داستان

میتی سوسول

جعفر بهروان

  میتی سوسول 

[مهر84 -جلوي در ورودي زندان اوين]
سرباز دررا باز کرده بيرون مي آيدوميايستد پشت سرش مردي بيرون مي آيد کفش پاشنه تخم مرغي ورني مشکي شلواردمپا گشاد مشکي پيراهن يقه خرگوشي سفيد به تن داردويک ساک آبي دردست . مسعود به سرعت  جلو مي آيد ومي گويد:
- چطوري نالوطي؟!!
-نوکرتم !...تويي؟!!
فري ساک رازمين مي اندازد يکديگررادرآغوش گرفته مي فشارندفري خودرا ازبغل مسعود بيرون مي کشد بادودستش شانه هاي مسعود را مي گيردو مي گويد:
-بدجوري شکستي شدي رفيق!
-شکست ما هرچي باشه از شکست شوما بيشتر نيست!
چند لحظه ساکت مي ماند و ادامه مي دهد:
- 25 سال حبس واسه نفله کردن يه نالوطي مرديه به مولا!
فري آرام و شمرده شمرده مي گويد:
-100سالش فداي سررفيق!
مسعود ساک را ازدست فري مي گيريد وميگويد:
-زندون بيرونشم خوبيت نداره !بريم دآش
وخودش راه مي افتد در آن طرف خيابان يه آرياي آبي زير سايه درخت پارک شده درراباز مي کند وسوار مي شود ساک راروي صندلي عقب مي اندازدقفل در جلو را زده درراتا نيمه باز مي کندونيم خيز بيرون آمده مي گويد:
- ماشين وراننده اش دربست در خدمت!
-رخش ورستمه به مولا!
-نه لوطي ديگه کسي ازاين رخشا سوار نمي شه !
-رستم هرچي سوارشه همون رخشه ، اصل رستمه که خود با مرامتي!
...درراه فري مات ومبهوت خيابانها وآدمها را نگاه مي کندمسعود گهگاه توضيحي درموردچيزهايي که مي بيند به او مي دهد.فري همچنان مبهوت است.
 [داخل يک قهوه خانه حوالي بازار]
...دودقليان وسيگار وصداي قناري در قفس.صداي استکانها و حرف زدن مشتريهابه همراه صداي راديو که اخبار پخش مي کند فضارا پرکرده.هردو روبه روي هم پشت ميز نشسته اند مسعود با لبه ي استکان ور مي رود آن را اندکي به هوا بلند مي کندوبه سمت پايين رو ي نعلبکي رها مي کند...فري همچنان مبهوت مشتاق شنيدن است مسعودبه حرف ميآيد:
-...خودت که ديدي بعد 57 سروشکل همه چي کم کم عوض شد وقتي تو ميتي(مهدي) سوسولو کارديش کردي و گرفتنت خيلي اين در اون در زدم که بکشمت بيرون ولي نشد مي گفتن قتل نفسه !آخرشم نفهميدم نفس کيه؟! ميتي که نفس نبود! هرچي هم گفتم باباطرف بي ناموس بوده چش ناپاک بوده !کسي تحويل نگرفت!دوسه باريم اومدم درزندون گفتن فقط فاميلش گفتم بابا من فاميلش! همه کس و کارش!گوش نگرفتن!...
آهي مي کشد مکثي مي کند وادامه مي دهد:
-تو که افتادي حبس تا 40 روز حجله ي ميتي سوسول سر چارسو علم بود وهرکي مي ديد سلام وصلوات مي کرد اينگار نه اينگار که روزي روزگاري اين بابا...!بعضيا م مي گفتن فري مهدي رو شهيدش کرده !!!اينقد گفتن و گفتن  استوار لب واکرد که فري هيچکاره بوده !
فري که تمام مدت چشم به لب مسعود دوخته  و فقط گوش مي کند مي گويد:
- توي اين چند ساله پامو اززندون بيرون نذاشتم تو کارگاه خياطي يادم دادن و همونجا کارميکردم بقيه که مرخصي مي رفتن  يا اونا که تازه حبس مي شدن  مي گفتن بيرون خيلي عوض شده .ولي حالاکه باچشم ديدم فهميدم که واقعآعوض شده نه ماشينا نه خونه ها نه خيابونا ونه آدماش هيچکدوم مثل اون موقعا نيست چي شده لوطي؟!
جمله ي اخر را سوالي وبا حسرت مي گويد وبه نقطه اي اززمين خيره مي شود انگار که منتظر جواب نيست
