مداد کف شصت واشاره می چرخید . " ...و خدا نشست ، چهار زانو جلوی تو ، پس فاصله سجده را بردار ، یک چای خوردن دارد ، آن هم با خدا ..." جلوی پنجره ایستاده بود . نیم تنه اش چرخید .نوک قلم روی نقطه سوم بود ،انگار .تن زردش کف کاغذ سفید ،دراز پهن شده بود . توی سرش صدا بود ، انگار آژیر می کشید ." از گوشه های اتاق فاصله می گیرم چون دلم نمی خواهد در انزوا باشم ، اما زا ویه ها فرق می کند ، گوشه بالا ، پایین ،پشت سر چپ یا راست فرق دارند . آره اصلا به هیچ چیز اعتقاد ندارم ، به دین ومذهب وخدا و هر چیز دیگری ، اره اعتقاد ندارم . منتظرم تا یکی از یک گوشه چیزی بگوید ، اما سکوت شاید به معنی این اعتقاد برای همه باشد . لا اقل یکی بگوید بعضی بودنها به اعتقاد ما کاری ندارد ." دستش را از مداد بر می دارد . دور اتاق می چرخد . مداد هم می چرخد ، تا از صفحه کاغذ پرت می شود .سر اتاق گیج می رود و با شانه اش دیوارها را نگه می دارد ." اصلا اعتقاد ندارم به ا ب و حیاط ، شاید آب مایه حیاط باشد نه مایع حیاط، ولی هست ، یعنی همین ، مثل آب مایع لیوان است ، روی میز . پنجره ها باز می شوند و باد ملایمی عرقش را خشک وتابش را بیشتر می کند . پلک می زند . پنجره های بسته ، باد را توی خیا بان حبس کرده اند .قدمهای کنار دیوارها به هم وصلند و از گوشه ها فاصله دارد . انگار صدای اژیر توی آب لیوان حل شده است .دور اتاق می چرخد . " می تر سم از اتاق بیرون بیام ، اعصابم به هم می ریزد ، خورد می شود " از تنه های اتاق خسته می شود . سرش ، کف دست هایش و پیشانی اش روی میز است ." اه ، اصلا نمی خواهم اعتقاد داشته باشم ، فکر کنم که خدایی هست یا نه ، " ی " اش هم نکره است ، نکره ." شاید اگر مداد می توانست تصور کند ، زیر سنگینی نوشتن پودر می شد . صدای کپسول است انگار ، صدای قرص ، صداهایی که انگار ته لیوان ته نشین می شوند . کاسه دستهایش جام چانه اش بود . دیوارها به هم نزدیک می شدند . پلک زد . دیوار ها زیر سقف ما نده بودند ، اما هنوز اعوجاج شیشه پنجره ها سر جایشان بود . " پس فاصله سجده را بردار ، پس ندارد ، فاصله سجده را بردار ، بردار هم نه ، فاصله سجده را و چند تا نقطه ." اعوجاج پنجره ها تار میشود ، شاید هم راه راه . " لیوان تشنه تر از من آبها را می خورد ، انگار ". خنده ، گوشه لبش تمام میشود . صدای اژیر آدم را با خودش می برد توی اتاق عمل ، شاید اورژانس و توی بوی الکل حل میشود ( میکند ). - شستشو دادین ؟ - 3 بار - نبضش نمی زنه ! - ولتاژ...؟ " اصلا به درک ، نمی خواهم فکر کنم ، آره ، فقط فاصله سجده را و چند تا نقطه ، " و" هم ندارد ، فقط چند تا نقطه ." صدای گیر کردن نور لای در ها بلند میشود .در به هم می خورد . نه ، انگار صدای انعکاس در بود ، شاید هم انعکاس در هایی که روی آدم بسته می شوند و تا آ خر عمر صدایشان می خورد توی صورت آدم . نوک مداد روی کاغذ می چرخد .قرص ها را پشت لیوان خالی آب هل می دهد . - " چرا اینقدر دیر آمدی ، داشتم نگرانت می شدم ؟" |