نوعي نگاه

چرا چراگاه ؟

مسعود اردكاني

چرا چراگاه ؟ 

متن زير پاسخ هاي مستقل نويسندگان چراگاه به اين سوال است كه «چرا چراگاه ؟» ، به مناسبت سومين سالروز تاسيس چراگاه !
جعفر
طرح واجرا و همتش با مسعود بود !اولاعملاً ما فقط سیاهی لشکری بودیم که رو همراهی ما حساب باز کرده بود! وگرنه هیچکدوم وبلاگ باز نبودیم قبل از اون!چه ها گذشت و گذشت تا شد دوسال. به قول اون بنده خدا:" کسی که جونش و کف دستش نذاشته !" ...قراره بنویسیم چرا چراگاه ولی هرکار می کنم دلم پا نیس که بنویسم !:چراگاه اولش این...... مسعود این و گفت... من این کارو کردم و...مجتبی چی گفت و... تا الان!!!
دلم می خواد اینا رو بنویسم:
راه و رسم و یاد نداشتیم و اگر یاد گرفتیم زیر بار نرفتیم!اهالی باشتین همین بغلن! پس به ما هم می رسه که سر به دار بدیم و ...! تن به ذلت دادن تو این عرصه حداقل با تفکر چراگاهی یعنی بی دلیل هلاک نوشته های دیگری شدن !مجیز بی دلیل گفتن! از پائین به کسی که بالا نیست نگاه کردن! حتی شما یی که اینا رو می خونی حتماَ یادت میاد که یه بار پر گیردادن ما به پر شماهم گرفته!شما که دوستی ببین با خصم چه می کنیم!!!
اولا فکر می کردیم . آمار کامنتارو آشنایی های دنیای حقیقی بالامی بره!بعدترش به عین الرای!!! دیدیم که نه این عمل در دنیای مجاز هم قابلیت محقق شدن رو داره!منتها راه و روش داره واسه خودش که !البته ...اهالی باشتین همین بغلن! پس به ما هم ... والی آخرِ پاراگراف قبلی!!!
و دیگه اونکه به قول یه رفیقی:" بعضیا جاذبه شون بیشتر از دافعه شونه! "و تقصیرخودمونه که چندتا آدم بی جاذبه دور هم گرداومدیم!!!!دوسال ما نوشتیم !شما یا خوندین یا نخونده نوشتین که خوب بود!ویا جملاتی درتائیدااون نوشته!(استثنائ هم بود که قابل به عرض نیست!)این واسه ما 3 حالت رو پیش میاره!
1- اینکه چیزی که ما می گیم شباهت به "وحی" داره!که هیچ کس روش حرف نمی زنه!ویا نمی تونه بزنه!!!
2-کسی نمی خونه و الکی می نویسه خوب بودو به مااطمینان می ده که قلم روان و زیبایی داریم!!!(روشی مرسوم از گذاشتن کامنت که بی شباهت به فحش نیست!!!)
3-کسی حرف مارو نمی فهمه و بی دلیل تائیدمون می کنه!از چه بابت ؟الله و اعلم!!!به نظر شما پدیده ی "رودرواسی" در دنیای مجازی قابل طرحه؟!؟یا اینکه کامنتی به طمع یک کامنتی در مقابل!؟! ...
البته شق چهارمی هم قابل تصوره و اون اینکه ما حرف نداریم!هرچی می گیم حقه!که اگه اینجوری بود جایی واسه ی گذاستن کامنت نمی ذاشتیم و یا نظرا رو با تائید نمایش می دادیم اونم از هر دویستا یکی شو!!!
دراخرعاجزانه تقاضا دارم درک کنین که حرف من سر کمیت نیست!!!