- همون 59 که تو افتادي حبس جنگ شد حتماشنيدي ولي نديدي گرفتن وبردن و خوردن اولاش بدجور قرو قاطي بودآخرش هم که معلوم شد بعضي خوديا هم دشمن بودن ! خلاصه تموم شدو و زمونه چرخيد وچرخيد تااينطوري شد که مي بيني ديگه تهرون مثل قبل نيست شمرون و امامزاده که اون وقتا چارتا ماشين عوض مي کرديم  تابريم حالا افتاده وسط شهر آدما شم که مي بيني شهر شده پرميتي سوسول !!!
-تو حبس با خودم ميگفتم چار بار که آفتاب بيفته لب ديفال وبره همه يادشون مي ره که ما کي بوديم و چي هستيم!!!! !يادشون مي ره که حکايت تيزي کشيدن ما چي بود يادشون ميره که تيزي رو واسه دل خودمون  نکشيديم  که مردي مرد اونه که اگه کاري مي کنه واسه همه باشه نه واسه خودش!
با جرعه اي از چاي گلويي تازه مي کند وادامه مي دهد:
-ازبچه محلا چه خبر؟استوار؟ حسن قيچي ؟بقيه؟!
-چي بگم ؟... چي بگم لوطي؟...بعد اون ماجرا وقتي جنگ شد خيليا رفتن جنگيدن ازمحل خودمون آسدهاشم رفت اون چندساله ي جنگ که مانديديمش ولي بعدا خبرشو گرفتم که يه جا کار مي کنه به قول خودش کار خدماتي! چه مي دونم به مولا!آدم آتيش مي گيره!حسن قيچي سلموني رو فروخت به معمارو ازگذر رفت ، مي گن زده تو کار ساخت وساز ؛ هرمزم ديگه ديشلمه دست جماعت نمي ده و مي گن رفته قاطي شهرداري چيا ! استوارم ترفيعشوکه گرفت  ازمحل رفت مي گفتن شمرون خونه خريده وضعشم خوب شده! اصغرقصابم گوشت و ساطور زمين گذاشته و کيف و کتاب دست گرفته!مي گن به مردم درس مي ده ! چي ؟! خدا ميدونه! ؛پسرحاجي آسايش هم که واسه خودش دفتردستکي راه انداخته و کاسبي مي کنه و کيا بيا داره !
مکثي مي کند سرش را پايين مي اندازد و آرام ادامه مي دهد :
-ازچشات خوندم که منتظري اينو بشنوي اماروم نشد که همون اول بگم ريحانه و مادرش همون 59 اسباب کشيدنو رفتن خيلي اين در اون درزدم  که نشوني چيزي ازشون بگيرم ولي نشد
مکثي مي کند زيرچشمي به فري نگاه مي کند وادامه مي دهد :
هنوزم خاطرشو مي خواي؟!
فري که هنوز در شوک تمام چيزهايي است که ديده و حرفهايي که شنيده آرام مي گويد:
-بعد اين چند سال!... حالا فقط خاطره شو مي خوام!
***
[قبرستاني درحومه شهر]
صداي کلاغ صداي شيون وگريه دردورتر صداي پيرمرد ي که قرآن مي خواند با تکرار آهنگين جمله ي ((...ربکما تکذبان))فضايي موهوم راايجاد کرده است باد ملايمي صورتها را نوازش مي دهد برروي دوسنگ قبر با فاصله ازهم برروي يکي نوشته شده:(شادروان فري تولد 1330-وفات 1359)وبرروي ديگري (شادروان  مسعود تولد 1332 - وفات 1361) فري و مسعود بالاي سنگ قبرها ايستاده اند مسعود مي گويد:((59که تورواعدام کردن ديگه حال وحواس تو گذر موندن و نداشتم خودمم نفهميدم اون دوسه سال چه جوري گذشت ولي هرجور بود بالاخره سنگ مارو هم گذاشتن بيخ سنگ خودت!! اينجا معمولآکسي نمياد فقط بعضي وقتاشباي جمعه پسر حاجي آسايش مي آد وآبي رو سنگ مي ريزه وفاتحه اي مي خونه يه چند وقتيم هست که يه پسره باهاش مي آد اون قديما نديده بودمش نمي دونم يه جوريه بااونا مي چرخه بااونا راه ميره ولي نمي دونم   اينگار مارو هم مي بينه نفهميدم از کياس؟!
***
دختر بچه اي با لباس وظاهري نه چندان آراسته  برروي رديف سنگ قبرهاي مسعود و فري لي لي بازي ميکند.

