه براي من هيچ فرقي ( تكرار ميكنم هيچ فرقي ) با مرده ها ندارند ، اين را خوب ميداني ! و برعكس بسيار رفتگان يا به اصلاح مردگان هستند كه هرگز حتي يك لحظه ( تكرار ميكنم حتي يك لحظه ) هم فراموششان نكرده ام ! و اين را مطمئنا نميداني !  
 هرگز تا اين حد از شنيدن خبر فوت كسي پريشان نشده بودم ... هرگز ... 
 و امروز پريشاني من بيشتر از اين است كه ... حرف هاي  بار آخر ،  كه مادرت را روي تخت بيمارستان ديدم .. با آن صورت هميشه مهربان و آن لبهاي هميشه خندانش حتي يك لحظه از ذهنم بيرون نميرود ! 
تو نبودي ! 
 تو نبودي كه ببيني چطور مادرت تو را به من سپرد ! با اين كلمات كه : دخترم ... شادي خواهر نداره .. هيچكس رو نداره...  تو را به خدا مواظبش باش .. من ميدونم كه آخرهم عروسي اين دو تا رو نميبينم و ... ! 
تو نبودي ! 
تو نبودي كه ببيني چطور بغضم را فرو دادم و لبخندي تحويلش دادم و گفتم : چرا ميگي شادي خواهر نداره ؟ پس من كي ام اينجا واستادم ؟ اين حرفا چيه ؟ ( خنده پشت خنده شايد از همان نوع هيستريك معروف خودمان !! ) هنوز كار زياد داري ها ! اين حرفا چيه ميزني ؟مگه نگفتي كه دختر جان ! تو رقص بندري نديدي هنوز ! صبر كن عروسي شادي نشونت ميدم !! ؟  باز هم خنده ... خنده ...
صحبت به اينجا رسيده بود كه سيم آنژيو تكان شديدي خورد و به دردش آورد .. گفت : كي ميشه كه از اينهمه سيم كشي راحت بشم ؟! 
پرستار با همان لحن مهربان هميشگي !!!! كه كم نديده ام و كم نديده اي ما را با محبت زوركي اش ( منظور همان به زور خودمان است ! ) از اتاق بيرون كرد ! 
گفت بايد استراحت كند ! 
مادرت آن روز گفت : از وقتي كه گفتن قلبت هم مشكل پيدا كرده تازه قلبم رو حس ميكنم ! اصلا قبل اين نميدونستم قلبم كجام بود !! 
واي كه چقدر اين لحن حرف زدن مادرت را هميشه دوست داشتم ... 
كاش دكتر ها آنقدر عقلشان ميرسيد كه به مادرت نميگفتند كه قلبش هم مشكل پيدا كرده است ... 
يعني عقلشان نرسيده بود كه همين تو يك نفر بداني بس است ؟ 
كاش معني روحيه را ميدانستند ... 
كاش ميفهميدند آنقدر كه روح آدم شكننده است جسمش نيست !! 
اما افسوس ! فقط افسوس ... 
نام نويسنده : نانا
نام وبلاگ : شبهاي روشن روزهاي تيره

توضیحات :مدت ها بود كه فكر نوشتن يادگاري براي چراگاه ذهنم را مشغول كرده بود .. چند يادگاري هم پيش از اين نوشته بودم كه فقط براي چراگاه بود ( و هنوز هم هست !! ) ولي پيشامد  تلخي كه همين سه روز پيش رخ داد .. باعث نوشتن اين نامه شد . اين نامه به قدري خصوصي بود كه نميتوانستم جاي ديگري قرار دهم .. و آنقدر عمومي كه جز چراگاه جايي براش پيدا نكردم !!!
روز مادر مبارك ( 8 )