مجتبي
به نام يگانه نگار عالم ، حضرت ...
يه روز مسعود گفت بيامشهور بشيم و من هم كه تا اون روز درهاي زيادي رو زده بودم و نشده بود ( البته بعضي ها رو هم از جا در آوردم كه انداختنم بيرون ) با سر رفتم تو چراگاه .
حالا چراگاه يا چرا گاه هنوز هم نمي دونم ؟ اصلا چرا يا چرا ش رو هم نمي دونم .
خلاصه شروع كرديم و راستش نمي دونم چرا ادامه اش دادم تا حالا ؟
شايد بيكاري يكي از بزرگترين دلايلش باشه و آتش بازي با جيب خالي ، چون بچه فضولي ام ؟( البته از تمامي عزيزان تشكر ميكنم كه از معضل بيكاري جوانان هدف فرهنگ سازي داشته اند )
البته قرار بود از چرا حرف زده بشه .
ولي يه چيزي تو چراگاه برام مهمه ، كه ادم بهتره هر چقدر چريد هضمش هم بكنه و توي دور تسلسل نشخوار نيفته .
از اون جايي هم كه توي زندگي من چرايي وجود نداره شايد اشتباه اومدم شايد هم سئوالهاي من با چرا شروع نميشن مثلا :
بچه هايي كه گوشه خيابون فقرشون رو با وزن من و شما سرشكن مي كنن و بچه هايي كه كتاب فارسي اول دبستانشان " بابا " نداشت چه برسد به اينكه " آب و نان " هم بدهد . بچه هايي كه لبخند هاي گاه به گاهشان زينت چهار راه است نه گلهاي توي دستهاشان .
يك زماني آدمها پايشان به دانشگاه كه باز مي شد كك به تنبانشان مي افتاد و تافته اي مي شدند كه به گمانشان جدا بافته اند و به خيالشان علي آباد هم شهري است اما حالا آدمها توي كلاس سوم دبستان كه چشمشان به جدول ضرب مي افتد سرشان را توي حساب و كتاب مي كنند شايد مجبورند .
ادمهايي كه غمشان مي شود سيگارشان و يك روز اعتيادشان مي شود غمشان . ادمهايي كه رد كفشهايشان از روي شانه ها ي بقيه پاك نمي شود . زخمهايي كه كف دست آدمها دهان باز ميكند آخه دوره خنجر از پشت زدن گذشته حالا همه دستت رو مي گيرن تا بلند شي اما درد توي دستت رو ميذاري به حساب زخمهات ولي دستت رو كه باز ميكني تيغ توي دستت بهت مي خنده .
آدمهايي كه بارون اشكهاشون رو مي شوره . يا آدمهايي كه توي تقابل ارزشها به استيصال ميرسن .( كي گفته من و تو نيستيم ) عشق تابع اقتصاد . تابعي كه وقتي قيمت بنزين مي ره بالا آدمها از توي زندگي شون خطت ميزنن چون نفع نداري . بازي با ادبيات ديني و باورهاي مذهبي و اينكه من كي ام و تو كي ؟ من منم و تو تويي ؟
آره همه اينها سئوالا ولي با " چرا " شروع نميشن پس چرايي محسوب نمي شن .
اما يه سئوال دارم چرا من منم و تو نيستم يا تو من نيستي ؟؟
اما يه چرايي هم دارم كه چرا يك بي انصافي براي تنبيه من مداد را گذاشت لاي انگشتهام . آخه بي انصاف چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخر سر هم چون مخلوق خداييم بايد يادي كنيم
به نام خدا پايان .
مسعود
طبق قاعده الان بايد شروع كنم به بيان دلايل و بحث در باب علل مبدئه و مبقيه و اينكه كجا بوديم ، به كجا رسيديم و به كدوم سمت مي ريم ... اما اين روزا خيلي حس اونجوري نوشتن ندارم ! بگذريم كه مشتري هم نداره . پس بذار از اول شروع كنيم :
چراچراگاه ؟ تو چي فكر مي كني؟ پر كردن اوقات فراغت با يه سرگرمي جدي ؟ دليل خوبيه اما همش اين نيست ؛ الكي خوشي مفرط در وانفساي اين دنياي ... (جاي خالي را با كلمه مناسب پركنيد) ؟ آره اينم هست اما همش اين نيست ؛ ارضا يه مشت دغدغه ي شخصي كه به بعضيا بگي مي شه؟ خوب اينم هست اما همش اين نيست ؛ رسوندن حرفت به گوش چار آدم ديگه كه شايد (فقط شايد) حرفت رو بفهمن ؟ آره ! آره ! اما...اما همش اين نيست ؛ رفيق شدن با آدما از روي جنس فكر و سليقه شون ؟ ...ميل به خونده شدن به جاي ديده شدن ؟ طرف شدن با ذهن و دل آدما ؟ ...؟ همه اينام هست اما همش اينا نيست ؛
بذار تا بيست سوالي نشده خيالتو راحت كنم ، هزارتا ديگه از دلايل رنگارنگم كه بياري من ميگم آره اما همش اين نيست ؛ آخه اون دليل اصليه رو خودمم نمي دونم ! شايدم اصلا وجود نداره ! و شايدتر اينكه از بيانش عاجزم (قضيه ي گنگ خواب ديده رو كه شنيدي ؟) آره اينجوري روشنت كنم كه همه اين بالايي ها كه گفتي كم وبيش هست به علاوه يه دليل پنهون ديگه ! اگه يه روز همين جوري بي خيال چراگاه بشم ، مطمئن باش اون دليل مخفي ديگه وجود نداره ، يا اگه هست ديگه زورش به رخوت وميل به سكون نمي چربه ...
اون روز مي تونه همين امروز باشه ... يا فردا ... يا به قول قيصر امين پور «آن روز هرچه باشد / روزي شبيه ديروز / روزي شبيه فردا / روزي درست مثل همين روزهاي ماست / اما كسي چه مي د اند ؟ / شايد امروز نيز روز مبادا باشد ! »(1)
راستي اين يكي رو نگفتي ! پس بذار من بگم ، يكي از دلايل مهم نوشتن ،و اينجا نوشتن، تويي ! بله خودتو مي گم ... چقدر بدم ميآد از آدمايي كه مي گن فقط واسه خودم مي نويسم ! يعني هيچ كس رو آدم حساب نمي كنم ... من اگه بنويسم واسه اينه كه خونده بشم ، اينو يادداشت كن هر وقت داشت يادم مي رفت بكوب تو سرم .
خيلي حرف زدم اما اصل حرف موند ! بذار يه بيت از خودم مهمونت كنم اگه از مزه ش خوشت نيومده تف كن بيرون .
هميشه آخر شعرم نگفته اي باقيست ،
همو كه بار دگر مي كند مرا آغاز .

