داستان

 خود درماني

مسعود اردكاني

 خود درماني 

« ... ميدوني من قبلا هر وقت سيب مي خوردم ، اونقدر سيخ سيب رو تو دهنم نگه مي داشتم كه كم كم تبديل مي شد به رشته هاي باريك چوب ... اما الان موقع سيب خوردن اول سيخشو مي شكونم ! بعد سيب رو گاز مي زنم ... تازه معمولا نيم خورده ميندازمش دور ... علتش رو تو بايد بدوني ! بالاخره تو مشاوري ... روانشناسي سرت مي شه ... واسه خودت دفتر و دستك داري ... ! من مي خوام بدونم اين تو چي مي گذره ؟! »
در حالي كه انگشتش رو به سمت پيشونيش نشونه رفته بود ، نفس عميقي كشيد و چنگي به موهاش زد . كمي آروم تر شده بود ؛ با لبخند ارش پرسيدم :
- به نظرت اين دليل براي خود كشي كردن كافيه ؟!
دستش رو از توي موهاش بيرون كشيد و به حالت مشت روي ميز گذاشت .
- نه كافي نيست ! اما مگه همين يكي دوتاست ؟ ببين من مثلا من هميشه وقتي برگ خشك توي كوچه مي ديدم بايد لگدش مي كردم حتي اگه باد داشت برگو مي برد من دنبالش مي رفتم تا لگدش كنم ! تا صداي خش خش رو زير كفشم بشونم ! اما الان يك كيسه برگ خشك هم منو وادار به دويدن نمي كنه ... اينا هيچي ! مي عادت داشتم صبحونه يه چايي شيرين مي خوردم كه ... مي بيني ! مي تونم تا صبح برات مثال بزنم ، بازم كمه ؟! هر چند مسئله خود اينا نيستن ... ماني هميشه مي گه ...
پرسيدم : پس مسئله چيه ؟ هموني كه دليل خودكشي مي شه ...؟! اونو بگو ...
- اگه مهلت بدي مي گم ... ماني مي گه تو زيادي تو كوك خودتي ! زيادي به رو خودت زوم كردي ، واسه همين هرچيز كوچيكي به چشمت ميآد ! اما من مي گم مسئله اينم نيست ! چون فكر كردن واسه من يه جور بازيه ... اصلا هم خسته م نمي كنه مي دوني مسئله كجاست ؟
- كجاست ؟..
- مسئله اينجاست كه همه اينا رو بدوني اما نفهمي علت چيه ! اينا براي من يه مشت نشونه ست يا شايد تيكه هاي يه پازل ... اما من چيدنش رو بلد نيستم ! اين منو داغون مي كنه ! مي دونم داره يه اتفاقي مي افته ... براي خودم ... اما نمي دونم چيه ؟! همه اينا دارن در مورد اون اتفاق كد مي دن اما ... اينه كه خسته م كرده همون دليلي كه خيلي مشتاق شنيدنش بودي ... ! توبايد اينا رو كنارهم بچيني ... بايد به من بگي چه م شده ؟!
انگشتام رو تا جايي كه جا داشت از هم باز كردم و كف دستم رو چسبوندم به سطح شيشه اي ميز و شروع كردم ...
- ببنيد آقاي صالحي ، قبل از اينكه بيايين اينجا . . .

