داستان

صدای قرص

مجتبی جعفري

صدای قرص 

مداد کف شصت واشاره می چرخید . " ...و خدا نشست ، چهار زانو جلوی تو ، پس فاصله سجده را بردار ، یک چای خوردن دارد ، آن هم با خدا ..."
جلوی پنجره ایستاده بود . نیم تنه اش چرخید .نوک قلم روی نقطه سوم بود ،انگار .تن زردش کف کاغذ سفید ،دراز پهن شده بود . توی سرش صدا بود ، انگار آژیر می کشید ." از گوشه های اتاق فاصله می گیرم چون دلم نمی خواهد در انزوا باشم ، اما زا ویه ها فرق می کند  ، گوشه بالا ، پایین ،پشت سر چپ یا راست فرق دارند . آره اصلا به هیچ چیز اعتقاد ندارم ، به دین ومذهب وخدا و هر چیز دیگری ، اره اعتقاد ندارم . منتظرم تا یکی از یک گوشه چیزی بگوید ، اما سکوت شاید به معنی این اعتقاد برای همه باشد . لا اقل یکی بگوید بعضی بودنها به اعتقاد ما کاری ندارد ."
دستش را از مداد بر می دارد . دور اتاق می چرخد . مداد هم می چرخد ، تا از صفحه کاغذ پرت می شود .سر اتاق گیج می رود و با شانه اش دیوارها را نگه می دارد ." اصلا اعتقاد ندارم به ا ب و حیاط ، شاید آب مایه حیاط باشد نه مایع حیاط، ولی هست ، یعنی همین ، مثل آب مایع لیوان است ، روی میز .
پنجره ها باز می شوند و باد ملایمی عرقش را خشک وتابش را بیشتر می کند . پلک می زند . پنجره های بسته ، باد را توی خیا بان حبس کرده اند .قدمهای کنار دیوارها به هم وصلند و از گوشه ها فاصله دارد . انگار صدای اژیر توی آب لیوان حل شده است .دور اتاق می چرخد . " می تر سم از اتاق بیرون بیام ، اعصابم به هم می ریزد ، خورد می شود "
از تنه های اتاق خسته می شود . سرش ، کف دست هایش و پیشانی اش روی میز است ." اه ، اصلا نمی خواهم اعتقاد داشته باشم ، فکر کنم که خدایی هست یا نه ، " ی " اش هم نکره است ، نکره ."
شاید اگر مداد می توانست تصور کند ، زیر سنگینی  نوشتن پودر می شد . صدای کپسول است انگار ، صدای قرص ، صداهایی که انگار ته لیوان ته نشین می شوند .
کاسه دستهایش جام چانه اش بود . دیوارها به هم نزدیک می شدند . پلک زد . دیوار ها زیر سقف ما نده بودند ، اما هنوز اعوجاج شیشه پنجره ها سر جایشان بود .
" پس فاصله سجده را بردار ، پس ندارد ، فاصله سجده را بردار ، بردار هم نه ، فاصله سجده را  و چند تا نقطه ."
اعوجاج پنجره ها تار میشود ، شاید هم راه راه . " لیوان تشنه تر از من آبها را می خورد ، انگار ". خنده  ، گوشه لبش تمام میشود .
صدای اژیر آدم را با خودش می برد توی اتاق عمل ، شاید اورژانس و توی بوی الکل حل میشود ( میکند ).
- شستشو دادین ؟
-  3  بار
- نبضش نمی زنه !
- ولتاژ...؟
" اصلا به درک ، نمی خواهم فکر کنم ، آره ، فقط فاصله سجده را  و چند تا نقطه ، " و" هم ندارد ، فقط چند تا نقطه ."
صدای گیر کردن نور لای در ها بلند میشود .در به هم می خورد . نه ، انگار صدای انعکاس در بود ، شاید هم انعکاس در هایی که روی آدم بسته می شوند و تا آ خر عمر صدایشان می خورد توی صورت آدم . نوک مداد روی کاغذ می چرخد .قرص ها را پشت لیوان خالی آب هل می دهد .
- " چرا اینقدر دیر آمدی ، داشتم نگرانت می شدم ؟"

توضیحات :
صدای شما ( 23 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3