شاخه های گیلاس روی زمین ولو بودند و انگار تحمل این همه سنگینی را نداشتند . شاید مجبورشده بودند ، افتاده باشند . انگار باید همین جور می بود . دستی از لابلای برگها و رنگ جگری گیلاسها در آمد و راهی باز کرد . دختری توی حجم شاخه ها پیدا شد . دست پسر نشست جای دست دختر و شاخه را هل داد . شاخه کمی برگشت سر جایش و خطش روی زمین افتاد ، پشت پای دو تایشان . درشتی گیلاسها بیشتر از همیشه دستهای پسر را کوچک نشان می دادند . شاخه به اندازه چهار تا گیلاس سبک شده بود . " خش " شاخه برگشته بود سر جایش و جای خطش روی زمین پررنگ تر بود . پاهای پسر پشت پاهای دختر به زمین می خوردند . سنگینی گیلاسها دور گوش دختر مانده بود و توی سیاهی موهای دختر گم می شدند . درخت محکم رفته بود بالا . شاید شاخه هایش آنقدر سنگین نبودند که بیافتند . دانه های شاه توت که سنگین می شدند خودشان می افتادند روی زمین و خاکی می شدند . انگار باید همین جور می بود . زن روی فرش سایه درخت نشست . دستهایش پشت سرش شمع شده بودند تا نگاهش را به طرف آسمان ، بالا نگه دارند . مرد ته نگاه زن به رنگ ارغوانی شاه توت رسید . مرد دستش را توی هوا ول کرد و با رفتن پنجه اش توی زمین به شاخه نزدیک تر شد . انگشتهای مرد از روی زبان زن بیرون آمدند ، زن دستمالش را به مرد می داد که شنید :" نیت کردم که همش مال تو باشه ، حتی رنگش " انگشت مرد از گوشه لب بالای زن رفت و از لب پایین رسید به همان جا . پلکهای زن افتادند . گره روسری زن جابه جا شد . مرد دستش را از روسری زن عقب کشید :" خانم تر شدی ، بریم ؟ "
|