□□□
استارت كه زدم ، پخش ماشين روشن بود «...حيلت رها كن عاشقا... ديوانه شو! ديوانه شو! ...» ناخودآگاه ياد مورد خودكشي سه شنبه پيش افتادم ... دختر بيچاره ! هميشه سه شنبه ها همين جوريه ! مرده شور همه شونو ببره ... نمي شه صبح سه شنبه يه آقا وخانم محترم بيان و در مورد اُفت تحصيلي بچه شون حرف بزنن ؟! يا هر چي ... به جاي اينكه يه دختر كه از هق هق نفسش بند اومده بيارن و ... خونه پرش 22 يا 23 بيشتر نداشت ... پرونده رو كه باز كني جلوي علت مراجعه نوشته باشه «انتحار» ! ... لابد از نحر ميآد ... يه ساعتي طول كشيد تا از بين زار زدنش فهميدم قضيه عشقي بوده ... داشتم مي رفتم رو مسير تيپيك مشاوره كه خورد تو ذوقم ... اين سه شنبه ها خودكشي هاش هم يه جور ديگه س ... تازه فهميدم كه با اصل موضوع كنار اومده ... اما با «دنياي جديد» مشكل داره ... خودش اين اسمو گذاشته بود ؛ از توي كيف دستي بزرگي كه همراش بودشروع كرد به در آوردن شيشه ها ... شيشه چهارم يا پنجم بود كه فهميدم همه شون عين همند ! شيشه هفتم يا هشتم به ش گفتم :
- دوست دارين بريم سر اصل مطلب ؟!
نگاهش رو از توي كيف رو به من گردوند و گفت :
- اصل مطلب ؟! اصل مطلب همينان ... البته خودشون نه بوشون
يه شيشه ديگه از توي كيف بيرون آورد و طوري كه من بتونم نوشته روش رو بخونم گفت :
- اين چيه ؟!
- ماركش كه «بلو ليديه» يه جورايي از مد هم افتاده ... يعني سن بالاس گمونم !؟
نگاهي به بقيه شيشه ها كرد و گفت :
- اينا همه بلوليديه ! هر كدومو از يه جا گرفتم ! همه شون اصلند ! اما هيچ كدوم بوي اينو نميدن ...! اصل مطلب اينه ، مي خواي امتحانم كني ؟! من چشامو مي بندم تو دوتا از اينارو بگير دستت من از بوش مي فهمم كدوم يكي مال منه ...
يه ذره گيج شده بودم گفتم :
- نيازي به امتحان نيست ، ادامه بدين ...
دوباره دست برد توي كيفش ، چهار پنج تا كاست عين هم كشيد بيرون و ريخت روي ميز ...
- ببخشيد كه ميزو شلوغ كردم ، اما اينام همين جوريه ... فقط اين يكي اون آهنگو داره ... اون حس رو داره ! مي دوني من زيادم كودن نيستم يه چيزايي حاليمه ! اما هر چيزي كه اون به ش دست زده ، هرچيزي كه بين من و اون مشتركه ... هر چيزي كه حتا نگاش كرده باشه يه جور ديگه س ... يعني با بقيه چيزا فرق داره ، عين جنس اصل وبدل ! من اينا رو نمي فهمم ...
يكي از كاست ها رو از روي ميز برداشتم ...
- مي تونم يكي شو داشته باشم ؟!
- آره !
- اصليه كدوم يكيه ؟
براي اولين بار لبخند زد و گفت :
- براي تو همه شون مثل همند ...
بعد زمزمه كرد :
- حيلت رها كن عاشقا ...
توي آينه ماشين نگاهي به خودم كردم ...
- خوب موندياااا ! كم ِ كمش بايد تا حالا 14 ، 15 بار خودكشي مي كردي !
□□□
دوباره اومده بود سراغم ، نشستم ، اونم نشست ... گفت :
- حالم بده ...
- قيافه ت نشون ميده ... هر چند حال منم بهتر از تو نيست ...
بي مقدمه گفت :
- تو چرا گير دادي كه نبايد ... ؟؟
خنديدم
- اين نظر منه ! نظر كارشناسي ...
- الان نظرت چيه ؟ نظر شخصي ت ؟
شيشه رو هل داد به سمت من ... دوباره شروع شده بود ... گفتم :
- ما اين بحثو قبلا تموم كرديم ...
- تموم نكرديم ! بايگاني كرديم ...
- چه فرقي مي كنه ؟؟! ببين بذار واسه فردا صبح ...
نيشخندي زد و گفت :
- با منم ؟ مثل اينكه يادت رفته من خودم تو رو مشاور كردم !؟ آدمي رو كه اصرارمي كرد يه راه ديگه پيدا كنه ... من اين راه رو پيش پات گذاشتم ... «آنجا كه هيچ عشقي نيافتي ، تو خود عشق بوزر ! » 
- خب كه چي ؟ اولا كه اون جمله مال خودت نيست ، در ثاني مي خواي حرفت رو پس بگيري ؟
- نه پس نمي گيرم ، اما اين فقط يه تئوريه ! براي وقتي كه روي راه حل اول خط كشيده باشي ... بذار دوباره بهش فكر كنيم ، به راه حل اول ! بذار همين امشب تكليف يك سره بشه ...
گفتم :
- مي دوني بازتابش چيه ؟ اينكه كسي مثل من ...
- بازتاب براي كي ؟ دست از اين حرفا بردار... مشكل تو يا شايد مشكل ما اينه كه اونقدر طبق موازين رفتار كرديم كه ديوونگي يادمون رفته ! حتي توي حريم خصوصي ... حتي اينجام بايد طبق اصول رفتار كني ...توي خونه ت كه ديگه مشاور نيستي ... ! يا اگه هستي هنوز از پس خودت بر نيومدي ...
شيشه ي قرص رو گرفت توي مشتش و گفت :
- يك بار از اين خانه بدين بام بر آييد ...
گفتم :
- نه اين ره كه تو ميروي ...
پريد وسط حرفم :
- همه را بيازمودم ، ز تو خوشترم نيآمد ...
انگار دست بردار نبود ... زير لب طوري كه خودم هم نشنوم گفتم :
- امشب از شبهاي تنهايي ست رحمي كن بيا ...
شيشه قرص توي دست اون بود و دست اون توي دست من ...