توضیحات :(1) آينه هاي ناگهان / قيصر امين پور
شما هم جواب بدين ... ( 26 )

نوعي نگاه

یکشنبه های تکراری

جعفر بهروان

یکشنبه های تکراری 

"من می دونم این کاری که کردم گناه بزرگیه... ولی به عفو وگذشت خدا اطمینان دارم !...من چندوقت پیش ازحساب شرکت مبلغ زیادی رو برداشتم بدون اینکه به رئیسم بگم ! حساب و کتابا جوری نیس که متوجه بشه ! راستش اول قصد داشتم که اون پولو برگردونم ولی حالا می بینم پس دادن اون پول کار ساده ای نیست و شاید تا اخر عمر نتونم برگردونمش!واسه ی همین می خوام این پولو برنگردونم !... "
"...سلام پدر... ! خودتون بار ها گفتین که خدا آدمای پشیمون رو می بخشه !... اومدم اعتراف کنم تا هم خیالم راحت شه و هم خدا منو ببخشه!... ببینین پدر !من همیشه راب و دوست داشتم و دارم! اینو همه ی کسایی که مارو از اول ازدواجمون می شناسن میدونن که ما کنار هم خیلی خوشبختیم !... نمی دونم !...شایدم تقصیر من نبود!... می دونین پدر حرف زدن در موردش برام سخته ! ... من قصدم این نبود که به راب خیانت کنم!...شاید م تقصیر خودش بود کی می دونه!؟! ... اگه به دیوید اینهمه اطمینان نداشت این اتفاق نمی افتاد!... ولی خوب منم بی تقصیر نبودم دیوید با حرفاش منو تحت تاثیر می ذاشت! اون خیلی می فهمه و می دونه !حتی بیشتر از راب! من همیشه دوست داشتم که راجع به مسائل مختلف با دیوید حرف بزنم! ساعتها در حضور راب باهم حرف می زدیم و من از این کار لذت می بردم! ولی راب زیاد علاقه ای نداشت!...شاید اگه اونروز راب خونه می بود! اون اتفاق نمی افتاد!...باورکنین!... پدر من نمی خوام دیگه این کارو تکرار کنم ولی بعضی وقتا دست خودم آدم نیست می دونین که؟..."
" پدر...سلام! من توی زندگیم یکشنبه های زیادی رو به کلیسا نیومدم! اما اینبار اومدم تا بار خودم و با اعتراف سبک کنم! مطمئن نیستم که خدا منو ببخشه!یعنی دلیلی نداره که این کارو بکنه! ... نرفته بودم که بکشمش !... فقط می خواستم یه مقدار پول ازش بگیرم !خیلی یه دنده بود! هرچی التماسش کردم فایده ای نداشت با توهیناش خردم می کرد ! درگیر که شدیم دیگه نفهمیدم چی شد! ... می گن پلیس چندنفر و گرفته ! ولی بعید می دونم بتونن منو پیداکنن ! اینارو گفتم تا خدا بفهمه من قصد نداشتم اونو بکشم!اتفاقی شد! با این اعترافم خدا می فهمه که بی تقصیر بودم !پدر!نه؟!؟..."
"پدر! ...من!..."
" ...سلام پدر!..."
...
آخرین ساعتهای روز یکشنبه !پدر استیونس مونده و چیزایی که شنیده و یه صلیب و یه خدا!