توضیحات :همه شخصيت هاي اين داستان واقعي هستند اما در زمان 30 سال به عقب برگشته اند !
"چار بار که آفتاب بيفته لب ..." نيم نگاهي به ديالوگ هاي قيصر داشته است.
    گزيده نظرات شما  
shebli  
بخش اول داستان حرف و حدیث تازه ای در بر ندارد و در واقع فرزند خلف فیلمنامه های کیمیایی است، با همان فضا و گویش خاص آدمهای داستان و دیالوگ های بعضآ اضافی که دلیلی برای وجودشان نیست جز توضیحی که برای خواننده(یا بیننده) در بر دارند مثلآ دلیلی ندارد که مسعود بگوید بعد از اینکه تو میتی رو کاردی کردی و... هم مسعود و هم فری به خوبی از آنچه که اتفاق افتاده آگاهند و لزومی برای تکرارهای اینچنینی نیست. پدیده دیالوگهای موازی یا اضافه متآسفانه امروزه هم در فیلمنامه های فارسی به وفور به چشم میخورد. نقطه قوت داستان به اعتقاد من بخش پایانی(قبرستان) است که به شیوه ای غیرمترقبه و متفاوت اتفاق می افتد و خواننده را درواقع غافلگیر میکند، هرچند که باز هم خالی از دیالوگهای اضافه نیست. انصافآ پایان بندی خوبی است.
    پست الکترونیک   وب سایت
 
الف.میم  
حتا اگه بخش اول داستان هم اطلاعات رو گل درشت تحویل ملت بده همین دیالوگای لوطی بازی و این حرفا حال می ده.ولی گمونم اگه یه کم وقت بیش تری می ذاشتی می تونستی داستان خیلی خیلی بهتری دربیاری. به هر حال بر پدر هرچی نامرد نالوطیه.
    پست الکترونیک   وب سایت
 
الف.میم  
اینم می خواستم بگم یادم رفت.از نظر بنده که یکی از کلفت های (به ضم کاف و لام خوانده شودها)نقد و این حرفا هستم، داستانای دیالوگ محور رو می شه چندین و چندبار نوشت.و تو هر نسخه(به قول فرنگیا ورژن)دیالوگا حساب شده تر و به احتمال زیاد کوتاه تر می شه. این واسه این ئه که تو ورژن اول آدم درگیرئه که از وسط دیالوگا قصه رو دربیاره بنابر این زیاد حواسش به دیالوگا و سیستم حفظ مشخصات نیست.اما از دفعه های بعد خیالش از بابت قصه راحت ئه و می ره سروقت دیالوگا.و اونا رو موجزتر و بهتر و دل نشین تر می کنه.دیالوگای این داستان خوب بودن اما همون طور که در قسمت پیشین برنامه نیز اعلام شد با یه کم کار می تونستن خیلی بهتر باشن.
    پست الکترونیک   وب سایت
 

بزن کاردیش کن ! ( 22 )

شعر

  چمدان های خالی از هیجان

احسان خسرو آبادي

  چمدان های خالی از هیجان 

چمدان های خالی از هیجان ...بی بهانه به راه می افتد
باز درقاب عکس کوچک حوض،عکس او مثل ماه می افتد
قطرات سپید اشکی که می نشیند به شانه شب بو
قطرات سپید اشکی که از دو چشم سیاه می افتد
خاطراتش شبیه یک قصه است،قصه عاشقانه ای که در آن...
مریمش باکره نمی ماند ،یوسفش در گناه می افتد
عشق هم در نگاه فلسفی اش مثل یک نثر سهل و ممتنع است
اتفاقی که یا نمی افتد ، یا که در یک نگاه می افتد!
***
شاعری مرده را تصور کن،به عصا تکیه داده اما بعد ....
لشکر موریانه می آید...... مرد بی تکیه گاه می افتد

توضیحات :
نگاه شما ( 26 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3