![]() خود درماني |
« ... ميدوني من قبلا هر وقت سيب مي خوردم ، اونقدر سيخ سيب رو تو دهنم نگه مي داشتم كه كم كم تبديل مي شد به رشته هاي باريك چوب ... اما الان موقع سيب خوردن اول سيخشو مي شكونم ! بعد سيب رو گاز مي زنم ... تازه معمولا نيم خورده ميندازمش دور ... علتش رو تو بايد بدوني ! بالاخره تو مشاوري ... روانشناسي سرت مي شه ... واسه خودت دفتر و دستك داري ... ! من مي خوام بدونم اين تو چي مي گذره ؟! » □□□
استارت كه زدم ، پخش ماشين روشن بود «...حيلت رها كن عاشقا... ديوانه شو! ديوانه شو! ...» ناخودآگاه ياد مورد خودكشي سه شنبه پيش افتادم ... دختر بيچاره ! هميشه سه شنبه ها همين جوريه ! مرده شور همه شونو ببره ... نمي شه صبح سه شنبه يه آقا وخانم محترم بيان و در مورد اُفت تحصيلي بچه شون حرف بزنن ؟! يا هر چي ... به جاي اينكه يه دختر كه از هق هق نفسش بند اومده بيارن و ... خونه پرش 22 يا 23 بيشتر نداشت ... پرونده رو كه باز كني جلوي علت مراجعه نوشته باشه «انتحار» ! ... لابد از نحر ميآد ... يه ساعتي طول كشيد تا از بين زار زدنش فهميدم قضيه عشقي بوده ... داشتم مي رفتم رو مسير تيپيك مشاوره كه خورد تو ذوقم ... اين سه شنبه ها خودكشي هاش هم يه جور ديگه س ... تازه فهميدم كه با اصل موضوع كنار اومده ... اما با «دنياي جديد» مشكل داره ... خودش اين اسمو گذاشته بود ؛ از توي كيف دستي بزرگي كه همراش بودشروع كرد به در آوردن شيشه ها ... شيشه چهارم يا پنجم بود كه فهميدم همه شون عين همند ! شيشه هفتم يا هشتم به ش گفتم : - دوست دارين بريم سر اصل مطلب ؟! نگاهش رو از توي كيف رو به من گردوند و گفت : - اصل مطلب ؟! اصل مطلب همينان ... البته خودشون نه بوشون يه شيشه ديگه از توي كيف بيرون آورد و طوري كه من بتونم نوشته روش رو بخونم گفت : - اين چيه ؟! - ماركش كه «بلو ليديه» يه جورايي از مد هم افتاده ... يعني سن بالاس گمونم !؟ نگاهي به بقيه شيشه ها كرد و گفت : - اينا همه بلوليديه ! هر كدومو از يه جا گرفتم ! همه شون اصلند ! اما هيچ كدوم بوي اينو نميدن ...! اصل مطلب اينه ، مي خواي امتحانم كني ؟! من چشامو مي بندم تو دوتا از اينارو بگير دستت من از بوش مي فهمم كدوم يكي مال منه ... يه ذره گيج شده بودم گفتم : - نيازي به امتحان نيست ، ادامه بدين ... دوباره دست برد توي كيفش ، چهار پنج تا كاست عين هم كشيد بيرون و ريخت روي ميز ... - ببخشيد كه ميزو شلوغ كردم ، اما اينام همين جوريه ... فقط اين يكي اون آهنگو داره ... اون حس رو داره ! مي دوني من زيادم كودن نيستم يه چيزايي حاليمه ! اما هر چيزي كه اون به ش دست زده ، هرچيزي كه بين من و اون مشتركه ... هر چيزي كه حتا نگاش كرده باشه يه جور ديگه س ... يعني با بقيه چيزا فرق داره ، عين جنس اصل وبدل ! من اينا رو نمي فهمم ... يكي از كاست ها رو از روي ميز برداشتم ... - مي تونم يكي شو داشته باشم ؟! - آره ! - اصليه كدوم يكيه ؟ براي اولين بار لبخند زد و گفت : - براي تو همه شون مثل همند ... بعد زمزمه كرد : - حيلت رها كن عاشقا ... توي آينه ماشين نگاهي به خودم كردم ... - خوب موندياااا ! كم ِ كمش بايد تا حالا 14 ، 15 بار خودكشي مي كردي ! □□□
دوباره اومده بود سراغم ، نشستم ، اونم نشست ... گفت : - حالم بده ... - قيافه ت نشون ميده ... هر چند حال منم بهتر از تو نيست ... بي مقدمه گفت : - تو چرا گير دادي كه نبايد ... ؟؟ خنديدم - اين نظر منه ! نظر كارشناسي ... - الان نظرت چيه ؟ نظر شخصي ت ؟ شيشه رو هل داد به سمت من ... دوباره شروع شده بود ... گفتم : - ما اين بحثو قبلا تموم كرديم ... - تموم نكرديم ! بايگاني كرديم ... - چه فرقي مي كنه ؟؟! ببين بذار واسه فردا صبح ... نيشخندي زد و گفت : - با منم ؟ مثل اينكه يادت رفته من خودم تو رو مشاور كردم !؟ آدمي رو كه اصرارمي كرد يه راه ديگه پيدا كنه ... من اين راه رو پيش پات گذاشتم ... «آنجا كه هيچ عشقي نيافتي ، تو خود عشق بوزر ! » - خب كه چي ؟ اولا كه اون جمله مال خودت نيست ، در ثاني مي خواي حرفت رو پس بگيري ؟ - نه پس نمي گيرم ، اما اين فقط يه تئوريه ! براي وقتي كه روي راه حل اول خط كشيده باشي ... بذار دوباره بهش فكر كنيم ، به راه حل اول ! بذار همين امشب تكليف يك سره بشه ... گفتم : - مي دوني بازتابش چيه ؟ اينكه كسي مثل من ... - بازتاب براي كي ؟ دست از اين حرفا بردار... مشكل تو يا شايد مشكل ما اينه كه اونقدر طبق موازين رفتار كرديم كه ديوونگي يادمون رفته ! حتي توي حريم خصوصي ... حتي اينجام بايد طبق اصول رفتار كني ...توي خونه ت كه ديگه مشاور نيستي ... ! يا اگه هستي هنوز از پس خودت بر نيومدي ... شيشه ي قرص رو گرفت توي مشتش و گفت : - يك بار از اين خانه بدين بام بر آييد ... گفتم : - نه اين ره كه تو ميروي ... پريد وسط حرفم : - همه را بيازمودم ، ز تو خوشترم نيآمد ... انگار دست بردار نبود ... زير لب طوري كه خودم هم نشنوم گفتم : - امشب از شبهاي تنهايي ست رحمي كن بيا ... شيشه قرص توي دست اون بود و دست اون توي دست من ... |
توضیحات :ببخشيد طولاني بود ![]() |
داستان نوشته شده در : شنبه ۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت : ۰۹:۱۹:۵۶ |
![]() برج عروج |
" یک دو ، یک دو، یک دو " صدای ستوان و گرم گرم پوتینها تمام گوشم را پر کرده بود . به پوتینهام نگاه کردم ، یاد احمد افتادم . سرم را بالا بردم ببینمش . بند از بندم باز شد . انگار لوله را زیر چانه اش گذاشته بود ، لوله ژ3 . |
| توضیحات : |
داستان نوشته شده در : چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۶ ساعت : ۲۲:۰۴:۲۵ |
![]() كودك تا سرباز |
بچه رو سرو ته گرفته بود وچنان با غيظ مي زد به پشتش كه اگه چوب هم بود به گريه مي افتاد ... « مجتباي عزيز تولدت مبارك » |
| توضیحات : تصوير گر كتاب كودك : جعفر ! |
خارج از دستور نوشته شده در : پنج شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۶ ساعت : ۲۱:۵۰:۴۴ |
![]() پائيزان |
سلام راستش اولش که با چراگاه اشناشدم یعنی معرفی کردن به من، فکر میکردم به چرا ها پاسخ میده . ولی کم کم دیدم نه اصلا ربطی به اسمش نداره حداقل نه اونقدر که من فکر میکردم. درپناه حق |
| توضیحات : |
ديوار نوشته نوشته شده در : یکشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۶ ساعت : ۰۴:۵۸:۱۱ |
![]() بَه ای مُلکای مردم تبسم بِی تبسم |
می خوام از افغانستان بنویسم !نه اونجوری که "آقای بازیگر"!!! می گفت و اشک می ریخت. می خوام از افغانستان بنویسم نه اونجور که مخملبافهاو قبادیها و ...ها ی دیگه می گن و فیلم می سازن!می خوام از افغانی ها بنویسم !از اونایی که خیلی وقته مهمون سفره ی مان! نه ازاونایی که حرمت نون ونمک میزبان رو نگه نداشتند که ماهم گهگاه حرمت مهمون رو نگه نداشتیم! |
| توضیحات : |
خارج از دستور نوشته شده در : دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶ ساعت : ۰۱:۴۷:۵۴ |
![]() تو مهربان تر از آن بودي ، كه من هميشه گمانم بود... |
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد استن حنانه از هجر رسول |
| توضیحات : |
خارج از دستور نوشته شده در : جمعه ۱۷ فروردین ۱۳۸۶ ساعت : ۰۱:۱۳:۱۴ |
![]() مريم |
من هر کاری کردم نشد که واسه چراگاه ؛ یادگاری بنویسم می خواستم یه جمله از مولا علی( ع) بنویسم: |
| توضیحات :از اونجايي كه نويسنده براي يادگاريش تصوير انتخاب نكرده بود ما نيابتا اين كار رو كرديم . |
ديوار نوشته نوشته شده در : شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۶ ساعت : ۲۳:۴۹:۱۵ |
|
![]() |
![]() |
|