توضیحات :ببخشيد طولاني بود
سيلي نقد به از ... ( 18 )

داستان

برج عروج

مجتبی جعفري

برج عروج 

" یک دو ، یک دو، یک دو " صدای ستوان و گرم گرم پوتینها تمام گوشم را پر کرده بود . به پوتینهام نگاه کردم ، یاد احمد افتادم . سرم را بالا بردم ببینمش . بند از بندم باز شد . انگار لوله را زیر چانه اش گذاشته بود ، لوله ژ3 .
با گردان در جا می زدم ، چشمهام را کوچک کردم ، مطمئن شوم .خودش بود ، احمد . دسته ایستاد و چند قدم عقب تر بودم . دستش رفت طرف گلنگدن . ژ سه از روی شانه ام افتاد . تمام وزنم توی پوتینهام جمع شده بود و سنگینی شان نمی گذاشت از زمین بلندشان کنم . باورم نمی شد یا نمی خواستم باور کنم ، نمی دانم .
آخر همیشه می گفت : " خودم بمیرم بهتر از اینکه منتظر باشم تا یکی از یه جایی بزنم ، ترسش بدتره "
یک بار هم پاسپخش اسلحه را از دستش گرفته بود .
صدای " سرباز سرباز " گفتن ستوان توی گوشم بود . جلو رفتم ، لابه لای خش خش قنداق " وظیفه ... وظیفه ... " مثل سنج توی سرم صدا می کرد . اما رساندن خبر مرگ تک پسر به پدر و مادرش زجر بيشتری داشت .بعد از همه این در و آن در زدن ها برای معافی، افتاد لب مرز .
بند تفنگ لای انگشتهام گیر بود و لابد قنداق روی زمین خط انداخته بود . دستش را از روی گلنگدن برداشت و صدای برگشتنش خورد زیر گوشم . توی حلقم " یا ابالفضل " پیچید . بند در رفت و تفنگ خوابید روی زمین . چشمهام باز شد و نگاهم را از درجه های ستوان برداشتم .
ستاره هایی که به قول احمد غیر از اضافه کردن صفر های پایه حقوق ، اندازه حرف زدن آدم را نشان می دهند . همیشه می گفت :  " از این ستاره ها گنجشکها هم بلدن بکارن سر شانه آدم ، که با زیاد شدن صفر ها شون زانوهای آدم را کرخت تر می کنن " .
رعشه دستم را دادم به نرده و اولین پله را گذاشتم زیر پام .  " احمد احمد " از زبانم نمی افتاد و توی دهان خشک شده ام ، تر بود . یاد م آمد از آن بالا می گفت :  " بودنش خیلی سخته ، بابت دیدن چیزهایی که شاید اگر تا آخر عمر هم اون پایین باشی ، نبینی " .
رسیدم بالا . زانوها ش شکسته بود و پاهاش جمع شده بود . سرم طرف تکه ابر روی پادگان رفت و صدام گوشم را پر کرد : " آخه چرا ، چرا ، خدا یا چرا چرا چرا ؟ ... " .
لرزیدن شانه هام توی هق هقم گم شده بود . برگشتم تا یک بار دیگر صورتش را ببینم . همان ابرو های تو هم رفته اش که وقتی هم می خندید همان طور بودند . ستوان نفس نفس می زد . افتادم روی زانوهام . گردنم را فشار داد پایین و صدایش را بلند کرد : " خفه شو "
ستوان شانه احمد را با دستش می کشید عقب . سرم را توی دستهام گرفتم . چشمم به صدای لبهای ستوان بود :  " زدنش ، با سیمینف " .