ماهیتابه

قصه های ولایت جابلقا_روایت اول_قسمت  آخر

جعفر بهروان

قصه های ولایت جابلقا_روایت اول_قسمت  آخر 

پادشاه خوشحال شد و اونا رو به دربارش و بربالین دخترش احضار کرد!مسعود علفا رو کوبید و ضماد کرد وگذاشت رو پیشونی  دختره ! ضماد گذاشتن همانا و باز شدن چشمای دختر همان!دختر چشمش افتاد به صورت مسعود و لبخندی به لبش نشست و هردو به چشمای همدیگه خیره شدن!!!(چیه؟!؟ توقع دارین این دوتا هم همون کاری رو بکن که "میلایووویچ" و "بروس ویلیس " تو "The Fifth Element   "کردن؟!؟شرمنده !کورخوندین!!!) 
...خلاصه!جشن و سروری در ولایت جابقا بر پابود!و همه از سلامتی دختر پادشاه خوشحال بودن!پادشاه  پی مسعود و جعفر فرستاد!و با احترام زیاد  اونارو به قصر اوردن!پادشاه ازشون پرسید : من می خوام به خاطر این کار ارزشمندتون دخترمو بدم به اون پسر تپله!!! هنوز جمله اش تموم نشده بود!که صدای هر هر و کر کر اون سه تا بلندشد!پادشاه و بقیه عصبانی شدن!جعفر گفت:  "قربون شکلت ! شما لطف داری !ولی همه جای دنیا بابت این کارا پول می دن! شما م لطف کن  حساب مارو خشکه بده! واسه دختر شمام !شوهر فراوونه!اصلش اگه طلبه باشی !همین اجنبیه که ما از اب گرفتیمش بچه بدی نیست! جوونور خارجی رو عینه بلبل حرف می زنه! اخلاقیاتشم بدک نیست !اهل عاشقیت و این حرفام هست" پادشاه که بدش نیومده بودگفت:خوب! شماها بگین چی میخواین ؟ مشورتی کردن و مسعود گفت !:اگه لطف کنین !روزی  دو تا کوکا یک و نیم لیتری بفرستین چراگاه! البته مادام العمر!  "پادشاه  قبول  کردو دستورش و داد! 
... جعفرو مسعود از مجتبی که  با بقیه ی سربازا درگیر اماده کردن قصر برای ازدواج دختر پادشاه  با "لوچیانو پاواروتی"(همون تاجر ونیزی) بود خداحافظی کردن و به سمت  چراگاه در افق گم شدن!و صدای مرحوم فرهاد هم مزین تصویر اونا در افق بود که:  "با صدای بی صدا/مثل یه کوه .بلند/ مثل یه خواب .کوتاه/یه مرد بود یه مرد....  " 

توضیحات :
نظرات   شما ( 8 )

ماهیتابه

قصه های ولایت جابلقا_روایت اول_قسمت  سوم

جعفر بهروان

قصه های ولایت جابلقا_روایت اول_قسمت  سوم 

گفتن حرفی نیست بپرس! پیرمرد رو به مسعود کرد و گفت از تو شروع می کنم!وبعد با پای راستش دوبار به زمین کوبید و از جیبش یه تخم مرغ و یه پیاز دراورد!گرفت جلوی مسعود!مسعود هم پیاز و از دستش برداشت و گرفت جلوی چشم پیرمرد!جعفر به سبک مرحوم فروغی گفت:"براوو!" و شروع کرد به کف زدن!تاجر ونیزی حیرون مونده بود که پیرمرد براش توضیح داد که من به زمین اشاره کرد م ا ز مسعود پرسیدم که زمین چه شکلیه؟ مثل تخم مرغ یک لایه ست یا مثل پیاز لایه لایه ست!؟!که مسعود بابرداشتن پیاز جوابمو داد! پیرمردگفت خوب سوال دوم وتو جواب بده و رو به جعفر کرد و با انگشت اشاره به جعفر و مسعود و خودش اشاره کرد  و بعد با دودست به اطرافش اشاره کرد و دوباره با انگشتش  به یک گل اشاره کرد جعفر گفت : نمی خواد !همینجوریشم گلستونه! 
پیرمرد به تاجر که همچنان حیرون مونده بود گفت: من بهش گفتم اگه ما سه تا باهم کار کنیم دنیا گلستون می شه!اونم جوابمو داد!و اما سوال سوم! تاجر گفت : قبول نیست !من از این ظرافات و لطافات شما شرقیا بی بهره ام! لطفاً یه سوال آسون بپرسین!پیرمرد گفت: باشه !تو بگو ببینم نتیجه ی بازی دور رفت بازی رجینا و کالیاری تو فصل 98 چی بود؟تاجر یه کم فکر کرد و بعد جواب داد:فصل 98 این دوتا با هم بازی نکردن چون رجینا تو سری Aنبود!پیرمرد به هر سه شون احسنت گفت و یه مشت از علفای جلو پاشو از زمین کند و داد به اونا! 
و اما بشنوین از مجتبی که بعد از اتمام دوره ی آموزشی !به خاطر طبع لطیفش!!!و دستی که در نگارش داشت!مسئول این شده بود که روزی دو ساعت برای دختر پادشاه کنا رتختش  قصه بخونه!
جعفر و مسعود و تاجر ونیزی که به شهر رسیدن یه راست رفتن سراغ قصر!نگهبان جلوی در بهشون گفت که پادشاه رفته عروسی دختر خان گیلان زمین!مسعود گفت : مارم دعوت می کردن یه قرم ما می دادیم و هرسه خندیدن!(نگهبان نخندید چون دراون ایام خندیدن سر پست مجاز نبود!) و رفتن تو قصر چشمشون که به مجتبی در حال کتاب خوندن افتاد تعجب کردن !مجتبی واسه شون تعریف کردکه ماجرا از چه قراره! 
ب
عد از هفت شبانه روز پادشاه  از عروسی برگشت و از اینکه این مدت رو "دور از خانه" بوده شکایت می کرد!و می گفت هیچ جا خونه ی خود آدم نمی شه! 
به پادشاه خبر دادن که اون دو تا جوون  با داروی شفابخش برگشتن... 
ادامه دارد!