توضیحات :
پدر استیونس به کی اعتراف می کنه؟ ( 23 )

ديوار نوشته

الف ميم

نويسنده مهمان

الف ميم 

«مسعود جان سلام. جعفر خان سلام...آدرس سایت تان را دادم به دخترخاله ام. به شیرین. گفتم  این سایت خوبی است و بر و بچه هایش اهل دل و ذوق اند. اما دخترخاله ام با من لج کرده. با من خوب نیست. ازم بدش می آید. روز دوم رفته بودیم خانه شان عید دیدنی. محل سگ به م نگذاشت. رفت نشست پای تلویزیون و با گوشی اش بازی می کرد. اس.ام.اس های من را هم جواب نداد. توی یکی از همان اس.ام.اس ها آدرس سایت شما را دادم به ش گفتم برو داستان های عاشقانه ی مجتبا را بخوان...برو آن قصه ی جعفر را که من قرار است از روش فیلم بسازم بخوان. برو ببین دل چه جوری است که عاشق مرده هم می شود. قضیه ی شوخی و زن استوندن من را هم آن وسط ها انداختم.
مسعودجان...جعفرجان. بی زحمت آی.پی هایی را که این روزها به تان سر می زنند چک کنید ببینید از گوهردشت کسی آمده یا نه...خبرش را به م بدهید توروخدا...منتظرم...جواب اس.ام.اس هایم را دیگر نمی دهد.
قربان شما.
امید.»
نام نويسنده : الف ميم
نام وبلاگ : كوچه بي دار و درخت

توضیحات :
دختر خاله گم شده ... ( 17 )

خارج از دستور

انگيزش

مسعود اردكاني

انگيزش 

- آقا «بيگانه ي كامو» دارين ؟
- اكبر !! يه بيگانه بده اينجا
- ببخشين آقا كاراي كامو چه جوريه ؟
- بله ؟
- مي گم شما كه كاراشو مي خونين تو چه مايه س ؟
-  من كاراشو مي پسندم ...
- يعني تو چه تيپيه ؟
- چي ش تو چه تيپيه ؟
- يعني فلسفيه ؟ عشقيه ؟ ....
- ببينين يه چيزيه تو مايه صادق هدايت خودمون ...
- مرسي ...
متن بالا يك گفتگوي واقعيه كه در نمايشگاه كتاب ، درست پشت سر من ، بين يه خانم و آقاي اهل فرهنگ اتفاق افتاد ... در جريان اين گفتگو هي خواستم بپرم وسط حرف آقا پسر كامو خوان و بهش بگم عزيز جان چرا چرند مي گي ؟ يا بگم خانم عزيز از نظر شما هركي  يه كتاب از كامو دستش بود صاحب نظره ...؟ يا ...
بعد شروع كنم اندر ريشه هاي فكري كامو و اگزيستانسياليسم مورد نظرش داد سخن بدم و در مورد اينكه كامو به عنوان يه فيلسوف در كنار كساني مثل سارتر قرار مي گيره و ... بعد هم در  مورد نهيليسم (ناي هليسم !)  سخنراني كنم و اينكه چه تمايزاتي در شيوه نگاه اين دو مكتب هست و چرا حرف اون آقا پسر كمي خام به نظر مي رسه...؟
به هر حال چون حس فضولي بر ادب و خجالت غلبه نكرد اون حرفا اينجا سر باز كرد و باعث شد استارت كاري كه مدتهاست دلم مي خواسته توي چراگاه راه بندازم يه جورايي زده بشه ... از پارسال كه روند نشر مطالب چراگاه كمي منظم تر و سريع تر شده ، هميشه توي فكرم بوده كه در حد توان چراگاه جايي براي معرفي كتاب باز بشه تا بتونيم در حد چند خط هم كه شده فارغ از جنجال هاي مد روز به بعضب كتاب ها دقيق تر نگاه كنيم .
همين جا از اون خانم و آقاي ناشناس كه محرك شروع اين قضيه بودند تشكر مي كنم ... و از همه بروبچه هايي كه اهل كتاب خوندن هستن دعوت مي كنم تا اگر تمايل دارن كتابي رو كه خوندن به بقيه هم معرفي كنند دست به كار نوشتن بشن و به ما در پربار كردن و تنوع اين بخش كمك كنند.