توضیحات :
نظرات شما ( 10 )

خارج از دستور

كودك تا سرباز

مسعود اردكاني

كودك تا سرباز 

بچه رو سرو ته گرفته بود وچنان با غيظ مي زد به پشتش كه اگه چوب هم بود به گريه مي افتاد ...
«... اوهوي ! چه خبرته بچه ي مردمو اينجوري مي زني ؟! تو بچه ت نمي شه اين زبون بسته چي گناهي داره ؟» «برو گم شو ... اگه نزنمش كه ...» «ونگ ... ونگ ... ونگ ...» «چه صدايي هم داره ...»
و به اين ترتيب مجتبي اولين فريادهاي خودشو توي اين دنيا سر داد ، كه البته آخرين ها نبود !
«حالا يكي بيآد اينو خفه ش كنه » «گفتم اينجور محكم نزن... »
خلاصه مجتبي به دنيا اومد و گشت و گشت وگشت تا پاش به دانشگاه باز شد و چون اونجا هم خبري نبود به چراگاه رو آورد و همين روزاست كه به درجه ي فخيمه ي ستوان دومي (البته از نوع وظيفه ش) نائل بشه ! بيست و پنج سال پيش در چنين ايامي مجتبي به نا حق كتك خورد و از اون روز مبارزه خودش رو بر عليه ظلم به طور جدي شروع كرد... همه اينا رو گفتيم ، بگيم :

« مجتباي عزيز تولدت مبارك »

توضیحات :

تصوير گر كتاب كودك : جعفر !

بيا شمعا رو فوت كن ! ( 34 )

ديوار نوشته

پائيزان

نويسنده مهمان

پائيزان 

سلام
 یه سال بیشتره  که چرا گاه رو میشناسم و مطالبشو میخونم ولی هیچ وقت پیش نیومد که چیزی بنویسم.
الان هم که وقتم آزاد تره و یه هووویی نوشتم اومد.
بذار اول خودمو معرفی مختصری بکنم:
 نام: زینب (مستعار تو دنیای مجازی ، پاییزان )
سن: 23 
جنسیت: زن
همه مردم عالم ما رو میخونن دیونه
آره ما دیونه هستیم بیخیال این زمونه
کافی بود؟

راستش اولش که با چراگاه اشناشدم یعنی معرفی کردن به من، فکر میکردم به چرا ها پاسخ میده . ولی کم کم دیدم نه اصلا ربطی به اسمش نداره حداقل نه اونقدر که من فکر میکردم.
حالا مطلب من : از خودمه
چرا از سیل طوفان رنج میگریزی،
درحالی که تو در آغوش آرامشی.

درپناه حق
121

توضیحات :
نظرات شما ( 25 )