توضیحات :

پشت این نقاشی (تصویر این مطلب) کلی خاطره خوابیده!(در تصویر دو تن از چراگاهیون دیده می شوند!)

نظرات   شما ( 124 )

خارج از دستور

نامه ای به مجتبی

جعفر بهروان

نامه ای به مجتبی 

مجتبی جان سلام!امیدوارم حالت خوب باشد. اگر از احوالات ما جویا می شوی ."ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به ان شادمانی بی سبب می گویند!"من خوبم مسعود هم خوب است و همه ی اهالی چراگاه ! 
می خواستم روی پاکت بنویسم برسد به دست اقای مجتبی...ولی دیدم اینها که می نویسم به درد همه ی هم دوره هایت می خورد!احتمالا تا به حال فهمیده ای دکمه ی  برگ سینه ات را چه طوری ببندی !وحتما بهتان گفته اند که ان هشت ها روی بازوها و یا ستاره های روی شانه برای چیست !وبهتان یاد داه اند که چگونه با قاشقتان در یغلویتان را باز نگه دارید و حوله و مسواکتان را کنارش "آن کادر"کنید!حتما تابه حال تنبیه تان  هم کرده اند و با "بشینن" و "برپا" ی سرگروهبانتان نشسته اید و برپا شده اید!!! 
راستی تا یادم نرقته بگویم که انجا یادت برود که مهندسی! یا دکتری !یا هرکوفت و زهرمار دیگری هستی!یادت برود که دوسال از جوانیت را تلف می کنی! یادت برود...!اینها را از فکرت بیرون کن!ومطمئن باش که یک موقع حسرت این روزها را می خوری!تف و لعنت هایت را نگه دار برای بعداز خدمت!من و مسعود را ببین!!! 
این روزها به هیچ چیز فکر نکن!!خوش باش!نوشته های روی تخته ی تخت بالاییت را بخوان!توصیه های روی در دستشویی ها را بخوان !وتوهم اگر خواستی برای سربازهای دوره های بعد بنویس:"زور نزن جز خدمتت حساب می شه!"وزیرش بنویس " چون می گذرد غمی نیست..."اما نه این را ننویس چون بقیه اش بی ادبی است!اصلا بنویس "مجتبی اعزامی 1/4/86 مشهد  . نبود   45روز ؟"  حتما تا به حال نگهبان شده ای !یادت باشد اگر نگهبان اسایشگاه شدی شب که شد و خاموشی  زدند پنجره ها را باز بگذار چون هوا سنگین می شود!!!یادت باشد اگر از تختی صدای ارام هق هق شنیدی به طرف تخت نرو چون بعضی ها هیبت و سبیلشان به دل نازکشان نمی آید! 
یاد آن خانم گرداننده ی انجمن ادبیتان افتادم که فکر می کرد سربازها سلول دارند و شبها در سلولشان شعر می گویند و قصه می نویسند!!!بگذریم!به قول شاعر "مرد را دردی اگر باشد خوش است!" تو هم که این روز ها داری مرد می شوی!به این فکر کن که پرانتزی شکل پایت و یا پول بابایت جلوی مرد شدنت را نگرفته! 
زیاده عرضی نیست!مرافب خودت باش!خدانگهدار! 

توضیحات :
یک .دو.سه .چار. خسته نباشی سرکار ( 17 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3