توضیحات :1 - در طي دو هفته گذشته به علت تركيدگي يك عدد آي سي  از دسترسي به اينترنت محروم بودم ، در اينجا جا دارد از تمامي كساني كه با نصب پرده و پلاكارد و درج آگاهي در جرايد موجبات تسلي خاطر را فراهم آوردند تشكر كنم !
2 - در حال حاضر هم از يك دستگاه مانيتور عاريتي براي رفع خماري بهرمندم... لذا براي شفاي عاجل مانيتورم ملتمس دعا هستم ...
3 - روز فردوسي ، همشهري اديب و فرهيخته مان را به شما تبريك مي گوييم .
نظرات شما ( 23 )

ديوار نوشته

بنت الهدی صدر

نويسنده مهمان

بنت الهدی صدر 

نفس هاي بهار مي سوزاند چشمان آسمان را و ستارگان مي گريند اين روزها ...
 ابرها با هم مي خندند... به خورشيد ؛
 و او را دور مي زنند و مرثيه سوختنش را مي خوانند و او در ميان قهقهه هايشان مي گريد ؛ مي گريد و مي سوزد. چه قدر ناله هايش تنها كرده اند او را ...
 ماه اما عاشق است و در پي درمان درد خورشيد . 
هر شب كه مي رسد ، ماه شيون بهار مي شود در غصه خورشيد و مي خواند ،‌ماه شعرهاي بهاره را مي داند؛ از پشت كوه ها ، از پشت دشت ها ؛ مي داند و مي خواند به اميد روز و ديدار خورشيد .
 و باز شب ، روز را مهمان مي كند. اما...
 خورشيد بي ماه چه تنهاست ! 
اين روزها ابرها خورشيد را اسير كرده اند و مي خواهند او را به چنگال ديو سياه چال كهكشان ها بسپارند. 
آه خورشيد و شيون ماه اين روزها وشب ها بيداد مي كند . هر شب صداي ماه گوش ها را بيدار مي كند و مهتاب پوشيده زير ابر چشم ها را به خواب مي برد . 
هر روز ناله هاي خورشيد چشم ها را باز مي كند و صداي روزمرگي گوش ها را پر مي كند و مي بندد ! 
اين روزها مردم نمي شنود و اين شب ها مردم نمي بينند ... كاش بهانه هاي خورشيد تمام نمي شد !

توضیحات :

ایشون یه نوا رو  هم برای یادگاریشون انتخاب کردن که می تونین بشنوین!

كاش بهانه ها تمام نمي شد ( 8 )

ديوار نوشته

میثم محمدی

نويسنده مهمان

میثم محمدی 

...مي‌پرسم :« واقعا دوستم داريد؟»
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
خنده روي لب‌هايم مي‌آيد؛ دست‌هايش را مي‌گيرم.
ميگويم:«بياييد تا پل پياده برويم
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
مي‌گويم:« دنياي كثيفيه، نمي‌گذارند با هم زندگي كنيم
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
باد از پشت سرمان مي‌وزد؛ برگ‌ها پرواز مي‌كنند.
مي‌گويم:«مي‌خواهم بروم، دستم رو ول كنيد
سرش را بالا و پايين مي‌برد.
مي‌پرسد:«مي خواهيد برويم اون‌جا؟»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
مي‌پرسد:«مي‌خواهيد تا آخر با هم باشيم؟»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
مي‌گويد:«خوب، حالا با هم بپريم
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
meisam_bahaneh63@yahoo.com

توضیحات :

علیرغم اطلاع رسانی به موقع!!! متاسفانه! آقا میثم عکس و جمله ی نظرخواهی واسه ما نفرستادن!این عکس و جمله به نیابت از طرف ایشون انتخاب شد!