خارج از دستور

بَه ای مُلکای مردم    تبسم بِی تبسم

جعفر بهروان

بَه ای مُلکای مردم    تبسم بِی تبسم 

می خوام از افغانستان بنویسم !نه اونجوری که "آقای بازیگر"!!! می گفت و اشک می ریخت. می خوام از افغانستان بنویسم نه اونجور که مخملبافهاو قبادیها و ...ها ی دیگه می گن و فیلم می سازن!می خوام از افغانی ها بنویسم !از اونایی که خیلی وقته مهمون سفره ی مان! نه ازاونایی که حرمت نون ونمک میزبان رو نگه نداشتند که ماهم گهگاه حرمت مهمون رو نگه نداشتیم!
می خوام از همسایه و همبازی دوران کودکیم بنویسم!که الان احتمالآ تو آلمان زندگی می کنه!خدا نگهدار خودشو خونواده اش باشه که با اونا فهمیدم همه ی افغانی ها سر بچه هارو نمی برن!!! که از اونا لهجه ی افغانی رو تاحدودی یاد گرفتم _هرچند خودشون هم زیاد لهجه نداشتند!_و بعدها با اشتیاق بخش افغانی رادیو بی بی سی رو گوش می کردم!وهنوز هم مشتاقم تایادبگیرم که چندکلمه بیشتر شبیه اوناحرف بزنم !
می خوام از"دره ی پنج شیر" بنویسم همونجایی که خیلی مشتاق دیدنشم!
می خوام از شیر "دره ی پنج شیر" بنویسم ! احمد شاه مسعود. که به اندازه ی میرزا کوچک و رئیس علی دلواری و... دوستش دارم!همونی که خبر شهادتش تو هیاهوی هواپیماوبرجها گم شد!همونی که محل مبارزه ش خیلی بیشتر از جنگلهای شمال به اینجایی که الان نشستم و اینارو می نویسم نزدیکتره!می خوام از اونایی بنویسم که برای فهمیدن حرفاشون احتیاج به مترجم نیست!
از همونایی که از سه چهار هفته ی پیش!بایستی بابت هرروز بی مجوز موندنشون تو اینور مرز 30 هزار تومان پول بدن!
وقراره از اردیبهشت امسال بی مجوز هاشون و  از مرزهای ایران ((اخراج))کنن!

گزیده ای از مثنوی"بازگشت" سروده ی شاعر مهاجرافغان محمدکاظم کاظمی:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده امده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
وسفره ای که تهی بود بسته خواهد شد...
ودر حوالی شبهای عید همسایه 
دگر صدای گریه نخواهی شنید همسایه
همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت
وکودکی که عروسک نداشت خواهد رفت
اگرچه تلخ شد ارامش همیشه ی تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه ی تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحدبودم
دم سفرنپسندید ناامید مرا
ولودروغ عزیزان! بحل کنید مرا
گزیده ای از مثنوی "پاسخ" سروده ی محمد علی بهمنی:
به عمر مثنوی ات با تو زیستم شاعر!
وسخت بدرقه ات را گریستم شاعر!
اگرچه در همه جا آسمان همین رنگ است
قبول می کنم- اینجا دل شما تنگ است
 ...
چه فرق می کند اینبار _ در حوالی عید 
تو خنده کردی و همسایه ای دگر گریید
چه کودکان که به تاراج رفت _قلکشان
چه جامه ها که دریدند از عروسکشان...
چگونه می شود آیا گلایه نیز نکرد 
که میهمان برسر سفره میزبان راکشت ...
ببخش _ با همه ی دردو داغ می دانم
نمی توان به یکی ابر اسمان را کشت

توضیحات :
نظرات   شما ( 27 )

خارج از دستور

تو مهربان تر از آن بودي ، كه من هميشه گمانم بود...

مسعود اردكاني

تو مهربان تر از آن بودي ، كه من هميشه گمانم بود... 

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ي ما را انيس و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
كرشمه ي تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد...
 حافظ

استن حنانه از هجر رسول
ناله مي زد همچو ارباب عقول
گفت :پيغمبر چه خواهي اي ستون
گفت :جانم از فراقت گشته خون
مسندت من بودم از من تاختي
بر سرمنبر تو مسند ساختي
گفت :خواهي كه ترا نخلي كنند
شرقي و غربي ز تو ميوه چنند ؟
يا در آن عالم حقت سروي كند
تا تر و تازه بماني تا ابد ؟
گفت :آن خواهم كه دايم شد بقاش
بشنو اي غافل ، كم از چوبي مباش !
مولوي

توضیحات :
نام احمد نام جمله انبياست ( 9 )

ديوار نوشته

مريم

نويسنده مهمان

مريم 

من هر کاری کردم نشد که واسه چراگاه ؛ یادگاری بنویسم می خواستم یه جمله از مولا علی( ع) بنویسم: 
« همه محبتت را خرج دوستت کن اما همه اعتمادت را به پای او نریز »
نام نويسنده : مريم
نام وبلاگ : شبهاي روشن

توضیحات :از اونجايي كه نويسنده براي يادگاريش تصوير انتخاب نكرده بود ما نيابتا اين كار رو كرديم .
گفته هاي شما ( 18 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3