مي‌خواهيد تا آخر با هم باشيم؟ ( 15 )

ماهیتابه

سه تا نقطه

مجتبی جعفري

سه تا نقطه 

 باز باران با ترانه
با گو هر هاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
مي نشيند روي سقف بعد هم نشت مي كند و چكه . و صداي برخورد  قطره ها با تشت كم كم  توي صداي برخورد با آب حل مي شود . و نمي شود تا صبح چشم هم گذاشت .
 پلك اول را نزده اي كه سر و كله يك نفر پيدا مي شود احتمالا آقاي بهينه سازي است و با آن كهولت سن حرف از ايزو گام مي زند مثل تبي كه آدم را به مرگ راضي مي كند .
پلك دوم را نزده اي كه يك قطره جلويت سبزمي شود به خيالت كرامات داري ولي آن هم دنباله حرف بالايي را مي گيرد كه در مصرف آب صرفه جويي كنيد بعد هم ميگذارد و ميرود و تازه مي فهمي درد ....چه ربطي به شقيقه دارد .ميروي تا هار تا فحش آبدار ( البته با مصرف بهينه آبش ) به نافش ببندي كه هر چكه اي شير آب نيست و مي بيني دو تا واشر هم گذاشته روي ميز ويك يادداشت هم كنارش " دفعه بعد تهيه فرماييد "
حالا بي خوابي مثل خوره افتاده به جانت . و ميروي از فرصت استفاده كني كتابي ، فيلمي ، .. نميدانم بيدار باشي و يك فنجان چاي مي چسبد . توي آشپزخانه با با گازي را ميبيني كه نشسته و با بابا برقي دارند چاي مي خورند . نگاه بابا برقي كتري بر قيات را پرت ميكند و صداي بابا گازي لابه لا بي هورت هايش مخت را از توي لوله بخاري با لا ميبرد . كتابت را بر ميداري و بابت غافل گيريشان سوار ماشين ميشوي و به قصد گزارش به كنترل نامحسوس راه ميا فتي و كنار ماشينشان پياده مي شوي . مي خواهي لب باز كني كه با ديدن داداش سيا توي لباس مامور كنترل نامحسوس دهانت قفل مي شود . پشت در خانه دنبال كليد مي گردي كه بوي نفت را احساس ميكني و صداي حسن توي گوشت مثل هاون مغزت را مي كوبد ...

توضیحات : 
نظرات شما ( 25 )

نوعي نگاه

روایت سره

جعفر بهروان

روایت سره 

پيرمردادامه داد:"...آره!...همه ي اون چيزي و كه مردم مي گن و شنيدن من از پنجره ي اتاقم ديدم!... ولي از يه جاييش حكايت جورديگه ست ...خدائيش تو باورت مي شه كه چندتا جك و جونور تونستن اونو از اتاق بيارنش بيرون؟!!...اون موقع كه اون دوتادختر داشتن سعي مي كردن به زور پاشونو بچپونن تو كفش! من بودم که نرده بون گذاشتم پاي پنجره ي اتاقش !پايه نرده بون ومن!... با همين دستام گرفتم تابياد پائين!...ازم پرسيد :چرا هميشه از پنجره فقط نيگاش مي كردم !...گفتم برو ...الان يه شهر منتظر ديدن توئن وقت اين حرفانيس!.."آهي كشيدو ادامه داد:"...خودمم نفهمیدم چه مرگم بود !اون شبی که فرشته هه کمکش می کرد وقتی سوار کالسکه شد و رفت فرشته ازم پرسید :تو آرزویی نداری؟گفتم چرا ! می خوام اون نرسه به مهمونی !خندیدو گفت : هیچوقت نمی فهمی چی باهاس بخوای!راست می گفت !هنوزم نفهمیدم چه مرگمه !هنوزم آرزوهام کوچیکن! و چه می دونم!... غلطن...اصلش اگه نفهمی چی می خوای باختی اگه نفهمی چته کلات پس ِ معرکه ست !...توبگو! می گن تو قبل ِ اون یارو شازده هه رسیدی بالای سر زیبای خفته ...!تو چه مرگت بودکه قبل اون نبوسیدیش؟!؟"

توضیحات :
نظرات شما ( 37 )

ديوار نوشته

تقدير

نويسنده مهمان

تقدير 

دچار
يعني عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي ي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد...


با آرزوي بهترين ها براي اهالي چراگاه
                                
                                                زمستان 85

توضیحات :لازم به توضيح مي باشد كه تصوير اين متن هم كار خود تقدير است ! يعني ايشون دست به  قلم مو دارند... و اين تصوير براي اولين بار منتشر مي شه !
براي ديدن نقاشي در ابعاد برزگتر اينجا كليك كنيد .
گفته هاي شما ( 19 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3